تبليغاتX
یاد شهیدان و رزمندگان دفاع مقدس اندیمشک

«شهید محمد رضا ایزدپور »تقریبا در بیشتر اوقات شبانه روز در حال مناجات و گریه و زاری بود. سوز مناجاتش آدم را می لرزاند . در یکی از  نوشته هایش که بعد از شهادتش پیدا شد، نوشته بود:« نیمه های شب بود که بوی عطر عجیبی، تمام سنگر را فرا گرفته بود، فهمیدم که آقایمان ، مولایمان و......» و دیگر ادامه نداده بود.

 در دفتر خاطراتش می خوانیم که :« شب جمعه بود ، جمعه روز مولاست، شبش نماز شب و ناله، صبح جمعه روز دعای ندبه است، روز صلوات و روز دعای سمات است، شب جمعه بالای پشت بام پادگان خواب بودم ، خیلی خسته بودم و دیر خوابیده بودم. امیدی نبود که بیدار شوم. اما نیمه های شب بوی عجیبی به مشامم رسید، بویی که تاکنون به مشامم نخورده بود، نفس عمیقی کشیدم، دوست داشتم که نفسم بیشتر می بود تا بیشتر آن را در آغوش بگیرم، می دانستم که او کیست، از خواب پریدم، هنوز بویش در سینه ام بود، به هر طرف نگاه کردم او را ندیدم، افسوس....» سر انجام فرمانده غواصان گردان حمزه سید الشهدا لشکر 7 ولیعصر (عج) شهید محمد رضا ایزد پور در عملیات والفجر  8 در سال 1364 ملکوتی شد.

 

قسمتی از وصیتنامه شهید محمد رضا ایزد پور

مادر جان به تو نمی گویم گریه نکن ،گریه بر شهید ثواب دارد ، بلکه خود گریه نعمتی بسیار بزرگ است . اما گریه باید از شریک شدن در حماسه شهید باشد. وقتی گریه می کنی باید خودت را در کربلا کنار زینب(س)  ببینی ، فرزندت را سرباز حسین (ع)  بدان و بعد با خود بگوئید ای حسین جان اگر همه فرزندانم را هم می دادم راضی نمی شدم در کریلا تنها بمانی، راضی نمی شدم برادرت امام حسن (ع) هم تنها بماند، راضی نمی شدم به دین خدا ظلم شود.

مادر جان در بلاها صابر باش و از خدا قوت و صبر بخواه و زینب(س) را یاد کن، فاطمه(س) را یاد کن و هر وقت دلت خیلی تنگ شد  قرآن بخوان و صلوات بفرست.

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 1 دی1388 -- 1:19 |

۱- در مسجد محمدی جلوی من را گرفت و گفت: این رسم برادری و رفاقت نیست که تو پیش گرفته ای. به او گفتم: سپاه آماده باش پنجاه درصد اعلام کرده و من نیز داوطلب اعزام شده ام، در جوابم گفت: پس من چی؟ گفتم : تو که درس می خوانی، در ضمن کسی باید بماند و مواظب پدر و مادرباشد. با لبخندی مبنی بر این که این حرفها را نمی پذیرد، ادامه داد، بهتر است قرعه بزنیم به نام هرکه افتاد او برود و این کار را کردیم . که قرعه به نام او شد ودر همان اعزام ، شهید « علیرضا شیخ نجدی»( عملیات رمضان سال 1361) قرعه عشق را به نام خود رقم زد و به لقاء دوست رسید.

2-  پدر محترمش می گفت: جهت ثبت نام برای اعزام به جبهه، نیاز به رضایت نامه من را داشت، به  همین خاطر چند روزی بود که دائم دور من می چرخید و هر بار به نوعی خواست خود را مطرح می کرد. به او گفتم: آخر پسر جان مگر ماندن در بسیج محل چه عیبی دارد؟ مگر دو بار مغازه ام را منافقین کوردل و اوباش رژیم پهاوی آتش نزدند، مگر.... هنوزباقی حرفها را نزده بودم که در جوابم گفت:« همه امور و فعالیتها قبول! اما اگر می خواهی اعمالت مقبول خدا باشد باید یکی از پسرهایت را قربانی کنی و این قرعه به نان من افتاده» بالاخره رضایت نامه اش را از من گرفت و راهی جبهه شد. در عملیات رمضان جاودانه شد.

قسمتی از وصیت نامه شهید علیرضا شیخ نجدی

ای مسلمانان جنگ تحمیلی برما ایرانیها آزمایشی و امتحانی از جانب خداوند است که ما را آزمایش کند، خداوند از ما امتحان می گیرد و هر کس از این امتحان پیروز شود پیش خود می  برد، و این مسلمانان عاشقان کربلا و عاشقان شهادت و کربلای  حسینی آمده اند می خواهند به جبهه معلا بروند . رزمندگان ایران هدفی بجز الله و بجز خدا ندارند، هدفی بجز رضای خداوند ندارند، از  شما می خواهم چشمهایم را باز بگذارید تا نگویند که پاسداران اسلام کور کورانه به جبهه می روند و کشته می شوند و با ایمانی محکم و استوار پاسدار اسلام هستم و بیدار بسوی خدا قدم بر میدارم. 

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در دوشنبه 16 آذر1388 -- 1:7 |
 سخنراني آيت الله جوادي آملي (مدظلّه العالي) در جلسه درس اخلاق در دیدار سازمان بسيج دانش آموزي سپاه قم

آنچه كه مربوط به عزيزان سپاهي و بسيجي و دانشجويان و دانش آموزان و روز مبارزه با استكبار جهاني است، اين است كه : خونهاي پاكي كه در اين راه ريخته شد، خون اين عزيزان؛ چه دانش آموزان، چه دانشجويان، بعد نظير شهيد حسين فهميده ها و مانند آن؛ اين نهال را بارور كرده.يك وقت انسان براي نفت و گاز كشته مي شود، اين به اندازه نفت و گاز مي ارزد؛ يك وقتي براي ايران جان مي دهد ، اين به اندازه ايران مي ارزد؛ يك وقت نه، براي دين خدا و قرآن و عترت؛ اين به ابد مي ارزد .

ارجحيّت راه «محبّت » در كنار عبادت هاي خائفانه و مشتاقانه

و وجود مبارك پيامبر (ص) كه حبيب خداست، به ما درس ( محبّت) مي دهد؛ راه محبّت را به ما ياد مي دهد. بعضي ها هستند كه راه خوف ياد مي دهند، زاهدانه با مردم رفتار مي كنند، از جهنّم مي ترسانند، از عذاب خدا مي ترسانند؛ اين حق است، ولي آن راه نهائي نيست !

 راه نهائي، راه «محبّت» است. انساني كه راه محبّت را طي كرد، از جهنّم محفوظ مي ماند، يك. از جنّاأ تجر ي م ن تحت ها الأنهار (1) برخوردار است، دو؛ امّا ف ي مقعد ص دق ع ند مليك مقتد ر(2) هم نصيب اوست، سه. ولي اگر كسي خوفاً م ن النّار اطاعت كرده، يا شوقاً لي الجنّه اطاعت كرده؛ همين مقدار نصيبش مي شود.

وجود مبارك پيامبر چون حبيب خداست، درس محبت مي دهد.كساني كه مدينه مشرّف شدند، مي دانند كه اين شهردر يك شياري قرار گرفته، اطرافش تقريباً كوههاي نيمه مرتفع هست. آن كوه مرتفعي كه در مكّه هست نظير جبل سور، جبل ح راء، جبل رحمه و امثال ذلك؛ آن كوههاي بلند در مدينه نيست. امّا كوههاي ن سبي در مدينه هست. در دامنه كوه احد، آنجا عدّه زيادي از بزرگان اصحاب شربت شهادت نوشيدند؛ از جمله حمزه سيّد الشهداء كه معروف است.

علاقمندي رهبران الهي و مؤمنان راستين به فرهنگ شهادت و مظاهر آن

مالك در موطّا خودحديثي را نقل مي كند؛ اين كتاب از كتاب هاي قبل از هزار سال است، از آن به بعد هم بسياري از بزرگان همين حديث شريف را نقل كرده اند و آن حديث اين است : وجود مبارك پيامبر(ص) وقتي سرزمين اين كوه احد و دامنه آن را مي ديد، مي فرمود : هذا جبأ يح بّنا و نح بّه (3). اين كوه دوست ماست، ما هم به او علاقمنديم. يكي از دوستان ما اين كوه است، و يكي از دوستان اين كوه هم مائيم؛ اين تعبير را شما درباره سائر كوههاي اطراف مدينه يا مكّه از پيامبرنداريد ! اينجا مهد شهادت است.

حالا اگر كسي بگويد : من سرزمين شلمچه را دوست دارم، اين دوست ماست؛ يعني شهادت و فداكاري و نثار و ايثار محبوب ماست. ما شهادت را از منظر محبّت مي بينيم، نه براي اينكه جهنّم نرويم ! اين يك مكتب ديگر است، اين يك چيز ديگر است. از همين مقامات نوراني رسول گرامي (ص)، وجود مبارك حضرت امير آن بيانات نوراني را دارند كه يك عدّه اي خوفاً م ن النّار خدا را عبادت مي كنند، يك عدّه اي شوقاً لي الجنّه عبادت مي كنند، يك عدّه اي حبّاً ل لّه عبادت مي كنند؛ ما از آن قبيل سوّميم.


( محبّت الهي )، ميوه شهادت؛ و استقلال مرز و بوم بركات فرعي آن

حالا اگر كسي بگويد : شلمچه؛ يكي از دوستان ما است، اين يعني چه ؟ يعني اين سرزميني كه بوي شهادت مي دهد، محبوب ماست. نه اينكه ما رفتيم، شهيد بشويم كه مثلاً نفت و گازمان محفوظ باشد ! آنها جزء بركات ماست. مثلاً يك كسي كه درخت سيب و گلابي مي كارد، براي ميوه اش است؛ البتّه سايه هم دارد. او درخت گلابي را نمي كارد كه سايه اش خنك است !! اين سايه،امر فرعي درخت است، عمده، آن ميوه درخت است. شلمچه براي آن است كه به انسان درس محبّت مي دهد؛ محبّت الهي. آنوقت در سايه محبّت الهي استقلال ما، امنيّت ما، عظمت ما، جلال ما، جمال ما، شكوه ما، نفت ما، گاز ما؛ همه چيز محفوظ است. اينها سايه شهادت محبّانه است؛ تا انسان در چه راهي باشد، ل كلّ ا مر ئ مانوي(4)؛ در چه راهي شربت شهادت بنوشد، هدف او چه باشد، منظور او چه باشد !
تجلّي محبّت و عشق در مكتب عاشوراي حسيني (ع)

اين پيام نوراني وجود مبارك رسول گرامي (ص) باعث شد وقتي وجود مبارك حضرت امير (ع) از جنگ صفين بر مي گشت به طرف كوفه بيايد، نرسيده به كوفه به يك سرزميني رسيد؛ پياده شد، آن خاك ها را گرفت، بو كرد، دو ركعت نماز خواند، بعد با دستش اشاره كرد؛ فرمود : هاهنا، هاهنا؛ همين جاست، همين جاست ! عرض كردند: يا اميرالمؤمنين ! چه اينجاست ؟
فرمود : نمي دانيد، حسين من همين جا شهيد مي شود ! هاهنا مصار ع عشّاق (5)؛ تعبير به عاشق كرد. فرمود : هاهنا؛ اينجا قربانگاه عاشقان است. شما نمي دانيد اينجا چه خبر است! فرمود : همين جاست، همين جاست. دوّم محرّم هم كه سالار شهيدان وارد شد همين جا، اسم كربلا را شنيد؛ فرمود : هاهنا، هاهنا (6)؛ همين جاست، همين جاست. پس اين مكتب مي ماند. كسي نگفت به اين طفل جوان، حسين فهميده؛ خودت را با آتش ببند و آنها را منفجر كن! او شوقاً لي الله اين كار را كرده.

سربلندي ايران اسلامي، مرهون دين خدا و مظاهر آن

در جنگ جهاني اوّل و دوّم هر چه خواستند، گرفتند؛ در كودتاي ننگين 28 مرداد هر چه خواستند، گرفتند. گفتند : نفت را بدهيد به آمريكا، گفتيم : چشم؛ گفتند : گاز را بدهيد به شوروي، گفتيم : چشم؛ گفتند : ژاندارم منطقه بشويد، گفتيم : چشم؛ گفتند : ... ؛ همه را گفتيم : چشم، امّا وقتي مرجعيّت شد و روحانيّت شد و دين شد و حرف از حسينيّه و مسجد در آمد و روحانيّت اقدام كرد و شربت شهادت نوشيده شد؛ الآن ايران در كلّ خاورميانه، بلكه جهان اسلام؛ يك سر و گردن بلندتر از ديگران است.پس اين مكتب، اين دين؛ ديني است كه انسان را حبيب خدا مي كند. و اگر حبيب خدا كرد، براي هميشه عزيز خداست.
در اين ايام كه مال دانشجويان و دانش آموزان عزيز است، روز مبارزه با استكبار است؛ اين خطوط اصلي فراموش نشود. اين يك اصل است؛ بقيّه هم شعارهاي ديگر ماست، بله. كشور ما، نفت ما، گاز ما، اقتصاد ما؛ همه اينها سايه دين است. اين شجره طيّبه و شجره طوبي كه شجره قرآن و عترت است، اين اصل است. آنوقت اين درخت،ميوه هاي فراواني دارد، سايه هاي فراواني دارد؛ در سايه اش هم خيلي متنعّم مي شويم.

سخنراني آيت الله جوادي آملي (مدظلّه العالي) در جلسه درس اخلاق در ديدار با كاركنان وزارت دفاع، دانشگاه خواجه نصير الدين طوسي تهران، حوزه علميه خواهران شهريار، مكتب المهدي (عج)، واحد مهندسي نيروي دريائي سپاه، حوزه علميه خواهران بانو امين و اعضاي سازمان بسيج دانش آموزي سپاه قم ؛ 9 / 8 / 1387 

 

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 1 آذر1388 -- 1:29 |

در دوران اسارت مدتی در اردوگاه موصل یک و سپس به موصل چهار منتقل شده و تا زمان آزادسازی اسرا در سال 1369 به همراه دیگر آزادگان در آن اردوگاه به فعالیتهای مختلف علمی ، مذهبی و فرهنگی اشتغال داشت.

شهید عباس قلاوند از نادر رزمندگان ، جانبازان و آزادگان مخلص و پرتلاش شهرستان اندیمشک بود. با شروع جنگ تحمیلی جزء اولین نیروهای اعزامی از اندیمشک به جبهه آبادان در سال 1359بود که مدت چند ماه در آن جبهه به مقابله با نیروهای بعثی پرداخت. پس از آن در سال 1360 در عملیات طریق القدس ( آزادسازی بستان ) شرکت جست. فصل جدیدکارنامه رزمی وی با شرکت در عملیات رمضان در سال 1361 و به اسارت در آمدن در جبهه پاسگاه زید بدست نیروهای عراقی آغاز می شود.

پس از آزادی از اسارت در کسوت پاسداری انقلاب اسلامی درآمد و تا سال 1385 که با درجه سرهنگی بازنشسته گردید در آن سپاه مشغول خدمت بود.

از سال 1385 بخاطر خلوص نیت و شیوه خدمتگذاری به مردم که در ذات او نهادینه شده بود از سوی رزمندگان و ایثارگران اندیمشک به عضویت هیئت مدیره شرکت چند منظوره رزمندگان اندیمشک انتخاب گردید و فصل دیگری از پویایی و تلاش صادقانه برای خدمت به ایثارگران را آغاز نمود. تلاشهای خستگی ناپذیر وی و دیگر اعضای هیئت مدیره شرکت باعث گردید این شرکت که در آستانه ورشکستگی و فروپاشی قرار گرفته بود نجات یافته و علاوه بر آن هر روز بر رونق اقتصادی و طرحهای مفید و کلان اجرایی آن افزوده گردد.

بخاطر همین تلاش صادقانه و خستگی ناپذیر به مردم از سوی مسئولین شهرستان به عنوان یکی از اعضای هیئت اجرایی نظارت بر هشتمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در این شهرستان انتخاب گردید.

نامبرده بخاطر شرکت در عملیاتهای مختلف و تحمل هشت سال اسارت به افتخار جانبازی نایل شده ومبتلا به بیماریهای زیادی شده بود که بدون اینکه درد ناشی از این بیماریها را بروز دهد خالصانه و بی مدعا به سرکشی اراضی کشاورزی ، شرکت در جلسات مختلف با ادارات دولتی ذیربط و رتق و فتق امور شرکت رزمندگان پرداخته و درد ناشی از دوران اسارت و جبهه را بدون اینکه حتی نزدیکترین دوستانش هم متوجه شوند را تحمل کرده و دم بر نمی آورد. تا اینکه بر اثر شدت بیماری ناشی از دوران اسارت و جنگ در اول اسفند 1387 دعوت حق را لبیک گفته و به دیدار معشوق شتافت. یادش گرامی و راهش مستدام باد.

راوی: آزاده سید نبی موسوی از اندیمشک

 بر گرفته از :     http://www.mousel4.com/2009/05/post-206.php   

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 12 آبان1388 -- 22:39 |


 زندگينامه شهيد حسين شهاوند فرمانده گردان امام حسين (ع) لشكر 72 محرم

شهيد حسين شهاوند در سال 1339 در روستاي « بيدروبه » مركزي واقع در بخش الوار گرمسيري از توابع شهرستان انديمشك در خانواده اي مذهبي و متدين متولد شد. دوران تحصيلي ابتدائي واهنمائي را در همان روستا با موفقيت پشت سر گذاشت وبه سبب انجام امور كشاورزي از تحصيل محروم ماند. تا شروع پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني (ره) با پدر و برادرانش به كار كشاورزي مشغول بود. با شروع انقلاب به جمع مشتاقان و  دوستداران امام و انقلاب پيوست وبعد از پيروزي انقلاب اسلامي به خدمت  سربازي اعزام شد كه خدمت او با شروع جنگ تحميلي مصادف گشت. وي در  خطه كردستان يكي از همرزمان سردار بزرگوار اسلام شهيد صياد شيرازي بود و  در آنجا به دفاع از حريم ايران اسلامي پرداخت.

شهيد شهاوند در تهاجم دموكراتها به راديو وتلويزيون سنندج به همراه  ديگر برادران ارتشي وسپاهي در محاصره قرار گرفتند و تا رسيدن قواي كمكي مقاومت سرسختانه اي از خود نشان داده وتوانستند صداي اسلام را كه از راديو  و تلويزيون سنندج به گوش مسلمانان آن منطقه مي رسيد آزاد نمايند.
بعد از اتمام خدمت سربازي با عضويت « ثابت فني » در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پلدختر از توابع لرستان مشغول خدمت شد وبا انجام فعاليتهاي شبانه روزي و مسئوليت گشتهاي عمليات سپاه پلدختر خواب را از چشمان ضد  انقلابيون منافقين و كوردلان ربود.

وي سپس داوطلبانه به جبهه جنوب اعزام شد و به محض ورود به سبب  تخصص مربيگري و آشنايي با آموزشهاي متعدد نظامي بعنوان مسئول آموزش نظامي پادگان فجر تيپ 72 محرم درمسير راه حميديه به اهواز منصوب شد.

بعد از آن توسط فرماندهي تيپ 72 محرم به فرماندهي گردان امام  حسين (ع) منصوب گرديد. او در راستاي هدفش پايدار و مقاوم بود. در شرايط  مهم توانايي خدمت را داشت و همواره مي گفت به فرموده حضرت علي (ع) دندانها راروي هم بفشاريد و مانند كوه مقاوم باشيد. رشادتهاي شهيد در منطقه  عمومي وپاسگاه زيد زبانزد همگان است.

وصيت نامه شهيد

سلام وتحيات خداوند بر انفاس پاك و قدسيه رزمندگان اسلام كه در  جبهه هاي حق عليه باطل حماسه مي آفرينند وبرگهاي زريني از سلحشوري  وشجاعت را بر دفتر گرانبهاي تاريخ اسلام اضافه نمودند تا الگويي باشد براي  تمامي ملتهاي تحت ستم حال وآينده جهان بخدا قسم با خون خود درخت ئجمهوري اسلامي ايران را آبياري خواهيم كرد. انشاالله خدايا تا ما را نيامرزيدي از اين دنيا مبر. خدايا به اين بنده حقيرت قوت و قدرتي ده تا با ريختن خون خود اسلام محمد(ص) و علوي (ع) را حتي اگر با  آزاد كردن يك وجب از خاك وطن اسلاميم شده ياري نمايم به اميد اين روز. انشاالله

ملت قهرمان و مسلمان ايران امت شهيد پرور اي وارثان خون خدا!

سفارش مي كنم شما رابه گوش دادن سخنان ملكوتي امام خميني (ره) اين زمينه ساز انقلاب جهاني بقيه الله وعمل به آنها نه يكقدم از امام عقب بمانيد كه ذليل وخوار خواهيد شد و نه يك قدم جلو كه هلاك خواهيد شد. امام را تنها نگذاريد.

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 5 آبان1388 -- 22:8 |

مبادا كسي خداي ناكرده مسائل دفاع مقدس را بگويد جزء بحث هاي تاريخي است! چرا به ما گفتند زيارت عاشورا را هر روز بخوانيد؟ چرا خود پيغمبر(ص)، خود حضرت امير كه حسابش جدا بود؛ وجود مبارك صديقه كبري، فاطمه زهرا(س) با آن وضع از منزل حركت مي كردند، مي آمدند در احد براي زيارت شهداي احد؟! يعني اينها را فراموش نكنيد؛ اينها سند شرف يك مملكت است. تنها غبارروبي نباشد، تنها گل و گلاب افشاني نباشد! ياد شهيد، كشور را زنده مي كند، درس شهامت و شجاعت مي دهد؛ گريه بر آنها شوق شهادت مي آفريند.سرداران بزرگي هم شربت شهادت نوشيدند كه اسامي بسياري از آنها در ذهن ما نيست.
از هر گروهي، از هر لباسي، از هر صنفي ايران اسلامي قرباني هايي تقديم قرآن و عترت كرد. اينها ذخيره مملكتند، اينها شرف مملكتند، اينها قباله استقلال مملكتند. اگر مردم فرياد مي زنند كه ما آزادي داريم، قباله؛ اين است. استقلال داريم، قباله؛ اين است. جمهوري اسلامي داريم؛ اينها قباله اند. اينها اسناد و مداركند؛ كه ذات اقدس اله ان شاءالله نام اينها را براي هميشه حفظ مي كند و آثار خون را حفظ مي كند!

ماندگاري آثار و بركات شهيدان

در اوايل جنگ، اينهايي كه گم مي شدند، شهداي گمنام مي شدند؛ از اينها تعبير مي شد به شهيد (مفقودالاثر) اين كلمه تازه رايج شده بود. من ديدم نامه اي از جبهه آمد كه فلاني! شنيدم شما در سخنراني گفتيد مفقودالاثر؛ ولي فرهنگ ما در ميدان جبهه اين است كه اينها مفقودالاثر نيستند، مفقودالجسدند! الآن در همين جريان شهداي گمنام هم غالباً تعبيرشان اين است كه اينها مفقودالجسدند، اثرشان هست؛ هرگز اثرشان مفقود نشده است. اين ايام منشأ اين گونه از بركات است، و اين بركات را بايد حفظ و نگهداري كرد؛ و درسايه اين بركات هر مشكلي هم كه پيش آورده باشند به لطف الهي قابل برطرف شدن است.
سخنراني آيت الله جوادي آملي (دام ظله العالي) در خطبه دوم نماز جمعه قم- 3/7/1388

+ جوان اندیمشکی در دوشنبه 13 مهر1388 -- 6:19 |

1- در اردوگاه پادگان کرخه مشغول تمرینات قبل از عملیات کربلای 4 بودیم، او همه شب عضو غایب چادر گروه ما بود و همین امر ما را سخت حساس کرد. یکروز برای ارضای کنجکاوی او را تعقیب کردیم که کجا می رود، در اطراف اردوگاه تپه های بلندی وجود داشت که او در بین آنها قرار می گرفت، و اقامه عشق می بست و به راز و نیاز با خالق سبحان می نشست، این حال حکایت از سفری داشت که شهید محمد ذکائی مهر آغاز کرده بود و عاقبت در 8/4/66 به مقصود خود رسید و به دیدار یار نائل آمد و بهشتی شد.

2- در منطقه عملیات کربلای 4 استقرار پیدا کرده بودیم و قرار بود که گردان ما وارد عمل شود،اما دست نقدیر یار نبود و قسمت نشد. همین امر  بچه ها را سخت آشفته کرد، از همه بدتر حال محمد ذکائی مهر بود که دائم از این بابت آه و افسوس می خورد و زیر لب می گفت« اینبار هم نشد».

3- قبل از عملیات با شوخی به او گفتم تو که صورتت نورانی شده و فردا شهید می شوی، بیا و این ساعت قشنگت را یادگاری بده به من، در جوابم گفت: این هدیه پدرم است که از مکه آورده، تا زنده هستم از خودم جدا نمی کنم،اما اگر شهید شدم، مال تو، فردا در عملیات جزء اولین کسانی بود که شهید شد و به خاطر این که برادرش قبلا مفقود شده بود و احتمال عقب نشینی می رفت ، بچه ها تاکید داشتند که پیکر او را به عقب برگردانیم. مقرر شد من پیکر مطهر او را از معرکه تا پشت نیروهای خودی برسانم، اول صبح خودم را به او رسانیده و پیکر نازنینش را بر روی دوش خود گذاشتم و شروع به حرکت سمت  عقب کردم، نزدیک نیروهای خودی که رسیدم یکی از بچه ها که داخل شیار بود گفت: ساعتش افتاد، وقتی که به زمین نگاه کردم دیدم بند ساعتش بریده و بر روی خاک افتاده ومن خاکی نظاره می کردم و از وفای او، اشک چشمانم را پر کرده بود.

قسمتی از وصیتنامه شهید محمد ذکائی مهر

به دشمنان اسلام بگویید که هیچگاه تن به ذلت نخواهیم داد و آماده هر گونه سختی و مشکلات هستیم و بالاخره از اینکه بخواهند بدنهای ما تکه تکه کنید و جسممان را بسوزانید و از خونمان جویها جاری کنید، اما ندای حق طلبانه و مظلومانه خویش را بگوش همه خواهیم رساند .

برادران بدانید به جنگ نیامده ام بخاطر غرور و تکبر و نه بخاطر ترس از دوزخ و نه بخاطر راحت و خوب بودن بهشت، که این همه طرز فکر شرک است، من فقط بخاطر رضای خدا به جنگ آمده ام و بس.

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 2 مهر1388 -- 10:29 |

مادرش می گوید: از جبهه به اتفاق یکی از دوستانش 10روز مرخصی گرفته بود تا به پابوس امام رضا (ع) برود. بعد از خدا حافظی و رهسپار شدن، دو روز بعد برگشت با تعجب و اضطراب علت را جویا شدم، گفت:« مادر من ودوستم به تهران که رسیدیم وقتی خبر انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت شهیدان رجائی و باهنر را شنیدیم با هم عهد بستیم که سریعا به جبهه بر گردیم و انتقام این خونهای بناحق ریخته را در میدان کارزار بگیریم، لذا از راه دور علیرغم اینکه دلهایمان بسیار مشتاق زیارت آقا بود، عذر خواهی کردیم و سراسیمه برگشتیم»

سر انجام شهید در تاریخ  28/6/60 درست بیست روز بعد از این ماجرا پیمانش را با خون آذین بست و کربلایی شد

مادرش می گفت: اعزام آخرش ، قبل از حرکت و خداحافظی  آمده و روبروی من نشست و گفت« مادر راستی یکی که خیلی خیلی او را دوست داری از تو هدیه ای می خواهد به او می دهی؟» گفتمش: خوب بگو ببینم آن کیست؟ گفت، اول باید قول بدهی هر چه را که می خواهد به او می دهی یا نه؟ بعد اسمش را برایت خواهم گفت.

این موضوع چندین بار بین ما تکرار شد تا گفتم:اگر واقعا کسی است که این قدر که تو می گویی من دوستش دارم باشد، اگر جان نیز بخواهد دریغ نمی کنم، و او به آرامی گفت: « مادر عزیز! آن خدای منان است که مرا از تو هدیه می خواهد» این سخن، به یکباره مرا بر زمین میخکوب کرد و لحظه ای بعد که بر عواطفم چیره شدم،گفتم: مادر امیدوارم که در مرحله اول پیروز باشید،ودر نهایت نیز «انالله و اناالیه راجعون» و قطرات اشکم لحظه وداعمان را نورانی تر کرد.چند روز بعد از این ماجرا شهید محمد علی چیتگر این هدیه الهی رستگار شد

 قسمتی از وصیت نامه شهید محمد علی چیتگر

پیام من به امت قهرمان ایران این است که این انقلاب را حفظ کنند و به ندای پیامبر گونه رهبرمان لبیک گویند و دست دشمنان اسلام را کوتاه کنند و سخن دیگر من با این منافقان است که فکر نکنند با ترور شخصیتها میتوانند خللی در ایمان مردم به انقلاب و امام بوجود بیاورند و همانطور که می بینید مردم  چگونه در راهپیمائی ها فریاد مرگ بر منافقین سر میدادند و هر روز نسبت به روز پیش صفوف آنها فشرده تر است ولی  آنها کور و این ملت را نمی بینند و در اینجا سخنم را تمام می کنم.

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 1 شهریور1388 -- 6:47 |

 -سالها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی پدرش به دنبال بازنشتگی، برای خدمت به خدای سبحان و اهل بیت عصمت، خادم مسجد محمدی اندیمشک شد و دو پسر خود را جهت فراگیری قرآن نزد امام جماعت وقت مرحوم حاج آقا دانش فرستاد. روزی مادرشان از چگونگی روند یادگیری قرآن توسط پسرهایش از همراز زندگیش سئوال می کند که شوهر در جوابش بسیار ز پسر بزرگتر و استعداد او در یادگیری سخن به میان می آورد که همین امر باعث تعجب مادر   می شود. در توضیح این حیرت می گوید: « مدتی است که در نیمه های شب محمد کاظم را می بینم که نماز شب می خواند و آنچنان این نوجوان 14 ساله با خالق منان به راز و نیاز می پردازد که به حالش غبطه می خورم. به همین خاطر فکر می کنم او آموخته های خود را کمتر بروز بدهد».

  - در ابتدای جنگ شهر اندیمشک به علت نزدیکترین شهر به منطقه جنگی کرخه مرکز کمک رسانی به مجروحین بود و  نیروی امدادگر متخصص کم بود، لذا به همت و تلاش شهید محمد کاظم کرامت چندین دوره آموزشی امدادگری به همین منظور و کمک به روستاییان برگزار گردید و با پیگیریهای  مستمر او مرکز بانک خون تاسیس شد، عشق به امام و اسلام او را شیفته خدمت کرده بودو در وصیت نامه اش می خوانیم« از اخلاق و شجاعت و سخاوت و عصمت و ایثار و شکیبایی امام خمینی درس بگیریم و گوش به فرمان او باشیم و همچون مردم کوفه نباشیم که امام را تنها بگذاریم». او در مورخه 12/7/1360 در عملیات دهلاویه پیمان عشق را با خون آذین بست و ملکوتی شد.

 قسمتی از وصیت نامه شهید محمد کاظم کرامت:

من به کلیه خواهران و برادران مسلمان بخصوص اندیمشکی توصیه می کنم که بخدا دشم با تمام امکاناتش در تلاش است که انقلاب اسلامی ایران را که باعث آگاهی مستضعفین جهان شده و پایه امپریالیسم را متزلزل ساخت نابود و یا به انحراف بکشاند. ودیدیم که چندین بار عمل کرد و موفق نشد ،حالا بهترین و خطرناکترین ضربه اش نفاق است چون بوسیله نظامی و اقتصادی نتوانست کاری از پیش ببرد. و اکنون نفاق بهترین حربه ایست که دشمن اختیار کرده و با نفوذ در جوامع اداری و مذهبی ما دست به ترور شخصیتهای مذهبی زده تا بتواند غیر مستقیم انقلاب و امام را ضعیف کند و چه غافلند که انقلاب ایران متکی به اشخاص نیست ،بلکه فقط متکی به الله است و الان می بینیم که در سطح مملکت جریان انقلاب را مردم در زیر پوشش پرچم(الا ان حزب الله هم الغالبون) هدایت می کنند و بسیار پر استقامت ایستاده اند. 

+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 15 مرداد1388 -- 0:55 |
شهید مهدی حسین زاده

چند روز قبل از عملیات والفجر 8 ، وقتی دستور آمد همه چیز را به تعاون تحویل بدهیم، مهدی دستم را گرفت و پشت به یک دیوار کاهگلی نشست و خیره به چشم هایم نگاه کرد. شهید محمد تقی قویدل، که روحانی محقق و بذله گویی بود، از کنار ما می گذشت. گفت:« خوب سیاحت کن. فردا را چه دیدی» من بی اختیار به مهدی گفتم:« اگر کسی رفتنی باشد، فکر کنم حق من است!» مهدی گفت:« طاقت داری چیزی بگویم؟» گفتم:« اگر نگویی، دیگر پیش من نیا، طاقت شنیدن هر خبری را دارم» دنیا روی سرم خراب شد وقتی که آن شمشاد راست قامت گفت:«می خواهم بگویم که من در این عملیات، به خواست خداوند شهید می شوم» گفتم:« فکر کردی! این تب عملیات است. تو کجا و شهادت کجا!»دیگر چیزی نگفت و بر خواست و مرا با افکار مشوش خود تنها گذاشت......... احساس کردم آن روز، مهدی حقیقتی را به من گفت که از درک آن عاجز بودهام. برگرفته از کتاب آبراه هجرت ص 46و47

 

+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 1 مرداد1388 -- 0:55 |

شهید بهمن بردی

 

-۱- شبهای  جمعه که دعای کمیل از رادیو پخش می شد، آرام با رادیوی کوچک خود در تاریکی شب به تضرع می پرداخت. بعضی وقتها که نظاره گر رفتارش بودیم ملاحظه  میکردیم که در سکوت شبانه چگونه بدنش از خوف خدا می لرزید...

2- تمامی افراد گروهکهای ضد انقلاب در شهر نسبت به او کینه داشتند، چرا که در رسوا کردن اهداف آنها سهم زیادی داشت. در زمانی که شهر مورد هجوم دشمن قرار گرفت روزی او در منزل تنها بود. چند نفر از گروهکها به در منزل مراجعه کردند و به محض باز شدن در به داخل هجوم بردند و او را به شدت کتک زدند و فرار کردند. بعداز دیدن ایشان توسط خانواده، او می گوید« این کتکها برای رضای خدا ثواب دارد»

3- اوایل انقلاب به صورت فی سبیل الله در یکی از فروشگاههای دولتی مشغول خدمت بود، روزی به یکی از مشتریان زن که حجاب خود را خوب رعایت نکرده بود تذکر می دهد که حجاب خود را رعایت کند، اما وی  در نوبتهای بعد نیز رعایت این اصول را نکرد، از این رو مورد اعتراض شدید او قرار گرفت و به ایشان گفت که تا ابطال دفترچه شما من پیگیری می کنم مسئول فروشگاه می گوید از ایشان بگذر، اما او می گوید: ما از اصول خود گذشت نمی کنیم .

4- آخرین نغمه های شهید عاشق و شاعر چند روز قیل از شهادت:

« به جبهه آمدم تا خدا را بشناسم، تا ایثار گر باشم، تا فداکار باشم تا اخلاص گر باشم، تا مخلص این امت باشم ، مخلص امام باشم ،مخلص اسلام باشم  و فداکار در راه قرآن، فداکار در راه ایمانم... به جبهه آمدم تا فرمان امام را اطاعت کنم و با چشم خود ببینم که در جبهه چه وجود دارد که اینگونه جوانان با اشتیاق حضور پیدا می کنند....»

قسمتی از  وصیت نامه شهید بهمن بردی

سلام و دورود خدمت امام زمان(عج) و ائمه اطهار و با سلام بر امام امت امام، هدف از جبهه آمدن و اینکه برادران عزیز و کلا امت حزب الله به جبهه می آیند و یکی خود بنده این است که خودم را بشناسم، قبل از اینکه به جبهه بیایم خدا را و همه این واقعیت ها را باور نداشتم ، در این فکر بودم که خدا چیست؟ چگونه است؟ و در چه جائی است؟ به جبهه آمدم تا پاسخ این سوالات را پیدا کنم ،آمدم تا معنی ایثار را پیدا کنم، تا به رمز آمدن سیل خروشان این امت به جبهه پی ببرم، آمدم تا ببینم که چه چیزی در جبهه هست که با یک اشاره امام و با درخواست فرماندهان نظامی جبهه پر از  جوانان و عاشقانی می شود که حاضرند عزیزترین چیزی که دارند بدهند ودر مقابل کمترین توقع را نداشته باشند، به جبهه آمدم تا فداکاری را یاد بگیرم و فداکار باشم.

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 14 تیر1388 -- 11:32 |

+ جوان اندیمشکی در دوشنبه 1 تیر1388 -- 1:18 |

گردان می خواست برای عملیات به خط برود. او کوچکترین عضو گردان بود و لاجرم نامش را برای نگهبانی چادرها نوشتند وو قرار شد بماند.اما او محکم و استوار وارد چادر فرماندهی شدو گفت: « چه کسی می خواهد جلوی مرا بگیرد؟ من باید در عملیات شرکت کنم.» فرماندهمان با او خیلی صحبت کرد، اما او زیر بار نمی رفت.دست آخر هم خطاب به فرمانده گفت:« باشد! مرا نبرید. من می روم به امام زمان (عج) شکایت می کنم.» وقتی این حرف را زد فرماندهمان گفت:« تو هم بیا» سر انجام بسیجی نوجوان  مصطفی سگوند راق در همان عملیات ( آزادی خرمشهر) جواز  ورود به بهشت را گرفت و جاودانه شد.

نیمه شب از خواب بلند شد ، در هوای سرد غسل شهادت کرد ، لباس نو پوشید و به خود نیز عطر و گلاب زد و آنگاه از ضمیر جان آیات سبز قرآن را تلاوت نمود. این امر موجب تعجب دوستان شد. یکی از آنها پرسید مصطفی چه خبر شده؟ و او با لبخند صمیمی پاسخ داد: « دیشب در عالم رویا مشاهده کردم سواری سبزپوش آمده سنگر ما و می گوید: مصطفی! فردا منتظرت هستیم! یقین دارم که فردا شهید خواهم شد»

 

قسمتی از  وصیت نامه شهید مصطفی سگوند راق

جنگ جنگ تا پیروزی ما مرد جنگیم(امام خمینی) پس از سلام و دورود بی پایان به رزمندگان اسلام ، پدر جان من امروز که عازم جبهه جنگ با کفر جهانی هستم می خواهم برای آرزوئی که دارم این راه را که راه حسین و علی و دیگر رهبران اسلام است ادامه دهم ، در باره من هیچ گونه نگرانی نداشته باشید. با  عشق و علاقه به جبهه می روم که اگر با امید خدا سعادت شهید شدن را داشتم پیروزیم. و اگر شهید هم نشدم پیروزیم چون این حرف امام امت است که می گوید:« یا شهید شویم یا زنده بمانیم پیروزیم» به امید نابودی کفر جهانی بسر کردکی آمریکای  خیانتکار و صدام خائن.

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 14 خرداد1388 -- 12:19 |

 1- مادرش می گفت: قبل از عملیات برای خدا حافظی سفارشهایی به من کرد ، اول مرا به صبر و استقامت و عمل به سفارشات ائمه (ع) کرد و گفت:« می خواهم مثل حضرت زینب پیام شهدا را به گوش همه برسانید و ادامه داد که چون فصل امتحانات بچه های مدارس است، راضی نیستم که از بلند گو در مراسم من استفاده کنید، شاید باعث رنجش خاطر کسی شود»

 2- مادرش می گفت: تمام کارهای غسل و کفن او را خودم انجام داده ام هیچگونه زخمی بر پیکر نداشت ، فقط بر محل سجده گاهش سوراخ ریزی وجود داشت که محل اصابت تیر دشمن بود. بر اساس کنجکاوی از دوستانش نحوه شهادت را  جویا شدم ، گفتند : اذان صبح که شد او برروی خاکریزی رفته و اقدام به قرائت اذان صبح نمود که مورد اصابت قرار گرفت و در سحر گاه 2/1/1361 در عملیات فتح المبین به معبود رسید.

 3- صندلی جلسه امتحان خرداد ماه او را دوستانش با یکدسته گل آذین بسته بودند. همه همکلاسیها مهربانی او را به یاد داشتند. دقایقی از جلسه امتحان نگذشته بود که مادرشهید محمد رضا اختیار قناد با جعبه ی شیرینی وارد سالن امتحان شد و به همه بچه ها با دست خود شیرینی تعارف می کرد ، سکوت سنگینی بر جلسه حکمفرما بود که با گریه های بچه ها شکسته شد . یادش گرامی باد.

4- قسمتی از وصیت نامه شهید محمد رضا اختیار قناد

به ملت عزیز ایران به عنوان یکی از اعضای این امت بپاخواسته این پیام را دارم که فقط و فقط به سخنان امام توجه کنند و آنها را گوش بدهند و به آنها عمل کنند  شاید بعضی هنوز شخصیت امام را نفهمیده اند و درک نکرده اند و یا اینکه فهمیده اند و نمی خواهند باور کنند.

من پیامم به آنها بعنوان یک برادر کوچکتر این است که در باره شخصیت بارز این پیر مرد هشتاد ساله و فرزند راستین حسین(ع) یعنی آقای امام خمینی بیشتر تحقیق کنید، ملت عزیز ایران و امت بپا خواسته قدر امام را بدانید ، بخدا سوگند شاید بعضی از شما ها قدر امام را حالا ندانید ولی خدا نکرده زبانم لال اگر.... خدایا مرا ببخش ، پروردگارا مر عفو کن، الهی او را نگهدار.

+ جوان اندیمشکی در جمعه 1 خرداد1388 -- 22:18 |

مادرش تعریف می کرد:

« همیشه به من سفارش می کرد که نماز را به جماعت ودر مسجد محله بخوانم. از آنجایی که مادر پیر و بیمارم نزد ما زندگی می کرد، جهت نگهداری از او به ناچار قادر به رفتن به مسجد نبودم ، اما او جهت حل این مشکل با برادرش قرار گذاشت که هر شب یکی از ما سه نفر وظیفه پرستاری را بعهده بگیرد و دو نفر دیگر از ثواب نماز جماعت بهره مند شند»

 و سر انجام این دو کبوتر عاشق( شهیدان عبدالرحیم و عبدالکریم دزفولی ) دو رکعت عشق را تا لقای دوست قامت بستند.

قسمتی از وصیت نامه شهید گرانقدر عبدالرحیم دزفولی

ای امام و امت شریف و نجیب ایران بدانید که ما فقط برای نجات اسلام می جنگیم و هدفی جز پیروزی اسلام بر کفر نداریم و تا پیروزی نهایی سوگند یاد می کنیم که تا آخرین قطره خونمان و تا آخرین کلوله مان در راه پاک امام مستکم و استوار بمانیم.

اماما دعای خیرت را بدرقه راهمان نما تا بتوانیم در سنگر شهیدان بجنگیم و مقام باشیم.

 

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 -- 0:31 |
 

این وصیت نامه های  شهدا انسان را بیدار می کند و می لرزاند   امام خمینی(ره)

 

وصیت نامه شهید احمد کاوه پور

 

گلشن عمر خزان گشت زبستان رفتم           فصل گلها من از باغ و گـلستان رفتم

ای طبیبـان کــه نـکـردیـد مــرا درد دوا            درد دانســتم انــدر پی درمـان رفتـم

زنــدگی بار گــران بود بدوشم ، یـاران           بال گشودم و در گلـشن رضوان رفتم

مرغ روحم که شداندرقفس تن خسته          تــرک جان گفتم و اندر بر جـانان رفتم

در جــنگ اجـل اگــر چــه رنجـور شدم           از جــمله دوسـتـان خــود دور شــدم

بـــــودم دم احـتـضـار انــدر غم مـــرگ            دیــــدار علی دیـــدم و مسـور شدم

حــب احـمـد بــــــــود و تــــولای علی            بــــا ایـــن دو رفیق وارد گــــور شدم

حــــوران بــبــرنـــد خــدمـت مـولایــم             صد شکر که باحسین محشور شدم

 احمد کاوه پور

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 -- 0:5 |

در چهاردم بهار سال 1345 در ایستگاه راه آهن  سپید دشت بدنیا آمد و در چهار سالگی به علت کار پدر به ایستگاه تنگ 7 منتقل گردید. مقطع ابتدائی را در همان منطقه به پایان رساند و در سال 1356 به اندیمشک نقل مکان کردند. سال دوم راهنمایی بود که مصادف شد با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در سال 1357، با استقرار نظام مقدس اسلامی و آشنایی مردم با اهداف انقلاب و ترویج دین و استقبال مردم از این حرکت اسلامی و دینی شهید کریم صفری نیز خودرا  موظف می دانست که در اعتلای این انقلاب و آگاهی از این حرکت و رواج تفکر اسلامی گام بر دارد و از همان ابتدا علاقه شدیدی به خواندن کتاب و نشریات حوزه و دانشگاه داشت به طوری که تمام شماره های نشریه مکتب اسلام را بصورت مشترک دریافت نموده و اکنون نیز موجود می باشد.

شهید از همان دبیرستان کار های فرهنگی زیادی انجام می داد و علاقه ایشان مورد توجه دوستان قرار گرفت و در روابط عمومی سپاه پاسداران در سالهای 60و61 به فعالیت مشغول گردید. با شروع جنگ جهت خدمت به تدارکات رزمندگان و نیز مجروحین اعزامی به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک وارد جهاد سازندگی شد و مدتی نیز در آنجا مشغول کارهای امداد و فعالیت فرهنگی شد.  سپس به همراه یکی از دوستان به بنیاد شهید رفته و کارهای فرهنگی فرزندان و برادران شهدا را به عهده گرفت و سالها در همان نهاد انقلابی مشغول خدمت به بازماندگان شهدا و فعالیت فرهنگی شد.

به علت مشغله زیاد در شهرستان ، سال آخر دبیرستان را به شهر اصفهان رفته و در آنجا مدرک دیپلم را اخذ نمود و در آنجا نیز دست از کارهای فرهنگی بر نداشته بدین گونه که در مسابقات قرآن استان شرکت کرده و موفق به کسب مقام اول شد. به محض اتمام درس دو باره به شهرستان اندیمشک بازگشت و تصمیم رفتن به حوزه علمیه قم را گرفت. ابتدا نظر پدر را پرسید و ایشان گفتند:« خدمت به اسلام در هر کجا پسندیده است و من هیچ مخالفتی ندارم ولی برای توصیه می گویم در جایی خدمت به اسلام را انتخاب کن که مشکلات بیشتری را به همراه دارد و وجود تو می تواند موثرتر واقع گردد».شهید توصیه پدر را با بسیاری مورد مشورت قرار داد و بالاخره تصمیم گرفت وارد ارتش جمهوری اسلامی شود. در آزمون فوق شرکت کرد و مدت آموزش را پشت  سر گذاشت و در لشکر 77 خراسان مشغول به خدمت گردید.بعد از چندی که در منطقه سومار استقرار داشت به مسئولیت قسمت اطلاعات گروهان خود آمد و در همان منطقه در پی یک عملیات ایذائی مجروح گردید و تمام و سایل و مدارک ایشان از جمله شناسنامه شهید بدست دشمن افتاد.

بخاطر شجاعت شهید در چند ماموریت شناسایی از طرف فرمانده لشکر 77 خراسان مفتخر به دریافت نشان شجاعت گردید و مورد تقدیر و شکر قرار گرفت. در تاریخ7/1/67 منافقین کافر و رژیم بعث در منطقه فکه عملیاتی را انجام می دهند و موفق به پیشترفت می شوند و در همین منطقه ستوانیکم کریم صفری به دست منافقین می افتد و به نقل از یکی از مجروحین این عملیات، وی را دست بسته به آتش می کشند و بدن سوخته شهید بعد از گذشت 7روز در تاریخ14/1/67 تحویل خانواده داده می شود و در بهشت زهرای اندیمشک در جوار دیگر برادرش، شهید حمید رضا صفری بخاک سپرده می شود.

قسمتی از وصیت نامه شهید کریم صفری

سلام بر پیامبر بزرگ اسلام، سلام بر امام زمان (عج) و نائب بر حقش و منجی ایران از چنگال ظالمان و منافقان حضرت امام خمینی.

وصیت نامه خویش را در حالی آغاز می کنم که هیچگونه انتظار شهادت ندارم، چرا که هنوز خود را تصفیه شده و خالص نمی بینم و در دل آرزوها برای انقلاب و ارتش دارم که امیدوارم به آنها برسم. می دانم نوشتن کلمات و جملاتیکه بدرد این جامعه بخورد بسیار است لیکن عمل کردن به آنها توسط افراد جامعه کمتر امیدوارم.سفارش می کنم احترام بمقام ولایت فقیه و گوش فرادادن و عمل بی قید و شرط به فرمایشات و فتاوی ایشان، که حق بزرگی بر گردن ما ملت ایران بلکه جهان مسلمان دارد، ایشان را اطاعت کنید، همانطور که فرامین ائمه را گردن می نهید. به تمام جوانهای بی هدف و ی مقصد که در خیابانها قدم می زنند و بر معابر می ایستند و کارشان نق زدن است نصیت می کنم  بیائید دست در دست برادران خود به آبادانی و ساختن این ملت و مملکت کمک کنید ابتدا به اصلاح نفس خویش، سپس به اصلاح جامعه بپردازید.

سرباز سربازان اسلام، کریم صفری

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 2 فروردین1388 -- 10:37 |

سیری در زندگی پاسدار شهید فیض اله حاجی پور

« معاون گردان مهندسی رزمی لشکر 7 ولیعصر(عج)»

شهید فیض اله حاجی پور در سال 1324 در خانواده ای  مذهبی در بخش گتوند از توابع شوشتر چشم به جهان گشود. وی از همان اوان کودکی طعم تلخ محرومیت را بخوبی چشیده بود تا اینکه در سن هفت سالگی جهت فراگیری علوم قدیمه که در آن زمان مرسوم بود عازم مکتب خانه شد ودر طی چند سال قرآن را بخوبی فرا گرفت. در دوران نو جوانی و جوانی هیچگاه تسلیم نفس اماره و جاذبه های فریبنده زندگی نشد ، ایشان روز به روز بسوی خدای خود نزدیکتر می شدند، هنگامی که به سن بیست سالگی رسیده بود از طرف حوزه نظام وظیفه بعنوان مشمول سربازی بازداشت شدند و در ملاقاتی که با پدر خویش داشت به پدر خود چنین گفت: « من برای این دستگاه خدمت نخواهم کرد »

 وی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام(ره)، در اندیمشک با جمعی از یاران و دوستان کانونی تشکیل داده و سعی بر این داشتند تا مردم را نسبت به جور و ستم طاغوت آشنا سازند و این جلسات بیشتر در قالب آموزش و قرائت قرآن مجید، دعای کمیل و... که به نوبت در منازل خود ترتیب می دادند عملی می شد.

شهید فعالیت خود را عاشقانه در جهاد سازندگی اندیمشک پیگیری می نمود و با شروع جنگ تحمیلی در شهریور 1359 که دشمن از زمین و هوا و دریا به خاک کشور اسلامی ما حمله نمود بهمراه تنی چند از برادران با امکانات اندکی که در اختیار داشتند  برای یاری رزمندگان به جبهه شلمچه شتافتند تا مانع از ورود دشمن بعثی به اک کشور مان شوند و در این راه تا مرز شهادت پیش رفتند.

در سال 60 جهت شناسا یی منطقه به خط رفته که در محل تپه چشمه خودروی وی  مورد اصابت گلوله مستقیم تانک دشمن قرار گرفته و وی مجروح می  شود، طبق گفته خود شهید ایشان در آن لحظه رو بطرف حرم امام حسین (ع) نموده و سلام می دهد و طلب کمک می کند، زیرا در آن منطقه تنها بوده ، در آن لحظه یکی از مسئولین مهندسی رزمی لشکر 21 حمزه ارتش  در کنار ایشان حاضر شده و ایشان را به بیمارستان صحرایی و سپس به بیمارستان پایگاه چهارم شکاری منتقل کردند، پس از انتقال به بیمارستان بمدت هفت ساعت زیر عمل جراحی قرار گرفته و روز بعد بوسیله هواپیما به تهران نتقل  شده و در آنجا بستری و مورد عمل جراحی مجدد قرار می گیرد. و خواست خداوند این بود که این برادر رزمنده زنده بماند و پس از آنکه عمل جراحی با موفقیت به پایان رسید پزشکان معالج اظهار داشتند که تعداد 27 ترکش از بدن او بیرون آورده اند و هنگامیکه در بیمارستان به ملاقات او رفتند با گریه می گفت: چرا شهید نشدم......

ایشان با قرآن مانوس بود و قرآن خواندن و عمل به آن را سر  لوحه کار خود قرار داده و بیشتر شبها با صوت دلنشین چه در سنگر و چه در منزل به قرائت قرآن می پرداخت و روی مسئله نماز تاکید فراوان داشت. سر انجام فیض اله حاجی پور روح پر تلاطم صحنه های نبرد در عملیات والفجر 8 به فیض شهادت نائل آمد.یادش گرامی و راهش پر رهرو  باد.

قسمتی از وصیت نامه شهید فیض اله حاجی پور

من عرف نفسه فقد عرف ربه«کسی که خود را شناخت خدای  خود را ه شناخته»

ما به دستور ولایت فقیه به جبهه آمدیم تا به ندای هل من ناصراّّ ینصرنی که از حلقوم حسین زمان بیرون آمد لبیک بگوئیم. ای امام عزیز ما با ایمان راسخ به محبوبمان از لذتهای دنیوی گذشتیم و به زیارت مولایمان حسین بن علی شتافتیم و ملت مظلوم عراق هم چشم بنصرت الهی رهبریهای پیامبر گونه نائب امام زمان دارند، تا بلکه هر چه زودتر این مردم ستمدیده عراق و برادران فلسطینی از زیر یوغ جنایتکاران رهایی یابند و ملتهای مسلمان زیر پرچم لااله الا الله به زندگی شرافتمندانه خود ادامه بدهند.

من در تمام حملات جنوب شرکت داشتم و خود با چشمهای خودم شاهد بودم که رزمندگان با خلوص نیت جانفشانی می کردند و با فریاد الله اکبر با مهدی ادرکنی روی مین ها می رفتند که راه برای دیگر رزمندگان اسلام باز شود. خداوندا با کوله باری از گناه بسوی تو می آیم مرا از فضلت محروم مگردان.

وصیتی به برادران همرزم: نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد. برادران  قرآن و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمانها برای تسکین دردهاست و همیشه بیاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیندازند و شما را از روحانیت متعهد که در رأس آنها امام است جدا نکنند.

سلام من را به رهبر عزیزم برسانید و بگوئید تا آخرین قطره خونم سنگر اسلام را ترک نخواهم کرد و با او پیمان می بندم که در تمام عاشوراها و در تمام کربلاها با حسین (ع) همراه باشم و سنگر را خالی نکنم تا هنگامیکه همه احکام در زیر پرچم ولی ععصر (عج) به اجرا در آید.

این مصیبتها و سختیها زود گذر و تمام شدنی است و به پاداش این جانفشانیها و فداکاریها به نعمت ابدی و بی پایان خداوند خواهید رسید. واگر می خواهید در مقام و عظمت شما خللی وارد نشود هیچگاه زبان به شکایت نگشائید و آنچه را از قدرت و منزلت الهی شما می کاهد بر زبان نیاورید. 

+ جوان اندیمشکی در دوشنبه 12 اسفند1387 -- 19:34 |

وصیتنامه شهید احمد کلانی از شهدای پیروز عملیات والفجر 8   گردان حمزه سید الشهدا

با درود و سلام به پیشگاه حضرت ولی عصر و نایب بر حق او امام خمینی و با سلام بخانواده شهدا، مفقودین، و اسرا.

با سلام و درود به حسین شهید، شهیدی که با قیام خودش به ما یاد داد که چگونه زندگی کنیم و چگونه آزاد باشیم و با درود به حسین که مردانه جنگید و از اسلام و مسلمین حمایت کرد تا مردانه شهید شد.امیدوارم که راهش را ادامه دهیم و مردانه بجنگیم و بکوشیم تا ما هم بتوانیم حسین وار کشته شویم.

ای جوانان نکند در رختخواب بمیرید که حسین(ع) در میدان نبرد شهید شد، ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی(ع) در محراب شهید شد.ما روزی در این دنیا پا بجهان گشودیم و روزی هم باید از این دنیا برویم چه بهتر که در این راه دین و اسلام از دنیا برویم تا بتوانیم آخرتمان را حفظ کنیم.

پیام به مادر:

ای مادران نکند که از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب(س) را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود.

برادران استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین در مانها برای تسکین دردهاست و همیشه بیاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیاندازد و شما را از روحانیت متعهد جدا نکند.

برادران عزیز از شما می خواهم پس از من ناراحت نشوید و راه امام حسین(ع) و تمام شهدا را ادامه دهید، از شما می خواهم کمال خوبیها را با پدرم که سالهاست زحمت کشید تا بتواند وسائل زندگیم را فراهم سازد و مادرم که شبها بیداری و رنج کشید تا من را بزرگ کرده است بکنید، از شما می خواهم که درس بخوانید و خواهشی که از شما دارم با دو خواهر کوچکم که خیلی دوستشان دارم کمال خوشرفتاری را نمائید و آنها را اذیت نکنید و برادرانی مومن و با اخلاص برایشان باشید و آنها را زینب وار بزرگ کنید.نماز ، روضه و قرآن را بخوانید که خود قران در آن دنیا شفاعت می کند.

پدر از تو تشکر می کنم که وسائل زندگی من و برادرانم را فراهم کردی و خیلی خوشحالم که گذاشتی به جبهه بیایم، از تو می خواهم اگر خبر من را برایت آوردن ناراحت نشوی و با ناراحت شدن خود روح من را اذیت نکنید که انشاالله خداوند بشما صبری بزرگ عنایت کند.

مادر:

قدر مادر را الان می دانم که به او فکر می کنم، مادرم تو خیلی برای من زحمت کشیدی، شبها بیداری کشیدی از غدای خودت بمن دادی و تمام انرژی خودت را صرف من کردی، مادر تو خیلی بمن خوبی کردی، ولی من نتوانستم جواب خوبیهایت را بدهم . از تو می خواهم پس از شهادت من زیاد گریه و زاری نکن، که روح من در آرامش بسر برد، این جمله از یادت نرود، مادر می دانی که جای تو در بهشت است و اگر در فکر این هستی که دست من را سوختی و یامن را زمین زدی، این فکر را از سرت بیرون بیاور چون برای این بوده که من را تربیت کنی،مادر تو که راضی بودی من به جبهه بیایم ، می دانی چقدر ثواب کردی ، مادر دوستت دارم و امیدوارم که مرا ببخشی.

از خاله ها، عموها، ننه ها، دائی ها، زن دائی ها، و زن عموها و پدر و مادرم می خواهم من را حلال کنند.از شما می خواهم این دعا را کنید که در این دنیا زیارت امام حسین(ع) و در آخرت شفاعت امام حسین (ع) نصیبتان بشود. از شما می خواهم برایم دعا کنید چون خیلی احتیاج بدعا دارم.

برادران ، پدر و پسر خاله ها از شما می خواهم بفکر قیامت بیفتید که دنیا زود می گذرد و قیامت میرسد.به امید پیروزی رزمندگان اسلام. از دوستان می خواهم مرا حلال کنند، به امید پیروز شدن خودتان بر نفستان.خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگهدار

الحمد الله الذی هدانا لهذاو ماکنالنتهدی لولاان هدانا الله- احمدکلانیمشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در جمعه 9 اسفند1387 -- 10:48 |
 

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در جمعه 2 اسفند1387 -- 18:15 |
20بهمن سالروز شهادت عبدالحمید صالح نژاد فرمانده

گردان حمزه سید الشهدا اندیمشک لشکر ۷ولیعصر(عج)

 از موفقترین فرماندهان لشکر7ولی عصر(عج) بود. قدرت قاطعیت، تیز هوشی وهوش سرشار نظامی، شجاعت، نظم وانضباط، اطاعت از مافوق ورازداری از ویژگیهای او بود. حمید در سال1340 در خانواده ای وارسته ومذهبی .در شهردزفول متولد گشت. از همان اوان کودکی با مسجد، قرآن، معارف وشعار اسلامی انس والفت ویژه ای داشت در جلسه نوجوانان مسجد بطور مستمر شرکت می جست ودوره رشد خویش را با بهره گیری از آیات الهام بخش قرآن کلام معصومین سپری نمود. حمید هیچ وقت از قرآن- آن کتاب الهام بخش-فاصله نگرفت وچه بسیار شبها که در حین قرائت قرآن ویا شنیدن آوای ملکوتی از طریق ضبط صوت به خواب می رفت. شهید صالح نژاد از اوایل سال1365 با شتاب گرفتن قیام اسلامی مردممان یکپارچه در خدمت انقلاب قرار گرفت. ایراد سخنان تند وآتشین در محیط مدرسه وآگاه نمودن برادران همکلاسیش، شرکت گسترده در تظاهرات افشاگرانه ضد رژیم، تکثیر وتوزیع اعلامیه ها ومانند آن از جمله فعالیتهای او بود. در سالهای اول انقلاب موفق به اخذ دیپلم در رشته تجربی گردید وبی درنگ وارد کمیته انقلاب اسلامی شد وبه پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی همت گماشت، حمید پس از تشکیل سپاه وارد این نهاد انقلابی شد واز این پایگاه مقدس، سالهای سخت ومرارت باری در پاسداری از اسلام وانقلاب و سرکوب دشمنان متجاوز تلاش نمود از آغاز جنگ در جبهه های اطراف دزفول جزو معدود رزمندگانی بود که با کمترین امکانات ماشین جنگی رژیم بعثی را وادار به توقف نمودند واز عملیات فتح المبین به بعد در سمت فرماندهی در جبهه های متعدد نبرد علیه دشمنان جنگید ودر پیروزی آفرینی های سپاه اسلام سهیم بود. در این عملیات به عنوان فرمانده یکی از گروهانهای مسلم بن عقیل از تیپ حضرت رسول الله(ص) ماموریت تصرف ارتفاعات بلند ومهم بلتا را بر عهده داشت. در عملیات بیت المقدس حمید در سمت فرمانده گروهانهای یکی از گردانهای تیپ ولی عصر(عج) شرکت داشت که موفق به آزادسازی جاده دشمن قرار گرفت ومجروح شد.

در عملیات رمضان به عنوان معاون گردان عمار در مرحله سوم عملیات، نیروهای خویش را با درایت کامل تا کنار کانال ماهی هدایت نمود، اما به علت عدم تامین جوانب ناچار به برگشتن به مواضع گذشته خویش شدند. از عملیات والفجر مقدماتی تا والفجر8(فتح فاو) حمید در سمت فرماندهی گردان ذوالفقار، انبیا وحمزه سید الشهدا از لشکر7 ولی عصر(عج) در جای جای جبهه های نبرد مبارزه نموده وشجاعتها ورشادتهای بی نظیر از خود به منصه ظهور رسانید. حمید در سال1360 شاهد شهادت برادر وهمرزمش عبدالحمید  در جبهه عنکوش در سال 1363 شاهد پرواز دیگر برادرش محمدرضا در عملیات بدر بود سردار رئوفی از حمید می گوید:

"شهید صالح نژاد در هر دو بعد مربوط به جنگ رشد چشمگیری کرده بود هم در بعد نظامی وهم در بعد معنوی ومکتبی. او در بین نیروهایش به عنوان یک معلم اخلاق ویک نمونه والگوبود. وی به رغم اینکه فرمانده ای مقتدر ومجرب بود ولی اعتقا داشت که یک فرمانده پیش از آنکه یک فرمانده نظامی برای نیروهایش باشد می بایست یه معلم باشد." سرانجام آن جوان ساده پوش خوش اندیش که دریای وجودش به بلندای آسمان بود در عملیات والفجر8 ساحل غربی اروند بر اثر اصابت ترکش به برادران شهیدش پیوست. همسر وی می گوید:

چند روز قبل از اینکه برای همیشه از کنار ما برود با من وداع کرد وگفت: من در حالی از کنار شما می روم که رنج شش سال حضور مداوم در جبهه را متحمل شده ام سپس رو به فرزند کوچکش مهدی کرد وگفت: بابا جان کارهای بزرگ را انجام بده ولی در نظرت آنها را کوچک بدان.

سعی کنید با تهجد خویش نیروهای تحت فرمان را متهجد وعبادتگر نمائید. برشما بسیار ضروری است بیداری شب وخلوت محبوب. خدایا به ما پاسداری روحیه بسیجی گری عنایت فرما. خدایا هر کدام از برادران که در جبهه به شهادت می رسیدند  زخمی بر قلبم می گذاشتند تا جایی که تقاضای مرگ می کردم وتنها وصایا واهداف آنها بود که مرا آرامش می داد.

 قسمتی از وصیتنامه شهید عبدالحمید صالح نژاد

ای کسانیکه بندهای دلتان با دنیا محکم گره خورده است ! به کجا می روید و با آرزوهای پی در پی عمری طولانی برای خود محاسبه می کنید و هیچ از درد انسان های محروم اطلاع ندارید. گوش خود را گرفته اید تا گریه های درد آلود مادران شهدا و کودکان یتیم را نشنوید و چشمهایتان رابسته اید تا مصیبت های مردم را به چشم نبینید، تا با خیالی آسوده در کنار خانواده آرام بیاسائید.

دگر باز ایستید که به قول علی (ع) هیچ چیز این بندهای دنیا را از جان شما پاره نم کند. سستی تن و روح را بشکنید و هجوم روحی داشته باشید، که خداوند همه ما را در راه عشق آرمایش می کند.

خداوندا ، تو خود شاهدی که حق دوستان، آشنایان و خانواده ام را ادا نکرده ام ای کاش می توانستم دردی از دردهای این مردم محروم را درمان کنم. ای کاش می توانستم حق محبتهای دوستان را ادا کنم.

خدایا هر کدام از این برادران که در جبهه به شهادت می رسیدند می دانی که چه زخمی بر قلبم بجا می گذاشتند تا جائی که خدایا تقاضای مرگ می کردم و تنها وصایا و هدف آنها بود که مرا آرامش می بخشید.

خداوندا ، به ملت ما چنان ایمانی عطا کن، که در جریانات پیچیده اجتماعی سست نشوند و رهبر انقلاب را با جوانان پیوندی آهنین عطا فرما.  

+ جوان اندیمشکی در جمعه 11 بهمن1387 -- 12:26 |

شهید توکل قلاوند در تاريخ 9/11/1361 در منطقه فكه در حين شناسايي منطقه عملياتي والفجر مقدماتي به همراه سرداران شهيد باقري، بقائي، رضواني و مؤمنيان آسمانی شدند

 

در طلوع خورشيد يكي از روزهاي سال 1340 در منطقه مهرزيل از توابع بخش الوار گرمسيري شهرستان انديمشك كودكي پاي بر عرصه گيتي نهاد كه بعدها سردار گمنام منطقه لقب گرفت. « توكل » بيشتر دوران كودكي را در روستاي قلعه رزه طي نمود ودوره راهنمايي و دبيرستان را در شهرستان انديمشك به پايان رساند از آنجا كه داراي روحيه همراه با اتكا به نفس قوي و جواني زيرك و باهوش در تحليل مسائل سياسي بود در كوران انقلاب نقش مهمي را بر عهده داشت. شركت خود و دوستان وي در راهپيمايي هاي اوايل انقلاب و پيروي از خط امام از جمله فعاليتهاي شهيد « توكل قلاوند » بشمار مي رفت. گاه مدتها از خانه دور مي ماند و بدون اطلاع خانواده در تشديد حركت توفنده انقلاب و سرنگوني رژيم منحوس پهلوي ولو با چسباندن عكس حضرت امام خميني (ره) شركت فعال مي نمود.پس از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي نيز در بوجود آمدن سپاه نقش مهمي داشت. در سالهاي اوليه انقلاب كه انديمشك دچار سيل شده بود با ديگر دوستانش به كمك رساني مردم سيل زده پرداخت و در اينامر متحمل زحمات زيادي شد. در دوران اوج بحث هاي گروهكها بويژه گروهكهاي خياباني بعلت مطالعه و تحقيق فراوان در مقابل اين جريان طرناك نيز با حوصله و جدل منطقي سعي در سالم سازي افكارداشت. با شروع غائله كردستان شهيد توكل قلاوند عازم آن استان شدو در مدتي كه در كردستان حضور داشت كه سه تا شش ماه بطول انجاميد حتي يكبار به مرخصي نيامد و تنها يكبار پيك سلامتي ايشان از طريق نامه دريافت شد. در اواخر سال 59 پس از غائله كردستان بمدت دو ساعت در منزل بودند و پس از آن عازم منطقه دشت عباس شديعني آغاز زندگي توكل در نبرد هشت ساله. توكل به همراه گروهي از جوانان متدين دزفول و انديمشك در عملياتهاي چريكي و جنگهاي نامنظم شركت داشت و از دهلران تا فكه را زير پوشش عمليات خود قرار داده و مانع از نفوذ نظامي عراق شد در اين منطقه كه تعدادي كمپ قرار داشت پس از عزيمت فرمانده يكي از كمپها مسئوليت آن به توكل پيشنهاد شد. كار كمپها جلوگيري از نفوذ ارتش عراق و شناسايي نيروهاي دشمن بود كه توكل در اين مورد بخصوص در شناسايي از تبحر خاصي برخوردار بود و از همانجا بود كه كمپ ايشان معروف شده بود به كمپ قلاوند. فرماندهي وي تا زمان آمادگي نيروها براي آغاز عمليات پيروزمند فتح المبين ادامه داشت ايشان اطلاعات بسيار زيادي را در مورد تحركات و نقل و انتقال دشمن به دست آورد اين فعاليتهاي مستمر وي باعث گرديده بود كه نيروهاي ارتشي نيز كه در همان زمان در منطقه حضور داشتند به وي علاقه خاصي پيدا كنند. از خصوصيات ديگر ايشان تواضع و اخلاص ايشان بود كه زبانزد همرزمانش بود او كمك به مستمندان را وظيفه مهم خويش مي دانست به گونه اي كه حقوق خود كه مبلغ 2 هزار تومان بود را به حساب 100 امام (ره) واريز مي نمود. در عمليات فتح المبين از جمله ارتفاعات مهم سمت چپ دشت عباس بود كه از آن دشمن استفاده نموده و شهرهاي دزفول انديمشك و شوش را مورد هدف گلوله توپ خود مي گرفت شهيد توكل به عنوان مسوول اطلاعات عمليات تيپ 27 حضرت رسول (ص) و نيز هدايت وهمرزمي سردار غريب حاج احمد متوسليان و نيز سرداران رشيدي چون صفوي و رشيد رشادتي بي نظير از خود بر جاي مي گذاردبه گونه اي كه قبل از شكستن خطوط مقدماتي جبهه به دليل آشنايي كامل با منطقه گروهي را در پشت توپخانه دشمن مستقر نمود و قبل ازآغاز عمليات اين ارتفاع را از لوث وجود دشمن بعثي پاك مي سازد. پس از عمليات غرورآفرين فتح المبين مادر ايشان بدليل شايعات گوناگون راجع به فرزند عزيزش در بستر بيماري مي افتد و پس از آن چشم از دنياي مادي برمي بندد. اما اينها از اراده خلل ناپذير توكل چيزي نمي كاهد و او را از ادامه مسيرش بازنمي دارد ايشان بدليل حفظ منطقه آزاد شده حتي در مراسم تشييع پيكر مادر مهربان خود نيز حاضر نمي شود و تا اربعين آن سفر كرده در سنگر خط مقدم مي ماند.پس از عمليات با توصيه دوستان در منطقه الوار گرمسيري حاضر مي شود و از جمله اقدامات ايشان تشكيل بسيج عشاير سپاه پاسداران شهرستان و نيز برخورد قاطع با عناصر ناباب از دستگاههاي اداري مي شود و در همين ايام روح بلند توكل بي قرار حضور در جبهه را مي نمايد و لذا هيچكدام از مسووليتهاي محوله او را از حضور در خط اول جبهه باز نمي دارد و وي در تاريخ ۲۶/۱۰/۶۱ از انديمشك به جبهه اعزام و بهمراه شهيد والامقام مهدي زين الدين فرمانده تيپ 17 علي ابن ابيطالب (ع) قم به عنوان مسئول اطلاعات عمليات آن تيپ مشغول مي شود كه در آن هنگام سردار باقري جانشين فرمانده يگان نيروي زميني سپاه به واسطه شناختي كه از شهيد توكل داشته وي را به قرارگاه نجف اشرف منتقل مي نمايد. تقريبا13 روز شهيد توكل درقرارگاه نجف اشرف و در واحد اطلاعات عمليات قرارگاه به خدمت خود ادامه مي دهد كه در تاريخ 9/11/61  بهمراه سرداران شهيد باقري بقايي رضواني و مومنيان به آسمان سبز عشق نقب نور مي زند و به شهادت اين آرزوي ديرين خويش دست مي يابد. بخش هايي از وصيتنامه سردار شهيد توكل قلاوند:وصيتم به هر مسلماني از مرد و زن چه مي تواند باشد جز پاسداري از انقلاب اسلامي اي مسلمانان قدر اين انقلاب افتخارآفرين و وارث خون شهيدان راه حق آزادي از اول تاكنون را بدانيد و كفران نعمت نكنيد اگر چنان باشد هم عذاب الهي را براي خود خريده ايد و هم خيانت به خون تمام شهدا كرده ايد. دعايتان شب و روز اين باشد كه خدا اين انقلاب را به انقلاب جهاني مهدي (عج) كه خودوعده داده متصل گرداند. نيايد آن روزي كه دست از دامان اين نور الهي رهبر انقلاب برداريد كه اگر مسئله رهبري و اتحاد شما ملت شهيد پرور نبود اين انقلاب به اينجا نمي رسيد و اگر رهبري امام و اتحاد بين خود را محكم نگه نداريد انقلاب شكست خواهد خورد. . .

ادامه مطلب در...

+ جوان اندیمشکی در چهارشنبه 9 بهمن1387 -- 11:37 |
 

 پس از پایان جنگ ما در مسیری که می رفتیم(آن مسیر در کردستان عراق بود) یک پیرمرد کرد عراقی به من گفت:« شما دنبال شهید می گردید؟» گفتم:« بله » گفت: « بالای این تپه ، جنگی بین ایران و عراق بوده است، بالا بروید و بگردید، این جا شهید دارید.»

وقتی ما نقشه را نگاه کردیم ، دیدیم که طبق آن نقشه ی جنگی که در آن زمان داشتیم ، این جا جنگی نشده ، ولی کرد عراقی گفت : چرا !شما این جا شهید دارید. گفتم: شما چه اصراری دارید که این حرف را می زنید؟ گفت:« من در شب های جمعه ، نور سبزی را از اینجا می بینم، این جا احتمالأ شهید هست»

مارفتیم و گشتیم ، دیدیم از شهید خبری نیست. از صبح تا غروب گشتیم، ولی هیچ شهیدی نبود. نزدیکی های غروب همین طور که مشغول بودیم و دیگر نا امید شده بودیم ، آبی خوردیم و گفتیم:« خدایا! چه حکمتی است؟ این پیرمرد نور سبز می بیند، ولی ما چیزی پیدا نمی کنیم.»

وقتی فکر می کردم، با نوک سر نیزه هم زمین را خط می کشیدم که یک دفعه دیدم نوک یک پوتین پیداست و در همان حال یکی از بچه ها آنطرفتر بلند شد و فریاد زد که: «این جا من یک شهید پیدا کردم» به هر حال به خودمان آمدیم دیدیم آن روز خدا را شکر حدود چهل شهید پیدا کردیم.

گفتیم این نور سبزی که بود، حتما برای همین شهدا است. یکی دو هفته گذشت و خواستم از منطقه رد شوم که دوباره آن پیرمرد را دیدم و از ایشان تشکر کردم و گفتم: خیلی از شما متشکرم ، آدرسی که شما به من دادید، ما رفتیم  و آن جا شهدایمان را پیدا کردم.

گفت: نه ، هنوز در آن جا شهید هست و من دو باره شب جمعه آن جا نور سبز دیدم. خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم: دفعه ی قبل پیرمرد دروغ نگفت،ما رفتیم و پیدا کردیم. این بار هم حتما واقعیت دارد!

خلاصه از صبح بچه ها را بسیج کردیم و به آن جا رفتیم و گفتیم: حتما اسراری در این تپه هست. هر طوری که شده،باید وجب به وجب این جا را بگردیم و شهید پیدا کنیم. اما هرچه گشتیم شهید پیدا نشد، ظهر شد شهید پیدا نشد، عصر شد ، شهیدی پیدا نشد و ما باید ساعت پنج بعد از ظهر از منطقه برمی گشتیم.

ساعت چهار خیلی  خسته شدیم و گفتیم: شهدا ما خسته شدیم، شما خودتان به ما کمک کنید تا شما را پیدا کنیم همین که نشستیم تا رفع خستگی کنیم، یک لحظه یکی از بچه ها با سر نیزه روی زمین را کوبید ، دید نوک یک پوتین پیدا شد و سریع خاک ها را به اطراف ریختیم، دیدیم لباسش لباس ایرانی است و کاملا خاک اطراف جنازه را خالی کردیم. دستم را توی جیب این شهید فرو بردم واز جیبش یک کیف پلاستیکی در آوردم. در داخل آن یک وصیت نامه بود که همه ی آن سالم بود و اصلا نپوسیده بود.

دفعات قبل که می رفتیم، کارت شهید پیدا می شد و این کارت بعد از چند لحظه که از خاک بیرون می آمد و هوا می خورد،آثار نوشتنی اش پاک می شد ولی این کیف از حکمت خدا اصلا نپوسیده بود. وقتی کیف را باز کردم ، دیدم این شهید وصیت نامه ای نوشته است. باز کردم و یک نوشته ی طولانی را که هیچ آثار پوسیدگی در آن نبود، بیرون آوردم و شروع به خواندن آن کردم. داخل آن نوشته بود : من سید حسن، بچه ی تهران و از لشکر حضرت رسول (ص) هستم و..... به اصل نامه اش که رسیدم، نوشته بود:

پدر و مادر عزیزم شهدا با اهل بیت ارتباط دارند. اهل بیت شهدا را دعوت می کنند. فردا شب، شب حمله است. بدانید که شهدا برحق اند. پشتوانه ی این مملکت، امام زمان(عج) است. اگر این اتفاق نیفتاد،هر فکری که شما می کنید، بکنید.

پدر و مادر عزیزم من در شب حمله،یعنی فردا شب به شهادت می رسم. جنازه ی من،هشتسال وپنج ماه و بیست و پنج روز در منطقه می ماند. بعد از این مدت، جنازه ی من پیدا می شود و زمانی که جنازه ی من پیدا شود، امام(ره) در بین شما نیست. این اسراری است که ائمه(ع) به من گفتند و مرا به شهادت دعوت کردند و من به شما می گویم:به مردم دلداری بدهید، به آنها روحیه بدهید و به آنها بگویید که امام زمان(عج) پشتوانه ی این انقلاب است، بگویید که ما فردا شما را شفاعت می کنیم و بگویید ما را فراموش نکنند.

همانطور که نشسته بودیم،دفتر و مدارک دنبالمان بود،سریع مراجعه کردیم و عملیاتی را که لشکر حضرت رسول (ص) در آن شب انجام داده بود، پیدا کردیم، دیدیم درست همان تاریخ بوده که هشت سال و پنج ماه وبیست و پنج روز از آن گذشته است!

 راوی: سرهنگ حسین کاجی –"کتاب خاطرات ماندگار"(خاطرات پخش شده دفاع مقدس از رادیو معارف) صفحه :194-192

 

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 6 بهمن1387 -- 16:13 |

وصیتنامه پاسدار شهید مسعود اکبری

"ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاَ بل احیا عندربهم یرزقون"

البته نپندارید که شهیدان راه خدا مرده اند بلکه زنده بحیات ابدی شدند و در نزد خدا متنعم خواهند شد

بسم رب الشهدا و صالحین

شهادت نعمتی است که نصیب هر کس نخواهد شد، راستی چرا ما شهید نمی شویم؟ چون ما هنوز خودمان را نساختیم، پس پروردگارا بما کمک کن که خودمانرا بسازیم و توفیق دیدار ترا پیدا کنیم زیرا ما عشق شدید نسبت بتو داریم، ای معبود بی همتا و تحمل دوری تر نداریم، تو اگر ما را بسوی خود خواندی منتی بس بزرگ و مهم بر سر ما نهادی.

بسمه تعالی

ای امام، ای منجی انسانهای مستضعف و ای یار ضعیفان، ای روح خدا من از صمیم قلب ترا دوست می دارم و اقرار می کنم در خط تو هستم تا آنجا که جانم را هم در این راه پر افتخارت بدهم ،برایم از خداوند طلب مغفرت کن

بنام خدای شهید

درود بر پدر، تربیت کننده شهید

ای پدر، ای پدر جسم جوان بنیه، هستی در برابر تو، توئی که عمر پر ارزشت را صرف تربیت کردن من حقیر کردی،من در برابر تو احساس حقارت می کنم ، خجلم از اینکه نمی توانم دینی را که نسبت بتو دارم ادا کنم و از این بیم دارم که نانی را که از سفره پر برکتت صرف کردم حلالم نباشد. امیدوارم که این جملات نا قابل را بر ما نگیری، زیرا که این حرفها از ته دل، دل سیاهم بیان می کنم من جداَ نمی دانم که چگونه زحمات بی انتهایت را جبران کنم فقط می توانم از خدا بخواهم که در این راه مرا یاری کند.

بنام خدای بهشت، بهشتی که زیر پای مادران است

مادر، ای مادر عزیز و مهربانم، مادری که نه ماه و نه روز من بی ارزش را با خود حمل کردی و با درد فراوان مرا به این دنیا سپردی، خوف دارم، خوف دارم از اینکه برای اسلام عزیز بی خیر باشم که اگر اینچنین باشد خداوند شما پدر و مادر و مادر را مقصر اصلی می داند هر چند که شما خالصانه کوششتان را کرده اید، من در برابر تو ای مادر ، مادری که بتو افتخار می کنم در مقابل تو احساس حقارت می کنم، حقیرم از اینکه در رویت نگاه می کنم و نمی توانم دینم را نسبت بتو و شیرتو که باعث بزرگ شدن من شد ادا کنم و ای مادر اگر شیرت را حلالم کنی از تو بسیار ممنون و متشکرم.

برادران و خواهران تنی و دینی من

خدمت تمامی شما چنین عرض می کنم که اسلام را تنها نگذارید و برای تنها نگذاشتن اسلام باید انقلاب اسلامی را حفظ کنیم و برای حفظ انقلاب باید اماممان را دریابیم .

 و من اگر نسبت به تمامی شما بدی کردم از هر نوع، بهر نحو مرا ببخشید و برایم از خداوند متعال طلب بخشش کنید و اگر خوبی کردم وظیفه خود می دانستم و ابراز میدارم وصی من برادرم یحیی اکبری است و تمام اختیارات من بعد از شهادتم بدست پدر و برادرم یحیی است، امام و اطرافیان امام.

مسعود اکبری

 

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 1 بهمن1387 -- 17:42 |

   مسعود متولد 1342 خورشیدی در یکی از شهرستانهای شمال کشور بود و با توجه به شغل پدرش که کارمند راه اهن بود به اندیمشک نقل مکان کردند.وی در دوران کودکی بسیار کم حرف و یاور مظلومان و محرمان بود واندک پس اندازش را به مستضعفان هدیه می داد. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی تولد جدیدی برای مسعود و مسعودهای انقلاب شکل گرفت. در همان آغاز جنگ تحمیلی به سمت فرماندهی یکی از پایگاههای مقاومت شهری منصوب می شود، علاوه بر آن کتابخانه حسینیه امام خمینی(ره) شهرستان اندیمشک را فعال می نماید تا دوستداران علم و ادب را سیراب کند.در همین ایام نخستین بار به عنوان نیروی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اندیمشک عازم خرمشهر می شود و مـأوای شهید مسعود قادری همان سنگرهایی است که نماز شبش را بر پا می ساخت وی از همان سال 59تا 62 که زمان شهادتش بود در چندین عملیات  از جمله فتح المبین حضور جدی داشت آنگاه به دوره فرماندهی به تهران رفته و پس از بازگشت به فرماندهی یکی از گروهانها منصوب می شود. از آنجا که شهید انسانی شجاع و مقاوم و حامی خط سرخ ولایت بود و عاشق ائمه علیه السلام بود سر انجام به دیار معبود خود شتافت و در تاریخ 6/6/1362 در محل پاسگاه زید به شرف شهادت نائل آمد.

 وصیت نامه شهید مسعود قادری

ای کاش توانایی آن را داشتم تا حقیقت آشکاری را که شاید خیلی از ما به آن اطمینان داریم برای آنان که هنوز شک دارند و آنها که این حقیقت را دروغ می پندارند روشن کنم امیدوارم مرا ببخشید که ریز نوشته ام و ورق کمتری استفاده کرده ام چون نمی خواهم در ورق اسراف کنم من چیزی ندارم که بگویم . فقط می توانم از علی علیه السلام بگویم و بس و دیگر نمی خواهم سخن به درازا بکشد تا شاید خدای نکرده شما خسته کنم و بدون مقدمه آغاز می کنم: علی علیه السلام در آخرین لحظات عمر با برکتش مع الوصف از موعظه خود داری نفرمود و جملات جالبی فرمود که همه از مرگ فرار می کنند ولی عافیت به آن میرسند . هر کس سعی می کند که نمیرد ولی فایده ندارد و عافیت این زندگی مرگ است با تمام تلاشهای که انسان برای زنده ماندن می کند اما فایده ای ندارد. آنگاه فرمود: من دیروز با شما بودم یعنی مثل شما به مسجد می آمدم، نماز می خواندم، سخنرانی می کردم، امروز اسباب عبرت شما هستم، بستری شده ام. ای بدنهای سالم نگاه به فرق سر علی علیه السلام بکنید و عبرت بگیرید. دست علی علیه السلام از اثر زهر ، دیگر نمی تواند تکان بخورد. همان دستی که در قلعه خیبر را که چهل پهلوان به زحمت باز و بسته اش می کردند از جا کندو تا چهل قدم پرتاب کرد.همان دستی که در جنگ خندق عمر بن عبدود را کشت، همان دستی که  درب قلعه را روی دست گرفت و لشگریان از روی آن گذشتند حالا برای شما عبرت است. فردا نیز از میان شما خواهم رفت. جنازه ام را به خاک می سپارند،این دستها و چاها را در کفن می پیچند . ای دستها سالم ، با این دستها مال کسی را نبرید وبه کسی ستم روا ندارید شما هم ای دوستان علی علیه السلام نه بارکش باشید نه بار گذار،ای پدران، مادران، برادران و خواهران شما هم چنین روزی در پیش دارید آنگاه فرمودند: چند روزی با شما رفیق بودم اینک روحم به عالم اعلی می رود و بدنم بدون جان می ماند باید این بدن بدون روح برای شما موعظه باشد. من که مردم باید مردنم برای شما پند باشد یعنی شما هم همین طور خواهید شد و چنین روزی در پیش خواهید داشت این بدن چه بود و حال چه هست و فردا چه خواهد شد؟ آری همه ما خواهیم رفت و این را بدانید هر کسی به اندازه ذره ای کار نیک یا بد کرده باشد سزای آنرا می بیند و بالاخره این دنیا جای ماندن نیست و باید کوله را بست و رفت و امیدوارم جسدم اینرا به شما بفهماند و در آخر از پدر و مادرم و خواهر و برادرانم می خواهم به نماز و دعا ارزش زیاد قائل شوند و زندگیشان را بر پای اسلام بنا کنند.

+ جوان اندیمشکی در دوشنبه 16 دی1387 -- 21:2 |

 آنهایی که در این چند سال مبارزه و جنگ از ادای این تکلیف بزرگ طفره رفتند و جان و مال و فرزندانشان را از آتش حادثه دور کرده اند مطمئن باشند از معامله با خدا طفره رفته اند و خسارت و زیان و ضرر بزرگی کرده اند که حسترتش را در روز واپسین و در محاسبه حق خواهند چشید.

 (فرازی از پیام حضرت امام (ره) به مناسبت سالگرد حج خونین و پذیرش قطعنامه 598. 27/5/1367)

 

+ جوان اندیمشکی در جمعه 6 دی1387 -- 19:41 |

شهيد عبدالمهدي ضيائي‌فر

 عبدالمهدي ضيائي‌فر در تاريخ 11/12/1364 در يک خانواده مستضعف در دزفول ديده به جهان گشود، تولدش مصادف با نيمه شعبان بود و از همين رو مولود را عبدالمهدي ناميدند از سربازان مهدي (عج) قرار بگيرد. تحصيلاتش را در همان شهر زادگاهش آغاز نمود و در عنفوان جواني مبارزه مکتبي، سياسي را سر داد. همکاري با نمايندگان اعزامي از قم و تکثير اعلاميه‌هاي امام(ره) از فعاليتهاي او مي‌باشد. وي در سال 1347 موفق به اخذ ديپلم گرديد و پس از آن بعنوان سپاهي دانش در روستاهاي ني‌ريز فارس مشغول به خدمت شد. ضيائي‌فر پس از اتمام خدمت مقدس سربازي و هنگامي که تازه متأهل شده بود به استخدام طرح نيشکر هفت تپه درآمد اما به علت وجود فساد اداري پس از مدتي کوتاه استعفا داد و به استخدام آموزش و پرورش درآمد و تا سال 1359 در روستاهاي لرستان به تدريس و روشنگري‌ اهالي مشغول بود. پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران با همکاري عده‌اي از برادران ديگر کميته انقلاب را در انديمشک راه‌اندازي نمود، او هيچ‌گاه فريفته‌ي مسئوليت و مقام نگرديد و حتي مسئوليت‌هاي خطيري چون فرمانداري دزفول، رياست اطلاعات شهرباني و غيره را رد کرد و از انجام آنها سر باز زد. با شروع جنگ تحميلي به اتفاق برادران انجمن اسلامي معلمان قسمتي از پادگان نيروي زميني دزفول را تحويل گرفته و در آنجا مشغول به فعاليتهاي نظامي گرديد. حضور در جبهه با هر مسئوليتي گوئي جز لاينفک زندگي‌اش شده بود و سرانجام در عمليات خيبر در منطقه طلائيه، يکي از بستگانش را که مجروح شده بود به دوش گرفت تا به عقبه انتقال دهد. اما ترکش توپ فرق او را شکافت و آن سر پر شور به خون نشست و ضيائي‌فر در سال 1362 در 38 سالگي آرام و سبکبال به ديدار حق شتافت و جرعه‌نوش گستره الهي گشت. پيکر پاکش را در گلزار شهداي انديمشک به خاک سپردند.

  

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 1 دی1387 -- 0:31 |
 

تنها فرزند خانواده بود و پدر به او گفت:

فرزندم! تا چه مدت به جبهه می روی؟داود آن جوان آرام و مخلص و شجاع گفت:« پدر جان آنقدر می روم تا دیگر بر نگردم»

سرانجام « داود صفری» سردار سر افزار جبهه های نور در عملیات رمضان به شهادت رسید و بدن تبرکش  پس از 13سال حضور در جبهه روانه بهشت زهرای اندیمشک شد... روزی که او دیگر نه پداری داشت و نه مادری تا در هجرت آفتابی او بگریند.

 برای مشاهده عکسها اینجا کلیک نمائید

+ جوان اندیمشکی در جمعه 15 آذر1387 -- 16:54 |

مادر بزرگوارش می گفت: ایام عید نوروز بود و من در بستر بیماری  بودم  از دوستان عزت الله  نیز شنیده بودم که وی در حمله اخیر بمدت 5روز تشنگی را تحمل نموده ، پس از اینکه وی بر بالینم حاضر شد مطلبی را برایم بیان کرد:حالت عطش و تشنگی شدیدی بر من غالب شده بود و من در سنگر از این حالت بسیار رنج می بردم، ناگهان سواری سبز پوش چفیه ای را که متبرک و منور بود به دستم داد و آن را بوسیدم و بوئیدم اکنون این چفیه را به شما میدهم. ومن پس از گرفتن چفیه احساس آرامش عجیبی پیدا کردم.

شهید عزت الله در غروبی از روزهای سرد پائیز 1343در آبان ماه، خورشید وجودش نور افشانی  نمود.وی در خانواده ای متدین، مذهبی و متعصب نسبت به مسائل دینی متولد شد. دوره تحصیلات راهنمایی  وی همزمان با شروع اعتصابات و راهپیمائیها بود که در در این زمان عزت الله با وجود کمی سن در تمام راهپیمائیها شرکت جدی داشت و فعالیتهایی نظیر  دیوار نویسی و پخش اطلاعیه را انجام می داد.

پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ودر سال 61 بعنوان بسیجی محافظت از نماینده محترم مردم اندیمشک در مجلس را عهده دار شد و درهمین هنگام عاشق ابا عبدالله راهی جبهه های نور شد.

گاه مدتها در جبهه می  ماند و خانواده در انتظار دیدارش حسرت می کشیدند.... در اکثر  عملیاتها از جمله خیبر، رمضان، والفجر،بیت المقدس..... شرکت فعال داشت.

عزت الله یکی از دلاوران و بنیانگزاران گردان حمزه سید الشهدا لشکر هفت والیعصر(عج) بود که در کسوت فرماندهی گروهان الحدید لحظه ای لباس رزم را از تن بیرون نساخته و در راه اسلام همیشه  چون سربازی  خدمتگزار بود.

تبعد و تضرع ایشان، اداء نماز در اول وقت، رسیدگی  ودیدار با خانواده های معظم شهدا و فرزندان شاهد و نیز عدم استفاده از بیت المال و رعایت حقوق عامه مسلمین از جمله ویژگیهای  بود که در عزت الله نمودی چشمگیر داشت.

سر انجام این آسمان مرد خاکی پوش در تاریخ 4/9/1365 در یکی از روزهای سرد و غمگین پائیز در حالیکه شهرستان اندیمشک مورد هجوم و تجاوز 54 هواپیمای دشمن بعثی قرار گرفته بود و وی جهت امداد و کمک به مجروحین حاضر شده بود به آرزوی دیرینه اش رسیده و به جمع دوستان و همسنگران شهیدش  پیوست. ستاره یادش منور باد

بیا باور کنیم این لحظه ها را

صدای تیک تاک ساعت را

بمانند قلم می ماند

که بر هر لحظه ما می زند نقشی

در آن لحظه چه کردی

چه خواهی  کرد

در آن دفتر و دفتردار

یکی در چپ یکی در راست

می نویسند لحظه ها را

لحظه های تلخ و شیرین را

می نویسند

می نویسند در آن محشر

در آن غوغا

یاد تو را اکرام دارند

یا که بس قهر خدایی

یا که دفتر را به دست راست

یا که در چپ بگذارند........

 عزت الله حسین زاده- زمستان 62 تهران

     برای مشاهده عکسها اینجا کلیک نمائید

+ جوان اندیمشکی در جمعه 1 آذر1387 -- 20:3 |

 
+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 28 آبان1387 -- 19:21 |