تبليغاتX
یاد شهیدان و رزمندگان دفاع مقدس اندیمشک

زندگينامه شهيد جواد ملكي

شهيد جواد ملكي در سال 1337 در شهرك بنوار ناظر ديده به جهان گشود وي رفتارش با والدينش خيلي خوب بود . وي دوران ابتدايي را در مدرسه حلال ( شهرك بنوار ناظر ) به پايان رساند . در همان سنين كودكي پدرش را از دست داد و بعد از از دست دادن سرپرست خانواده مجبور بود كه از صبح تا شب براي بدست آوردن مخارج زندگي خانواده اش در زمين كشاورزي خود كار كند . و براي ادامه تحصيل به انديمشك آمد . وي در سال سوم راهنمايي ترك تحصيل نمود . و به كار كشاورزي به مدت 2 سال پرداخت . شهيد همواره در بردباري و شهامت و مقابلة جدي با مشكلات زندگي براي خانواده و آشنايان الگوي بود شهيد جواد ملكي چه قبل از پيروزي انقلاب و چه بعد از پيروزي مجاهدانه در جهت انقلاب اعم از كمك‏هاي مالي گرفته تا شركت در راهپيماييها و شعار نويسي شركت مستمر داشت . زيرا انقلاب اعم از كمكهاي مالي گرفته تا شركت در راهپيماييها و شعار نويسي شركت مستمر داشت . زيرا انقلاب را با گوشت و پوست خود احساس كرده بود . جواد براي افراد خانواده و بستگانش الگو بود و هميشه خانواده اش را به وفاداري به انقلاب و امام ترغيب مي نمود . قبل از انقلاب قسمتي از حقوق خود را با اينكه به آن نياز داشت خرج برنامه هاي تبليغاتي عليه رژيم منفور پهلوي مي كرد ، چراكه معتقد بود انسان در راه دين بايد از زن و فرزند و خانواده و مال بگذرد ،با شروع جنگ تحميلي عليه ايران كارخانه اي كه جواد در آن كار مي كرد تعطيل شد و چون انقلاب در خون و پوست و گوشت جواد نفوذ كرده بود نمي توانست آرام بنشيند و نظاره گر تجاوز صداميان به خاك اسلام باشد . به همين منظور كار خود را در جهاد آغاز نمود . بارها به خانوادة خود گفته بودذ مبادا من بدنبال كار شخصي خود بروم و جبهه به من احتياج داشته باشد و من حاضر نباشم .  در جريان انقلاب و بعد از پيروزي آن دائماً در راهپيمائيها شركت مي كرد .ايشان در سن 19 سالگي تشكيل خانواده داد . ثمرة ازدواجش 1 دختر مي‏باشد . وي به ساده زيستي خيلي اهميت مي‏داد اهل تجمل گرايي نبود . وي اوقات فراغت خود را مجله و روزنامه و همچنين قرآن مي‏خواند . بزرگترين آرزوي شهيد زيارت مرقد مطهر امام حسين (ع) بود . شهيد جواد ملكي از صبح تا شب در جهاد سازندگي كار مي‏كرد چه در جبهه و در پشت جبهه حتي روز عاشورا .

او عاشق شهادت بود . اغلب شبها بدليل خدمت به الله و خلق الله به خانه نمي رفت و در برابر مشكلات مقاوم و استوار بود . او مي‏گفت : امروز روز جهاد واقعي است و امروز واجب است كه در راه خدا جهاد كنيم . بيشتر مواقع لباسهاي رزمندگان اسلام را به خانه مي‏آورد و به همسرش مي‏گفت : كه آنها را شستشو كن و پارگي‏هاي آنها را بدوز و آنها را اتو كن . سر انجام ساعت 10 صبح روز يكشنبه در تاريخ 10/12/59 در حين انجام مأموريت در جبهه كرخه در زير باران گلوله بعثيان به درجة رفيع شهادت نائل گرديد .
اما هميشه يادش در قلبها و راهش سر مشق همرزمان و دوستان آن شهيد است . او با شهادتش درس ايمان و فداكاري و جهاد در راه خدا به مردم شهيد پرور ايران آموخت .

تنها ثمرة زندگي بود . پدرش را در كودكي از دست داده و مادرش سرپرستي او را برعهده داشت . در جهاد سازندگي انديمشك مسؤل تعويض روغن ماشينها بود تا خبر حركت گروهي از بچه ها را به منطقه شنيد جهت اعزام آرام و قرار نداشت اما به علت تك فرزند بودن ، مسؤلان مخالفت ميكردند ، بالاخره با اصرار و شوق او پيروز گرديد و راهي ديار دوست شد . هم اكنون از او يك يادگار بيشتر نمانده است .

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در جمعه 1 اردیبهشت1391 -- 0:52 |

 شهید حیدر اسکندری

در منطقه عملیاتی فتح المبین ازطریق بلند گو در سراسر منطقه مارش نظامی پخش می شد.

از طرفی قرائت پیام امام که به مناسبت همین عملیات ارسال شده بود حال و هوای دیگری به نیروها می داد.حیدر در این عملیات راننده لودر بود و جلوتر از نیروها مشغول ساختن سنگر بود. یک لحظه متوجه شدیم که بیل لودر را بلند کرده و در حالی که چند عراقی را در بیل لودر سوارند، رو به عقب در حال حرکت است . ماجرا را که جویا شدیم گفت: « بدنبال پیام امام آنقدر عشق و شور پیدا کرده بودم که سر از پا نمی شناختم و لذا از خط خودمان عبور کرده و به یکباره خود را در محور عراقی ها دیدم، با دیدن اولین سرباز عراقی با توکل به خدا با لودر به طرف او حمله ور شدم ، بعد متوجه شدم که آنها چند نفر هستند ، باقی نیز تسلیم شدند، من نیز همه را داخل بیل لودر قرار داده و به عقب  آوردم » تمام بچه های محور از این ماجرا خوشحال شده و او را در آغوش گرفتند. او شهید «حیدر اسکندری » بود که در سال 1361 در عملیات والفجر مقدماتی جاودانه گردید.

 سکه تبرکی را که از بیت امام آمده بود را دائمأ در دست داشت. هر بار آنرا به هوا پرتاب می کرد و ضمن بوسه ای بر آن و نقل این جمله « قربانت شوم امام» آن را در جیبش می گذاشت. در عملیات والفجر مقدماتی، لشکر آنها – ارتش -  واردعمل نشده بود، اما او آرام و قرار نداشت تا اینکه جهت کمک به نیروهای محورهای عملیاتی سپاه داوطلب می خواستند. او که رانندگی وسایل نقلیه سنگین را هم خوب بلد بود ، داوطلبی خود را اعلام نمود و بعد از استقرار، بلافاصله مشغول سنگر سازی برای رزمندگان اسلام شد.

شهید بزرگوار « حیدر اسکندری » آنقدر اشتیاق رفتن داشت که در پایان همان شب در حالی که از شادی در پوست خود نمی گنجید به ملاقات خداوند متعال رفت

  وصیت نامه شهید حیدر اسکندری

محمدا رسول الله والذین معه اشدا الکفار رحما بینهم

برخیز برادر که در طریق جق گام زنیم          

ازباده کلرنگ شرف جام زنیم

از خون شهیدان شهدی جام زنیم

صد شعله به تاج و تخت صدام زنیم

بنام خدای بزرگ و مهربان که شهادت را نصیبم کرد، مرگ در راه حق و در راه پیروزی مستضعفین بر  کافران و جهان خواران شرق و غرب.

بتاریخ 25/7/61 من حیدر اسکندری  وصیتنامه خود را می نویسم، و از خدای بزرگ آرزوی شهادت می کنم به امید اینکه مورد قبول واقع شود. به پدر و مادر خود وصیت میکنم که امیدوارم مرا ببخشند و همیشه به شهادت من افتخار کنند و احساس سر بلندی، و از خدای تبارک و تعالی برایم طلب بخشش گناهان و کارهای احیانا بد را بکنند.

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 1 فروردین1391 -- 0:14 |


"شهادت" را بايد عيد "وصل" دانست و "شهيدان" را "واصلان" ناميد.
شهادت، نزديك‌ترين راه براي طي مسير كمال و حضور در محفل جانان است، و شهيدان در اين محفل جاودان شراب وصال از دست يار مي‌گيرند و لذت قرب و حضور درك مي‌كنند و از رزق و روزي‌هاي خاص حضرت محبوب بهره‌ها دارند.
اين مقام و بهره وري از رزق الهي، در متن قرآن و با سخن وحي اين گونه بيان شده است: "هرگز مپنداريد شهيدان مرده اند، كه زنده به حيات ابدي‌اند و در نزد خدا از رزق خاص برخوردارند".
و راستي چقدر فاصله است بين اين "حقيقت" و آنچه در تصور برخي از افراد درباره شهيدان تثبيت شده است و به همين دليل است علت اين كلام الهي كه مي‌فرمايد: "شما مردم از درك و فهم زنده بودن شهيدان عاجزيد."
حيات شهيدان، در جوار حضرت معشوق و رزق و روزي آنان در ضيافتگاه حضرت محبوب و با درك لذت حضور و صرف شراب طهور و مشاهده جلوه‌هاي نور مي‌باشد.
اگر تراوشات قلم حضرت امام خميني بر اوراق را مرور كنيم و زيبايي‌هاي تعابير و واژه‌هاي آن را در لابلاي سطور به تفكر گذاريم، در مي‌يابيم كه آن پيشواي بزرگ الهي كه خود در مقامات عشق و عرفان و قرب و وصل قرار داشت و لذت انس و حضور را در عالي‌ترين مراتب درك كرده بود، شهادت را براي شهيدان عيد وصال مي‌دانند و شهيدان را واصلان به درگاه حضرت معبود مي‌نامند.
تعابير و عبارات زيباي امام خميني در اين باره فراوان هستند و ما در روزهاي پاياني سال كه سخن از عيد و بهار است، برخي را درباره عيد و بهار شهيدان برمي گزينيم و به تعمق و درس و پيام گيري در مي‌آوريم. باشد كه خداوند متعال ما را نيز با "شهادت" ببرد و با صف شهيدان در محفل قرب خويش در آورد.متن کامل در ادامه مطلب

منبع:روزنامه جمهوری اسلامی


ادامه مطلب
+ جوان اندیمشکی در شنبه 20 اسفند1390 -- 12:41 |
 

اشاره
این دست نوشته‏ها حکایت رادمردی است که دو خصلت سکوت و عشق در او موج می‏زد.
توان نوشتن مقدمه‏ای در وصف او و کارم را ندارم، اما به ناتوانی خود و قلم و فقر واژه‏هایم اعتراف دارم.
در صددم که به باور خود بنشانم که نسیم یاد مسعود، نجیبانه در گوشه باغ خاطرات، یاد لطیفی را بر پرچین کهکشان روزگار، به رسایی یک تاریخ پاس می‏دارد.
مسعود اکبری، نام پر آوازه‌ای در سرزمین خاکریز اول دفاع مقدس خوزستان یعنی اندیمشک است. او متولد این شهر بود ولی زادگاه پدری‌اش شهمیرزاد سمنان بود. با شروع جنگ اول راهی جبهه‌ها شد و در هر عملیاتی شاهکار می‌کرد. او در عملیات والفجر هشت به عنوان فرمانده گروهان ویژه غواص فتح از عرض اروند گذشت و در یک درگیری جانانه با عراقی‌ها در اوایل درگیری زخمی شد و به علت سرما و عدم امکانات جهت انتقال به عقب به شهادت رسید.
باران


ستاره من!
قرار است از تو و برای تو بنویسم!
چقدر مشکل است از بودن با تو نوشت، توئی که همیشه در گرماگرم عملیات‌ها، با حنجره‌ات آواز بهار را می‏شنیدم.
لااقل تو حرفی بزن، چیزی بگو. از آن همه شکوه که در مناجات شرقی احساس خود داشتی برایم بخوان.
ترا خدا رحم کن و حرفی بزن، باور کن سکوت مرثیه اندوهناکی است. با من بگو، افق‌های دلتنگی تو در کدامین سوست؟
مسعود من!
قبول کن من و تو هر دو دلتنگیم و تو باید شکستن در حضور بی‏نهایت هستی را به من تعلیم دهی.
کم کم دارد باورم می‏شود که چشم من و فهم نگاه تو! هرگز!
آسمان را ورق می‏زنم، دنبال ستاره گمشده‏ام می‏گردم.
می‏گویند اگر کسی بمیرد ستاره‏ای از آسمان، جدا می‏شود و به زمین می‏افتد، ولی آن شب سرد وقتی در کناره‌ی اروند تو در اوج غربت و درد شهید شدی، ستاره‏ای بودی که بر سینه آسمان درخشیدی.
چگونه تو را مکتوب کنم؟ نمی‏توان در لابلای هزاران هزار پرواز قلم، ردّی از عبور تو جست.
مرا ببخش اگر با پاره‏های تنت، شعر می‏گویم و اگر گل‏های زخمت را در باغچه‏ی یادت می‏کارم! بر من مگیر ای شاپرکم!
چگونه می‏توان از آن دوران سرود و نوشت؟ آن دورانی که اگر بر شانه کسی تیری می‏خورد، شانه‏ای بود تا شتاب کند و در انتظار زخم عشق، پیشاپیش قافله بایستد.
یاد داری آن لحظاتی که حادثه در راه بود و مردانی صبور از قبیله سکوت و صلابت
بر سجاده خاک پیشانی خضوع و نجابت می‏نهادند و می‏دانستند که عشق از دیر باز نامشان را در ابریشم سرنوشتی محتوم پیچیده.
شب عملیات بدر چه‌قدر به سختی گذشت. چه‌قدر گلوله آرپی‏جی شلیک کردی که خون از گوش‌هایت بیرون زد و من غرق اشک و آه از این صحنه!
یاد داری که وقتی برای شهید احمد نونچی در کنار رودخانه دجله گریه می‏کردم شیرین گفتی، عزیز دلم، این صدای گریه تو نیست نگاه کن آسمان هم گریه می‏کند و من اندیشه می‏کردم که در این اشک‌ریز که آسمان هم واگویه می‏خواند و زانوی غم بغل گرفته، چگونه نگرم که تو خود درخشنده‏تر از خورشید بودی.

 بر گرفته از : سایت حاج آقا بهداروند


ادامه مطلب
+ جوان اندیمشکی در چهارشنبه 10 اسفند1390 -- 0:34 |
طلبه شهيد حبيب عصاره                                                              زندگي نامه

خاطره آخرين وداع شهيد با مادر

مدت 5 سال به جبهه مي رفت و مي  آمد هرگز ازجبهه رفتن او جلوگيري نكردم ولي بار آخركه رفت و شهيد شد به اوگفتم مادر تورا به خدا ديگر بس است ( انگار به دلم الهام شده بود كه به شهادت مي رسد) تو دين خود را ادا كردي ديگر به جبهه نرو گفت: مادر اين حرفها چيه من تاتوانايي دارم كه اسلحه به دست بگيرم بايد به جبهه بروم چون جهاد في سبيل الله است هرچه التماس كردم و گفتم پيش نماز باش و كسي را راهنمايي مي كني گفت : من تا آر عمرم هم مي توانم درس بخوانم ولي الان بايد به جبهه بروم و جبهه چيزي نيست كه رهايش كنم . به او پيشنهاد ازدواج دادم گفت: كه توي مملكت ما جنگ است من براي چي دختر مردم را مبتلا كنم . هميشه مي رفت و مي آمد سرمي زد و لباس هايش را مي شست و عوض مي كرد ولي اين بارديگر رفت و نيامد تا به شهادت رسيد با دوستش حاج آقا هادي كيانپور آمدند درخانه و باهم باماشن رفتند و ديگر نيامدتاخبرشهادتش را برايم آوردند.

او سرباز امام زمان(عج)بود که در عملیات پیروزمند والفجر 8 در منطقه عملیاتی فاو در گردان حمزه سید الشهدا اندیمشک از لشکر 7 والیعصر (عج) در مورخه 21/11/1364 به درجه رفیع شهادت رسید

وصیت نامه شهید حبیب اله عصاره

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي هدانا لهذا و ماكنالنهتدي لولاان هدانا الله

من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدواالله عليه فمنهم من قضي نهبه و منهم من ينتظر و مابدلوا تبديلا

با سلام و درود به آقا امام زمان عجل الله تعالي فرجه و با سلام به شهيد كربلا امام حسين عليه السلام و با سلام و درود به نايب برحق امام زمان امام امت و با سلام به شهيدان اسلام.

پس از مدتي كه در فكر وصيت نوشتن بودم نمي دانستم كه چه بگويم زيرا هرچه كه مي بايست گفت , شهداي قبلي گفته اند و رفته اند ولي خوب مكرر مي گويم واميدوارم كه امت اسلام عمل كنند به اين وصيت نامه ها.

همانطوري كه تا الان عمل كرده ايد . اولا شهادت مي دهم ه خدا يكي است و شريكي ندارد و محمد رسول و فرستاده اوست و علي عليه السلام اميرالمؤمنين ولي خدا بر روي زمين هستندو يازده فرزند ايشان.

و اما از شما مي خواهم كه امام را تنها نگذاريد و پشتيبان ايشان باشيدو همانطور كه تا الان بوده ايد و بدانيد كه خير و خوبي شما در اين راه است كه خدمت كنيد به اسلام و مسلمين و باز به شما مي گويم كه پشتيبان روحانيت باشيد كه به قول امام عزيزمان اسلام بدون( منهاي) روحانيت مساوي است با كشور بدون طبيب

برادران عزيز به شما بگويم كه بخدا قسم در اين جبهه ها چيزهايي ديده مي شود كه خدا مي داند هركسي سعادت ندارد ببيند و از شما مي خواهم تا دير نشده است به فكر خودسازي باشيد و تقوا پيشه كنيد كه تنها تقوا است كه مي تواند انسان به درجه اعلي از انسانيت برساند, پس از شما مي خواهم كه در اين انقلاب پشتيبان دولت باشيد و در سختي ها دولت را ياري كنيد و از شما تقاضا دارم كه سنگرهاي دعاي كميل و دعاي توسل و غيره... و نماز جمعه را ترك نكنيد همانطور كه تا الان حفظ كرديد.

و از خواهرانم مي خواهم كه حجاب خود را حفظ كنند.

در آخر از پدر و مادرم مي خواهم كه صبر پيشه كنيد در شهادت من زيرا سعادت من در شهادت است و به جاي من از تمام اقوام و دوستان و آشنايان طلب حلاليت كنيد و به جاي من خداحافظي كنيد , در آخر از همه مي خواهم كه امام و رزمندگان را دعا كنند.

والسلام علي من اتبع الهدي

17/11/1364  روز حمله در آبادان

حبيب الله عصاره ( علم الهدي)                    مشاهده عکسها

زندگي نامه طلبه شهيد حبيب عصاره در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 20 بهمن1390 -- 0:24 |

نام و نام خانوادگی : علی اردونی نام پدر:جمشید تاریخ تولد: ۱۳/۰۱/۱۳۴۳ تاریخ شهادت : ۲۹/۰۴/ ۱۳۶۱محل  تولد : آبادان محل شهادت : شلمچه  عملیات : رمضان   پاسدار : سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی اندیمشک

وصیت‌نامه شهید :  

بسم الله الرحمن الرحیم

و اعدلهم مستطعتم من قوه

به نام خدا مشتری خون شهیدان و بنام الله مدافع مستضعفان تاریخ

سلام به رهبر آگاه مسلمان جهان امام خمینی ، اینک که برای جهاد در راه خدا آماده شده ام و خویشتن را برای شهادت در راه خدا آماده کرده ام ، شهادت که بالاترین درجه برای یک فرد مسلمان و بالاترین ارج معنوی برای یک مؤمن است و اگر ارادۀ خدا بر این قرار گیرد که من به وسیله کفار به شهادت برسم باز هم چیزی جز شرمساری در مقابل او ( الله ) ندارم بگویم که مرا این چنین به سعادت رسانده است و امیدوارم خداوند گناهان مرا ببخشید به لطف و بزرگواری خودی و به دعای خیر پدر و مادر و همسر و خواهر و برادرم .

حال یک پیام برای ابر قدرتها دارم و همیچنین کفار و منافقین ، که ای آنان که با خدا و قرآن برآمدید بدانید که عاقبت پیروزی از آن ماست و شکست حتمی از آن شماست ، کفار پیوسته درطول تاریخ بر علیه اسلام قیام کرده اند و این اولین بار نیست که صفوف حق و باطل مقابل هم قرار میگیرند و باز مانند همیشه بیاری الله یکتا ( ان حزب الله هم الغالبون ) همانا حزب خدا پیروز است ( و ان کید شیطان کان ضعیفا ) و همانا حیله شیطان و پیروانش سست است انیجانب علی اردوانی در صورت رسیدن به درجه رفیع شهادت وصیت می نمایم که اولاً بخاطر خدا و حفظ اسلام خواهر کوچکم را در این مقطع حساس زمانی دختری زینب گونه پرورش دهند و او را مسلمانی آگاه و متعهد سازند تا بتواند در این جامعه که احتیاج شدید به مبلغین زن می باشد در این راه خدمت کند .

پدرم درود بر تو که فرزند خویش را به فرمان خدای بزرگ به کربلا فرستادی پدرم بدان و آگاه باشد که فرزندت هرگز از فرمام خا سرباز نمی زند و مرگ در راه خدا را جز شهادت نمی داند و زندگی را جز جهاد در راه عقیده درست نمی داند و شهادت را جزء بهترین نعمتهای خدا می داند مادرم سلام من بر تو که بالاخره بر احساس مادرانه ات پیروز شدی و فرزندت را روانه میدان نبرد کفار و مسلمین کردی و من به وچود تو افتخار می کنم که مادری از سلاله فاطمه زهرا هستی ، همسرم و خواهرانم شما نیز زینب زمان باشید و از هر آنچه هوس کردید بپرهیزید و در راه خدا مبارزه کنید . همسرم زینب وار باش و پیام شهیدان را به اعماق ببر .

برادرم و دائی ام راه خدا بهترین و برترین راههاست پوینده و کوشنده در این راه باشید .

آری فرصتی گرانبها برایم پیش آمده تا از بودن و هستی خود بروم و حرکت کنم و بشوم آچه را که می خواهم و دوست دارم که اگر رفتم فقط خدا را راضی نگهداشته باشم . اگر رفتم مرا در هر جایی که صلاح دیدید به خاک بسپارید و برایم گریه نکنید که دشمن خوشحال می شود و خوشحال باشید و افتخار کنید و بدانید که من به آرزوی خودم که وصال خداوند است رسیده ام من از همسرم و افراد خانواده ام و نزدیکانم تقاضا دارم که بخاطر اسلام و قرآن پیام مرا که همان پیام قرآن و اسلام است به گوش مردم برسانید و یک لحظه از امر به معروف و نهی از منکر دست بر ندارید و مردم را بر علیه کفار بعثی و صهیونیستهای اشغالگر بسیج کنید و بدانید و بگوئید که :

آنان که در راه خدا کشته می شوند نمرده اند بلکه زنده اند و نزد خدای خود روزی می خورند .

                                   علی اردونی   سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی اندیمشک


ادامه مطلب
+ جوان اندیمشکی در شنبه 1 بهمن1390 -- 1:59 |
زندگینامه شهید  کریم احمدنژاد
 
کریم در روز هشتم مهرماه سال 1325 در شهر اندیمشک به دنیا آمد. کودکی را در سایه ی دستان پرمهر و نوازش گر خانواده گذراند.
وقتی قدم به کلاس علم و دانش نهاد، 7 ساله بود و با شور و شوقی زایدالوصف تا اخذ مدرک کاردانی به تحصیل پرداخت و در آموزش و پرورش استخدام گردید.
احمدنژاد در زمان جنگ تحمیلی به منظور دفاع از کیان ایران اسلامی به میدان رزم شتافت و در تاریخ 26/4/1361 در سنّ 36 سالگی در منطقه ی شرق بصره به آسمان بی کران شهادت بال گشود. شهید کریم احمد نژاد
 
وصیت نامه شهید
 
به نام خدایی که شهدا با شوق و علاقه ی کامل به سوی او در حرکت و پروازند و هرگز، یک لحظه از راهی که به سوی آن در حرکتند، دلسرد و مأیوس نشدند.
و اما ... سفارش و وصیت من به همه ی خواهران و برادران عزیز این است که بدانند و آگاه باشند که هستی همه، از آن خداوند قادر است. روزی به سوی او بازخواهیم گشت!
پس غرور و تکبر هیچ معنایی نخواهد داشت. اصلاً مگر پست و سمت های دنیوی چه ارزشی دارد که بخواهید به خاطر تصاحب آن از مردم جدا شوید؟؟ و دچار غرور و کبر گردید؟! ... که در این صورت بیمار خواهید بود و بدانید، فروتنی در برابر خدای بزرگ، باعث آرامش روح و روان می گردد.
سفارش دیگر من این است که دستورات انسان ساز قرآن را اجرا نمایید و بدانید تنها رسیدن به سعادت هر دو جهان، تمسّک جستن به قرآن است و اُنس به این کتاب پر از امید و برکت را دریابید و در عمل به دستوراتش بکوشید.
همه ی شما را به خدا می سپارم و امیدوارم تحت سرپرستی امام زمان (عج) زندگی نمایید.
والسلام
برگرفته از : صبح

مشاهده عکسها


+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 1 دی1390 -- 0:1 |

فرمانده و پاسدار شهيد فتح الله ساکي زاده

شهيد فتح الله ساکي زاده در سال 1342 متولد شد و پدرش نام او را بمناسبت قيام 15 خرداد امام راحل فتح الله نهاد. وي در همان کودکي به نماز علاقمند بود و از پدرش درخواست کرد که کتاب آموزش نماز را برايش بخرد.

شهید ساکی زاده در دوران تحصيل ، دانش آموزي منظم درس خوان بود و اوقات فراغت خويش را صرف مطالعه ، تلاوت قرآن و مناجات مي کرد. وي موذن مسجد و جواني مؤمن و متدين بود و براي پدر و مادرش احترام زيادي قائل مي شد.همچنين این شهيد فعاليت هاي سياسي فرهنگي زيادي داشته است. ايشان قبل از انقلاب در تظاهرات شرکت مي کرد و شعار نويسي روي ديوارها و پخش اطلاعيه هاي حضرت امام (ره) را انجام مي داد. او پس از انقلاب به نگهباني شبانه و تعقيب منافقين مي پرداخت.

شهيد فتح الله ساکي زاده بسيار صبور و شکيبا و خوش اخلاق بود و شوخ طبعی او زبانزد خاص و عام بود. و مسائل ديني را بخوبي مي دانست و عمل مي کرد. اين شهيد بزرگوار بيشتر اوقات روزه دار و دائم الوضوء بود و اگر آبی مي نوشيد بياد شهيدان دشت کربلا مي افتاد و به نماز اول وقت اهميت فراوان مي داد.

شهید فتح الله ساکی زاده با شکل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، عضو اين سازمان گشت و مسئوليتهاي متعددي را بر عهده داشت. که از آن جمله ميتوان به ين موارد اشاره کرد:

 1- جانشين واحد بسيج شهرستان دورود از 1/4/1361 لغايت 1/1/1362

 2 - فرمانده واحد بسيج شهرستان دورود از 1/1/1362 لغايت 1/4/1363

3 - مسئول سازماندهي و عمليات بسيج از 1/1/1362  لغايت 1/4/1363 (با حفظ سمت)

 4 - مسئول آموزش نظامي بسيج دورود از  1/1/1362 لغايت 1/4/1363 (با حفظ سمت)

 5 - مسئول عقيدتي سياسي بسيج دورود از 1/1/1362 لغايت 1/4/1363 (با حفظ سمت)

 6 - فرمانده گردان ويژه محرم تيپ 72 رزمي از 2/4/63 لغايت 25/4/1364

اين شهيد بزرگوار آرزويش رسيدن به مقام شهادت با لباس سبز سپاه بود و به ديگران مي گفت: اگر مرا دوست داريد دعا کنيد که شهيد شوم و سر انجام خداوند دعايش را مستجاب کرد.

شهيد فتح الله ساکي زاده در تاريخ  25/5/1364 در عمليات عاشوراي 2 در منطقه عملياتي چنگوله ( بين دهلران و مهران) پس از رشادتهاي مثال زدني که از خود نشان داد و در حاليکه نيروهاي خودي را از محاصره دشمن خارج ميکرد، چنان دليرانه آتش سنگيني بر روي دشمن ريخته بود که بعثيون نمي توانستند بصورت مستقيم از سد اين شير دلاور عبور کنند و تمام حجم آتش خود را بر سر او ريختند و در نهايت پس از مدتي مبارزه جانانه با لباس فرم سپاه پاسداران به آرزويش رسيد و به خيل عظيم شهداء پيوست.

پيکر پاک و مطهر اين شهيد والامقام مدت 26 سال است که مفقود است و خانواده او چشم براه پيکر مبارک اين شهيد والامقام هستند.

بر گرفته از : بچه های عمران اندیمشک       مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 20 آذر1390 -- 12:42 |
راز انگشت و انگشتری که سالم مانده بود
 
 در منطقه عملیاتی «والفجر4» پیکر شهیدی را پیدا کردیم که تمام بدنش اسکلت شده بود اما یکی از انگشتانش که در آن انگشتر بود، کاملاً سالم مانده بود، وقتی خاک‌های روى عقیق انگشتر او را پاک کردیم، دیدیم روى آن نوشته شده بود «حسین جانم».
 به گزارش فارس، یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است: چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.
 
اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود. 
 
خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.
 
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم».
 
بر گرفته از :سایت رجانیوز              
+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 6 آذر1390 -- 0:53 |

شهید سید نورمحمد موسوی فرد

بدون اجازه و رضایت من به جبهه رفته بود، فرمانده شان به او گفته بود تا رضایت نامه از پدرت نیاوری حق برگشت به منطقه را نداری .او نیز پیش من آمد و درخواست رضایت نامه برای اعزام به جبهه را داشت. برای او یک رضایت نامه نوشته، امضا کردم و انگشت زدم. با خوشحالی بیش از حد شروع به بوسه بر دست و صورت من کرد. به او گفتم این چه کاری است که می کنی؟ گفت: «دوستان و بچه ها همگی می گفتند که پدرت به تو رضایت نامه نمی دهد، چونکه برادرت شهید شده» ولی تو مرا سرفراز کردی و خدا می داند که چقدر از تو راضی هستم. او شهید عارف سید نور محمد موسوی فرد بود که در مورخه21/11/64 به دیدار مولایش شتافت و نام خود را در صحیفه عشق به ثبت رساند.

 

قسمتی از وصیت نامه  شهید سید نورمحمد موسوی فرد

هرگز دست از انتشار دین اسلام و پیروی از ولایت امر بر ندارند و نماز را سبک نشمارند ،زیرا اساس و پایه دین نماز است و نماز را بیشتر در مساجد به جماعت بر پا دارید، در روزهای جمعه به نماز جمعه بروید ، چرا که نماز جمعه یک مسئله بسیار مهم عبادی و سیاسی است و اینکه هرگز دین از سیاست جدا نیست ؛ پس در نماز جمعه شرکت کنید ؛ شبهای جمعه به بهشت زهرای شهدا بروید و قرآن بخوانید زیرا خداوند دلی را که با قرآن آمیخته شود معذب نمی کند.

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در چهارشنبه 4 آبان1390 -- 0:17 |
 
+ جوان اندیمشکی در جمعه 1 مهر1390 -- 0:18 |

شهید مجتبی بابائی زاده فرزند علی حسین از طایفه بابائی (ایل پاپی) متولد خرداد 1362 ساکن اندیمشک ، کوی شهدا و عضو فعال پایگاه بسیج مسجد حضرت ابالفضل العباس کوی شهدا و فعال هیئات مذهبی و عزاداری و پاسدار رسمی یگان صابرین(واکنش سریع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در درگیری با گروهک تروریستی پژاک در منطقه بانه(کردستان ایران) به فیض عظمای شهادت نائل گردید ایشان در خانواده ای مذهبی،بسیجی و انقلابی رشد کرد،طبق اظهارات فرماندهان عملیات ایشان از رشید ترین  باهوش ترین نیروهای عملیاتی محسوب می‌گردید جرأت و شهامت او در مبارزه با دشمن دین و مملکت زبانزد همرزمانش بود و از ابتکار عمل و هوشمندی فوق العاده ای برخوردار بود.


قسمتهایی از وصیت نامه شهید مجتبی بابائی زاده

خدایا خودت خوب میدانی از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد.
خدایا دعا میکنم که مرگ من فایده ای برای خلق خودت و دین خودت داشته باشد که خودت ان را شهادت نامیده ای.

خدایا مرگ مرا شرافتمندانه و جوانمردانه قرار بده.

خدایا کمکم کن که قبل از شهادت سهمی در انتقام ظلمی که به محمد و ال محمد صلی الله علیه وآله وسلم شد داشته باشم.

خدایا تمام دغدغه های مرا خودت میدانی رحمت و عنایتت را از این ملت و این حکومت و این رهبر کم نکن.
ملت عزیزم ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد،
ملت عزیزم ای آزاده ترین ملتها؛
مبادا لحظه‌ای شک و تردید کنید که شک و تردید برای شما اسارت و ذلت است.
ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهر ها را در پیش خود دارید.

به مدیران و خدمتگذاران نظام میگویم نگاه خمینی(ره) و خامنه‌ای (حفظه الله تعالی) به راه شماست،
مبادا لحظه‌ای از یاد خدا و ملت غافل شوید.

مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید.
مبادا بین شما و خانواده شهدا فاصله ای بیفتد.

مبادا در خانه‌ای مستحکم زندگی کنید و در گوشه‌ای از شهر خانه های خشتی و سست در مقابل تند بادهای زندگی وجود داشته باشد.

مبادا از کمکاری شما انسانهایی دچار زجر و سختی شوند که در این صورت وای برشما.
ملت عزیز ولایت و شهدا را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت می‌‌آورد.

برگرفته از: http://www.jawadolaemeh.parsiblog.com

                                     مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در جمعه 18 شهریور1390 -- 14:18 |

صبح روز سه‌شنبه 4 آذر 1365

ساک‌ها را در چادر گذاشتیم و به طرف کرخه به راه افتادیم. در مقابل خروجی اردوگاه، وانت تویوتای "حاج کمال" از مسئولان تیپ ذوالفقار را دیدیم که به طرف دوکوهه می‌رفت. چی بهتر از این؟ پریدیم بالا و در کنار بچه‌هایی که عقب آن نشسته بودند، خودمان را جا دادیم.
از سه‌راهی کرخه گذشتیم. نزدیک ظهر بود و هنوز چند کیلومتری را در جاده‌ی آسفالت اهواز - اندیمشک طی نکرده بودیم که ناگهان غرش هواپیماهای عراقی هراسان‌مان کرد. جاده مملو بود از ماشین‌های نظامی. صدای هواپیماها هر لحظه بیشتر می‌شد. حاج کمال ماشین را کنار جاده پارک کرد و گفت هر چه سریع‌تر پیاده شویم و در بیابان کنار جاده پناه بگیریم. آسمان از انبوه هواپیماها سفید شده بود. شنیده بودم میراژهای عراقی سفید هستند و باید آنها میراژ باشند.

شیرجه‌ی آنها بر روی شهر اندیمشک و در پی آن انفجار بمب‌ها، شیون و ضجه‌ی روستاییان را که در اطراف جاده بودند، بلند کرد. نوبت به نوبت، از اوج شیرجه می‌رفتند و بمب‌ها و راکت‌ها‌شان را بر سر شهر بی‌دفاع خالی می‌کردند. صحنه‌ی وحشتناکی بود. از هر نقطه‌ی شهر آتش برمی‌خاست و در پی آن دود خاکستری غلیظ و سیاه. زمین از انفجارها می‌لرزید. آسمان شده بود اتوبان بصره - اندیمشک. هواپیماها مثل لاش‌خورها بالای شهر می‌چرخیدند. صدای ناله و شیون در غرش هواپیماها محو می‌شد.
هواپیمایی سیاه‌ رنگ -که بعدها فهمیدم سوخو بوده- به طرف سه‌راهی کرخه شیرجه رفت. وحشت سراپای همه را گرفت. خود را بیشتر در پشت تپه‌های کوچک بیابان پنهان کردیم. خودم را به زمین چسباندم. چشمم به هواپیما بود که با سر به طرف زمین می‌آمد.
سینه‌اش را رو به جاده‌ی اهواز گشود و هر چه داشت و نداشت بر زمین ریخت. یک آن به یاد جمع کثیر سربازان و بسیجیانی افتادم که در سه‌راه کرخه به انتظار آمدن ماشین ایستاده بودند. «وجعلنا» را از ته دل خواندم؛ «آیت‌الکرسی» را هم. بمب‌ها منفجر شدند، اما نه در سه‌راه کرخه و نه در جاده، که در بیابان‌های اطراف. تعجبم بیشتر شد. وقتی که بلند شدم و دیدم فاصله‌ی انفجار بمب‌ها تا سه‌راه، بسیار زیاد است.
حاج کمال فریاد زد: «بپرین بالا تا یه مقدار اوضاع آرومه، بریم پادگان.» و ما سوار شدیم. وارد اندیمشک که شدیم، صحنه برای‌مان غیر قابل باور بود. میدان سپاه در دود و آتش غرق بود. مردم، زنان و بچه‌ها، هراسان و ضجه‌‌زنان به هر سو می‌دویدند؛ پای برهنه، با چادرهای آویزان. کودکی که گریه می‌کرد و دست لرزان مادر او را در خیابان می‌کشاند. جوان‌ترها به طرف محل انفجار می‌دویدند؛ به مرکز شهر که هنوز در آتش می‌سوخت. مردم هراسان جلوی هر ماشینی را که به بیرون از شهر می‌رفت، می‌گرفتند و سوار می‌شدند. جای تأمل نبود. حاج کمال پا را بر پدال گاز فشرد و به طرف پادگان حرکت کرد.
هواپیماها هنوز در آسمان پرسه می‌زدند. صدای شیرجه‌شان که آمد؛ ماشین در کناری ایستاد و به پشت دیوار خانه‌ای روستایی پناه بردیم. چند هواپیما بر روی پادگان دوکوهه شیرجه رفتند و در پی آن، آتش و دود از پادگان برخاست. خدا را شکر کردم که نیروها در پادگان نیستند.
زنی روستایی، بچه در بغل، هراسان از کناره‌ی جاده، بی‌هدف می‌گریخت. ناگهان یکی از گلوله‌های عمل نکرده‌ی ضدهوایی، جلوی پایش بر زمین نشست و منفجر شد. زن با جیغی وحشتناک، درجا دراز کشید. لحظه‌ای بعد به کمک دیگر زنانِ روستایی به ده مجاور برده شد.
دقایقی بعد خبری از هواپیماها نبود. صدای‌شان از منتهی الیه آسمان به گوش می‌رسید. تنها هواپیمایی سیاه‌ رنگ بالای شهر اندیمشک دور می‌زد. اول فکر کردیم خودی است. فاصله‌اش بسیار کم بود. ضدهوایی‌ها از همه طرف به سویش شلیک می‌کردند، اما گلوله‌ها به خاطر کمی ارتفاع، به او نمی‌خورند و او همچنان می‌چرخید.
صدای همه بلند بود:
- بابا جون عراقیه.
- نه بابا اگه عراقی بود که با اونا می‌رفت. تازه پس چرا جایی رو نمی‌زنه؟
- من که می‌گم خودیه و داره گشت می‌زنه تا مثلاً هواپیماهای عراقی بترسند.
و هواپیما در آن سوی شهر، در کنار جاده‌ی اهواز - اندیمشک سقوط کرد. اوضاع که آرام شد، به همراه بقیه‌ی سرنشینان وانت که از اردوگاه کرخه آمده بودیم، به طرف پادگان به راه افتادیم. بچه‌های گردان عمار که به اطراف پادگان پناه برده بودند، هرکدام چیزی می‌گفتند. یکی می‌گفت: «شش شهید دادیم.» و آن یکی می‌گفت: بیچاره پدافند روی ساختمون ذوالفقار، وقتی هواپیما شیرجه رفت طرفش، من یکی زهره‌ام آب شد. فقط زرنگی کرد پرید پایین و رفت توی ساختمون.
کنار حسینیه، گودال نسبتاً بزرگی بر اثر انفجار راکت به وجود آمده بود. شیشه‌های حسینیه‌ی شهید حاج همت خرد شده بود. مثل این‌که هواپیما، پدافند روی ساختمان ذوالفقار را نشانه‌ گرفته بوده که راکتش در میان ساختمان و حسینیه، روی زمین و در محوطه‌ی باز خورده بود. دود خاکستری رنگی از گورستان ماشین‌های اسقاطی ارتش بلند می‌شد. خلبان‌های عراقی فکر کرده بودند یک پارک موتوری عظیم را هدف قرار داده‌اند. از تعمیرگاه ‌تانک تیپ 20 رمضان هم دود بلند بود. یکی دو تایی‌ تانک غنیمتی عراقی در آتش می‌سوخت. در کنار جاده‌ی خاکی مقابل حسینیه، جای کالیبر هواپیما به چشم می‌خورد. مقداری خون در میان خاک پاشیده بود. بچه‌ها می‌گفتند: تسویه‌حسابش رو گرفته بود و از بچه‌ها خدا حافظی کرده بود. ساکش هنوز در دستش بود که کالیبر هواپیما خورد به‌ش.
«علی یزدی» با دیدن من و سیامک، گل از گلش شکفت. از بچه‌های گردان عمار کسی‌‌‌طوری نشده بود. رادیو دوباره وضعیت قرمز اعلام کرد. سراسیمه به زیر پل، آن سوی سیم‌های خاردار رفتیم. خبری نشد. علی یزدی وحشت‌زده ولی در عین حال شوخ گفت: بابا چی بود لامصّب؛
کل تلفات لشکر از بمباران آن روز، فقط یک نفر بود.

شب ساعت نزدیک هفت بود که به همراه علی یزدی و سیامک به اندیمشک رفتیم تا ببینیم در شهر چه خبر است. هنوز مردم در جنب و جوش بودند. عده‌ای لوازم اولیه‌ی زندگی را بار وانت کرده بودند و به طرف کوه‌های دز و روستاهای دامنه‌ی آن نقل مکان می‌کردند. صدای گریه و شیون از گوشه و کنار خیابان بلند بود. بازار روز شهر قابل دیدن نبود. مغازه‌ها ویران شده بودند. بوی خون و باروت و دود خانه‌ها و مغازه‌هایی که در آتش می‌سوختند، مشام را می‌آزرد. حمام نبش بازار روز هم از بمب‌ها در امان نمانده بود و منهدم شده بود. لوله‌های آب ترکیده بود و آب با فشار زیاد از میان آجرها و خاک‌ها بیرون می‌زد. کف خیابان، وجب به وجب جای گلوله‌های کالیبر هواپیما به چشم می‌خورد. کیف مدرسه، کتاب درسی ورق ورق شده، دمپایی زنانه و مردانه و بچه‌گانه و ... در گوشه و کنار به چشم می‌خورد.
در میدان راه‌آهن، کنار محل فروش بلیط، آن‌جا که روزانه تعداد زیادی از رزمندگان برای خرید بلیط صف می‌بستند، خون کف پیاده‌رو را سرخ کرده بود. شاخه‌های شکسته‌ی درخت‌ها زیر پا خرد می‌شدند. تکه‌های بدن شهدا در بالای درخت‌ها و دیوار‌ها به چشم می‌خورد. در جوی آب، خون سرخ لخته شده بود.
آن‌‌‌طور که بچه‌های شهر تعریف می‌کردند، هواپیماها اول راه‌آهن را بمباران کردند و همین‌‌‌طور محل تجمع مقابل بلیط فروشی را. مردم سراسیمه برای کمک به مجروح‌ها، به طرف میدان راه‌آهن رفتند که هواپیمای دیگر مجدداً آن‌جا را بمباران کرد. هواپیمای دیگری هم بازار روز را منهدم کرد که پشت جمعیت قرار داشت. مردم در میان خون و آتش افتاده بودند که چند هواپیما، با مسلسل کالیبر خود خیابان را به گلوله بستند. صحنه‌ی بسیار وحشتناکی بود. شهر هر لحظه از سکنه خالی‌تر می‌شد. هر کس که در حال دویدن بود، سراغ عزیزش را می‌گرفت. تعدادی از رزمندگان، آوار را به دنبال مجروح‌ها و شهدا می‌کاویدند. بچه‌های اندیمشک می‌گفتند که دایی ممراد (گدای معروف شهر) که پاتوقش در میدان راه‌آهن بود نیز در بمباران کشته شده بود.
گرسنگی فشار می‌آورد و شکم‌مان به قار و قور افتاده بود. به پیشنهاد من، به تنها ساندویچ فروشی شهر رفتیم.

حمید داودآبادی

توضیحات لازم:
- ماجرای پناهنده شدن آن هواپیمای سوخوی عراقی، در کتاب «پرواز شماره‌ی 22» منتشر شده از سوی «دفتر ادبیات و هنر مقاومت» به‌طور کامل آمده است.
"غلامعباس اسلامی‌پور" از بچه‌های خوب اندیمشک، در مقاله‌ای درباره‌ی بمباران شهرشان، نکات زیر را یادآوری کرده است:
- تعداد هواپیماهایی که شهرستان را مورد تهاجم قرار دادند: 52 فروند بود.
- آن روز شهر کوچک اندیمشک، بیش از یک ساعت و چهل وپنج دقیقه زیر هجوم حملات هوایی بود.
- در این حمله هوایی تمام نقاط حساس شهر، همراه با نقاط مسکونی مورد تهاجم قرار گرفتند از جمله این مناطق میدان راه آهن، مناطق مسکونی، بازار روز کالا و تره بار، پادگان دوکوهه، پایگاه چهارم شکاری (بین اندیمشک و دزفول) و دبیرستان شریعتی بودند.
- اگرچه این حملات هوایی شهدا و مجروحین زیادی در پی داشت، اما آمار شهدا آن در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، چرا که بسیاری از شهدای نیروهای نظامی در ایستگاه راه آهن بودند و با شهادت شان به شهرستان خود منتقل گردیدند.
- روزنامه‌ی جمهوری اسلامی در روز شنبه هشتم آذر در گزارشی از مراسم تشییع پیکر شهدا، آمار شهدای این روز را 75 نفر بیان می‌کند. از جمله‌ی شهدای این حادثه‌ی دلخراش می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
فیروز فرجی (1ساله) - مهدی سرپرست (2ساله) - معصومه سرپرست (4ساله) - مجتبی میردریکوند (4 ساله) - خان پری میرکناری (6 ساله) - مجتبی سرپرست (6ساله ) -علی قاسم عبدلی (8 ساله) - رضا قلی دزفولی (13 ساله) - عابدین عبدولی (13 ساله) - فاطمه عیدی گماری (مادر دو کودک)- رضا صادقی‌زاده (15 ساله)

البته این آمار (75 نفر) شهدای مناطق مسکونی و شهر اندیمشک می‌باشد و برای تکمیل آن لازم است آمار سایر نقاط و یگان های نظامی مستقر در منطقه و همچنین نیروهای نظامی که در شهرستان حضور داشتند با توجه به این که بلوار راه آهن و خیابان طالقانی اندیمشک محل ایستگاه‌های صلواتی مناطق میانی جنگی بوده و همچنین ورود نیروهای تازه نفس رزمی که به وسیله‌ی قطار همان روز وارد ایستگاه شده بودند و آمار شهدای پایگاه چهارم شکاری که 24 شهید و 48 زخمی است در کنارش قرار گیرد.

برگرفته از:  http://valqalam.ir/post/287   مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 1 شهریور1390 -- 0:43 |

زندگينامه طلبه شهيد مسعود صالح فر

 فرمانده شهيد ، طلبه پاكباز و بسيجي شهيد مسعود صالحفر در نوروز سال 1340 در انديمشك متولد شد در سالهاي نوجواني كه مصادف با حركت شكوهمند و خيزش الهي امت اسلامي به هدايت ناخداي سترگ انقلاب ، روح خدا بود ، شهيد مسعود ، با ايمان و اشتياق شگرف ، همچون قطره اي در اقيانوس متلاطم حركت اسلامي گم مي شد . او فراتر از انتظار ، همراه با جمعي از همدلان صميمي ، به طراحي برنامه ها و فعاليتهاي بزرگ مي پرداختند و در همين كوششها و پويش ها بود كه ورزيده تر ، آبديده تر و ساخته تر مي شد و براي امور خطيرتر ، آماده تر .

پس از پيروزي انقلاب مقدس اسلامي و با شروع جنگ تحميلي در آستانۀ نوزده سالگي ، مسعود حوزه و جبهه را با هم آغاز كرد . در همان نخستين روزهاي جنگ در فعاليتهاي فرهنگي جهاد سازندگي فعاليت داشت . هنوز جنگ آغاز نشده بود كه مسعود جوان هر بار با كوله باري از كتاب و ساير امكانات فرهنگي به دور دست ترين روستاها مي شتافت و همچون نگيني در حلقۀ نگاه مشتاق كودكان روستا ، نور عشق و ايمان و قرآن و اهل بيت را در قلبشان مي افشاند .

پس از فعاليتهاي ابتدايي تبليغاتي و تداركاتي در آغاز جنگ به قم شتافت و شش ماه پس از شروع جنگ و شروع مطالعات حوزوي به جبهه كرخه نور شتافت و حدود شش ماه بي وقفه در آنجا به پرورش نيروها و فعاليتهاي اساسي جبهه پرداخت . شهيد مسعود بي تاب و بي قرار از اين جبهه به آن جبهه گام مي نهاد و در هر جا بذر شور و ايمان و حركت مي افشاند . در عمليات بزرگ و گسترده فتح المبين همگام با حماسه سازان به ثبت و ضبط تصويري لحظه هاي پرشكوه حماسه پرداخت كه آن فيلمها گويا و ترجمان شهادت ، شجاعت ، دقت و ذوق و هنرمندي اوست در نگاه او هميشه بي قراري شهادت موج مي زد . پشت آن نگاه معصوم و صميمي ، دو پرنده ، سمت آبي ترين قسمت آسمان را جستجو مي كرد در نهايت و بدايت كلامش اشتياق شهادت نشسته بود . وقتي حرف مي زد حس مي كردي با مسافري مهاجر كه از خاك سر فتح افلاك دارد روبرو نشسته اي سرانجام لحظۀ موعود فرا رسيد .

مسعود از قم به جانب جبهه شتافت و آن روز 20/11/1362 پرشكوه ترين و دلپذيرترين روز زندگيش بود كمي پيش از اين دلتنگي تمام وجودش را پر كرده بود مي گفت رنج ماندن شعله بر استخوانم مي زند . چقدر دريغ و ننگ است كه همگان بروند و تو از كاروان تنها غباري در چشم و حسرتي در دل داشته باشي . عمليات خيبر آغاز شد و فرصت پرواز و ديدار يار نيز ، در شيار طلايه ، مسعود در جستجوي طلاي ديدار لقاي بي پردۀ محبوب لحظه شماري مي كرد و ناگهان در آتش و خون ، در بارش سرب و آهن در گدازه هاي مداوم ، مسعود نرم و آرام بر خاك سجده كرد و در تبسم پايان ، چشم در چشم خدا ، سر بر زانوي مهربان مولا ، بال در بال فرشتگان همۀ آسمان را به ميهماني عطر منتشر جانش برد .

 برخي وي‍ژگيهای اخلاقي شهيد

 * مسعود به نماز اول وقت و جماعت بسيار مقيد بود . بدون استثنا هميشه قبل از اذان مغرب در مسجد حضور داشت و در ماه مبارك رمضان كه نماز صبح به جماعت خوانده مي شد قبل از اذان در صف جماعت حضور داشت .

* خود غيبت افراد را روا نمي دانست و حتي در جمع اجازه نمي داد از كسي بدگويي و يا غيبت شود .

* مسعود خونگرم و مردم دار بود هم به مسايل معنوي اهميت مي داد و هم به تفريح و هم به خانواده ، شور و گرمي و نشاط و بشاشيت در برخورد با خانواده و دوستان از ويژگيهاي بارز او بود . محفل دوستان با وجود او گرم و پرشور و صميمي مي شد .

* مسعود دلسوز و كارگشا بود . بي آنكه هيچكس حتي خانواده اش بدانند به محرومين كمك مي كرد و چون برقكار بسيار ماهري بود به خانواده هاي بي بضاعت مي رفت و براي آنها به رايگان برقكاري و كار ساختماني مي كرد .

* مسعود هميشه در پي جذب و هدايت عناصر فريب خورده و قربانيان تبليغات گروهكها بود . تبحر و مهارت عجيبي در جذب اين افراد داشت . برخي از اين نيروها را كه محصول جاذبه رفتاري او بودند بعدها در جبهه و در جمع شهدا مي يافتيم .

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در شنبه 1 مرداد1390 -- 0:23 |

شهيد حجه‏الاسلام والمسلمين سيد محمدكاظم دانش

نماینده اندیمشک وشوش در اولین دوره مجلس شورای اسلامی

شهيد حجت الاسلام والمسلمين سيد محمد كاظم دانش در سال 1318 در خانواده اي روحاني چشم به جهـان گشـود . وي در سن پنج سالـگي مي توانست قرآن را تلاوت كنـد و در سن هفت سالگي كـه مي بايست به كلاس اول برود به علت هوش سرشار و نبوغي كه داشت معلومات دوره ابتدايي را داشت و چون در آموزش و پرورش دزفول ضابطه اي براي افراد نابغه وجود نداشت لذا او را در كلاس دوم ثبت نام نمودند . ايشان در سن هشت سالگي تدريس قرآن مي نمود و هميشه در مدرسه شاگرد اول بود در سن 12 سالگي به حوزه علميه دزفول رفت و سه سال از محضر اساتيد بزرگوار دزفول استفاده نمود تا اينكه احساس كرد كه در دزفول از لحاظ علمي اغنا نمي شود و لازم است هجرت نمايد لذا به قم رفته و در آنجا از دروس اساتيد بزرگواري چون امام خميني استفاده مي كرد و جزو طلبه هاي فعال و ممتاز مدارس حوزه علميه محسوب مي شد .  در شروع نهضت 15 خرداد 1342 ايشان در مدرسه فيضيه حضور داشت و در همان محل مورد ضرب و شتم دژخيمان ستمشاهي قرار گرفت و به خاطر حفظ جان يكي از علماي حاضر در مدرسه ( احتمالاً مرحوم آيت الله اراكي ) مدرسه را ترك نمود ولي پس از مراجعه راهي براي ورود به مدرسه نبود . وي در طول دوران زندگي فردي باشهامت و شجاع بود و مطالب حساس سياسي را در منابر براي مردم بازگو مي كرد و به همين دليل به مدت 3 سال از طرف ساواك دزفول ممنوع المنبر شد بنا بر اين به اهواز رفته و در آنجا به آگاه كردن مردم همت گماشت . در اين سه سال جوانان متدين اهواز از وجود ايشان استفاده كرده و از مجلسي به مجلس ديگر همراه وي مي رفتند . پس از سه سال ساواك متوجه شد و ايشان را دستگير كرد ولي پس از مدت كمي ايشان را آزاد نمودند . وي پس از آزادي شيوة مبارزه را عوض نمود . منزل وي در قم محلي امن و براي ساواك ناشناخته بود و مبارزين مسلح نيز با هماهنگي و برنامه ريزي ايشان از آن محل به منزلة پايگاهي براي مبارزه مسلحانه استفاده مي كردند و نيز مبارزيني كه در مبارزات خياباني مجروح مي شدند در منزل وي به مداوا و استراحت مي پرداختند . ايشان همچنين اعلاميه و نوارهاي سخنراني امام خميني را در منطقه خوزستان تكثير و توزيع مي كردند . سخنرانيهاي ايشان نيز بسيار مورد توجه جوانان غيور و متدين دزفول قرار مي گرفت بطوريكه در هنگام سخنراني ايشان در مساجد مردم و بخصوص قشر جوان در خيابانهاي اطراف جمع مي شدند كه اين موضوع باعث مي شد مأمورين ساواك هميشه مراقب او باشند .

وى‏جزو موسسان گروه نيمه نظامى «منصورون‏» بود و منزل خود را در اختيار آنان‏مى‏گذاشت. همسر شهيد دانش، رابط وى با مبارزان بود و پيامهاى مجاهدان انقلاب‏را منتقل مى‏كرد. از شمار اعضاى اين گروه، برادران: سيد احمد و سيد على آوايى‏و سردار شهيد «محمد جهان‏آرا» است. سردار غلامعلى رشيد يكى از فرماندهان‏كنونى سپاه نيز از اعضاى اين گروه بود. يكى ديگر از مبارزان منصورون، شهيد«عزيز صفرى‏» است.
وي در مجله مكتب اسلام به همراه آيت الله مكارم شيرازي مقالاتي به رشته تحرير در مي آوردند و گويا بين ايشان و شهيد مطهري هماهنگي شده بود كه ديگر مقالات فلسفي ننويسند و داستان بنويسند كه شهيد مطهري داستان راستان را نوشت و ايشان زندگي صحابه حضرت رسول اكرم و حضرت اميرالمؤمنين را به صورت داستاني زيبا در قالب كتاب سيماي فداكاران به رشته تحرير در آوردند .
شهيد دانش قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در پي دعوت مردم متدين شوش به آنجا رفته و به راهنمايي مردم همت گماشت . ايشان پس از پيروزي انقلاب اولين امام جمعه و عملاً مسئول شهرستان شوش بود و در اولين دوره مجلس شوراي اسلامي به عنوان نماينده شهرهای اندیمشک و شوش به مجلس راه يافت . بعد از انتخاب ايشان توسط مردم ، وي در آخرين خطبه نماز جمعه شوش گفت : « ما براي تصاحب كرسي به مجلس نمي رويم ، مي رويم تا ريش خود را با خون خود رنگين كنيم .»
شهيد دانش هر چهار ماه يكبار وصيت نامة خود را عوض مي كرد . او در اوايل جنگ مرتب به جبهه ها سركشي مي كرد و اوضاع جبهه ها را در مجلس مطرح مي نمود . ايشان پس از به شهادت رسيدن شهيد چمران و در تشييع پيكر پاك آن شهيد گفت « انسان چه مي خواهـد وقتي كه اين طور از او قدرداني مي شود » . شهيد دانش براي تشويق جوانان سوره حمد و ديگر سوره هاي قرآن را به زبان انگليسي ترجمه مي نمود .
سرانجام اين شهيد گرانقدر در حادثه تروريستي بمب گذاري مجلس شوراي اسلامي توسط منافقين كوردل ، به همراه جمعي از همرزمانش در روز هفتم تيرماه 1360 به لقاء الله پيوست . ياد و نامش تا هميشة ايام گرامي باد .

+ جوان اندیمشکی در چهارشنبه 1 تیر1390 -- 8:21 |

زندگینامه معلم شهید اسماعیل افتخاری

بهار سا۱۳۳۳ در شهر بغداد در خانواده ای مسلمان و مهاجر ایرانی فرزندی بدنیا آمد.  نامش را اسماعیل گذاردند، پدر اسماعیل مرد زحمتکش و کارگری بود و دارای خانواده هفت نفری بود، به همین دلیل، اسماعیل در سن نوجوانی علاوه بر درس خواندن، اوقات فراغتش را جهت یاری به خانواده و کمک به پدر، در بازار شهر کار می کرد.

اسماعیل از دانش آموزان موفق بود و در عین کمک به خانواده پیوسته از شاگردان ممتاز دوران تحصیل بود.  او دوران راهنمایی و متوسطه را بصورت شبانه ادامه می داد.  و روزها را به کار در بازار سپری می کرد.  در سال ۱۳۵۰ بدنبال بروز اختلاف بین کشور ایران و عراق، اسماعیل و خانواده اش از کشور عراق اخراج شدند و او تحصیلات متوسطه را در شهرستان یزد  ادامه دادند و پس از گرفتن دیپلم، در دانشسرای یزد پذیرفته شدند و در سال ۱۳۵۷ به شغل مقدس معلمی نائل شدند.  در  اوج گیری انقلاب اسلامی از افراد فعال و آگاه و انقلابی و مشوق مردم و شاگردان به انقلاب بودند.  اسماعیل در سال ۱۳۵۸ با دختر عموی خود که ساکن شهرستان اندیمشک بودند، ازدواج کردند و در همین شهرستان به تدریش مشغول شدند.  و با شروع جنگ تحمیلی هرگز سنگر مدرسه و پشت جبهه را رها نکرد.  و با زبان و قدم به رزمندگان اسلام یاری می رساند.

ویژگیهای شهید : شهید اسماعیل افتخاری از نوجوانی به دین و قرآن و مسجد علاقه فراوانی داشت و در مسجد محله خود در بغداد تکبیرگر بود و در مجالس و غط و روضه خوانی شرکت فعال داشت.  علاقه زیادی به مطالعه کتب مذهبی از جمله قرآن و تفسیر قرآن، نهج البلاغه و آثار شهید مطهری از خود نشان می داد.

اخلاق شهید : اخلاق نیک و گشاده رویی و کمک به دیگران چه از جهت مادی یا معنوی زبانزد عام و خاص بود کلام او محل ابراز علاقه و محبت به خداوند متعال و اهل بیت پیامبر (ص) و وغط و نصیحت بود، او حقیقتاً شمعی فروزان بود که خود می سوخت و به اطرافیانش نور ایمان می داد.

سرانجام این شمع فروزان در تاریخ چهارم آذرماه سال ۱۳۶۵ در بازگشت از دبیرستان، مورد اصابت موشک هواپیمای دشمن بعثی قرار گرفت و به لقاءالله پیوست.  از او سه فرزند دختر به جا مانده است.

یادش پیوسته گرامی باد و راهش پر رهرو

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 1 خرداد1390 -- 0:12 |

زندگي نامه شهيد شيرعلي سبزي

 شهيد شير علي سبزي در سال 1340در خانواده اي مذهبي بدنيا آمد . پدرش كشاورزي زحمتكش  اهل روستاي  بنوار ناظر بود كه بگفته خودش قبل از پدر شدن آرزوي داشتن پسري داشت تا نام وي را علي بگذارد.شهيد دوران كودكي را با زحمات زيادي پشت سر نهاد تا اينكه در سن 6 سالگي در دبستان هلال  مشغول به تحصيل شد . شهيد از هوش و استعداد با لا يي بر خور دار بود و توانست اين دوره را با موفقيت پشت سر گذاشته و براي ادامه تحصيل به شهر ستان انديمشك  رفته و در مد رسه كمال الملك مشغول تحصيل شد .از همان موقع با شركت در مجالس قر آن  و مراسمهاي دعاي كميل و عزاداري شهيدان در ايام محرم و پرداختن به نوحه سرايي رشته محبت و ارادت خود را با اهل بيت گره زد .دوران راهنمايي را با موفقيت پشت سر نهاد تا اينكه شهيد وارد دوران دبيرستان شد از همان دوران بود كه فعاليت هاي شهيد در خصوص مبارزات انقلابي شروع شد و با همكاري مدرسه آقاي نبوي كلاسهاي قرآن را در سطح روستا گسترش داد ه و با همكاري گروههاي انقلابي شهرستان دزفول اعلاميه ها و عكس هاي امام را در سطح منطقه پخش مي كردند . اوايل انقلاب شهيد لباس مقدس سربازي نيروي هوايي بر تن مي كند ودر همان موقع يعني در سال 1360ازدواج مي كند ما حصل يكسال نيم زندگي مشترك دو فر زند پسر به نامهاي احسان و امين است كه پسر كوچكتر يعني امين بعد از شهادت پدر به دنيا مي آيد.

 

بعد از اتمام خدمت سربازي در بسيج محل مسئوليت واحد را بر عهده گرفته و با تدبير فراوان از منطقه حراست مي كر دند و در اعزام نيرو به جبهه ها فعال بودند. تا اينكه در منطقه عملياتي خيبر منطقه طلاعيه در سال 4/12/62 بدرجه رفيع شهادت نائل مي آيد . كه متاسفانه بدليل عقب نشيني نيروهاي خودي پيكر مطهر شهيد در  منطقه مي ماند و تا سال 1373پيكر و پلاك شهيد را به آغوش وطن باز مي گرداند و در بهشت زهراي انديمشك به خاك سپرده مي شود.

 وصيت نامه  شيهد شيرعلي سبزي

  سپاس خداوندي را كه ما را خلق نمود در حالي كه هيچ اختياري از خود نداشتيم و حمد پروردگاري را كه تمام جانها در اختيار اوست بدون اينكه در دادن و گرفتن آن كسي را اختيار باشد .  و شكر بي پايان معبودي را كه انسان را به صراطي هدايت نمود كه مقام انسان در پايان آن خليفه اللهي است . وستايش آنكسي را كه ملتي را از يوق استعمار و استبداد و ظلمت به رهبري امامي بزرگوار از نسل انبياء به روشنائي راهنمايي كرد .

درود فراوان بر ملتي كه چنين ايثار گرانه در صحنة مبارزه ايستادند و به تمام استكبار نه گفتند ، سلام بر مادراني كه فرزنداني رشيد را تربيت نمودند كه دين خدا را جاودانه نمايند .پدرم سلام مي دانم كه جواب سلام مرا مي دهي و روح من در آن حوالي آنرا خواهد شنيد و شاد خواهد گشت ، پدري كه سالها از عمر خود را صرف نمودي تا مرا به اين سن رساندي ،پدرم كه ميدانم حتي يكبار نتوانستم سپاس زحمات تو را بگويم ولي مي دانم تو خود مي داني كه زحمات تو الحمدالله به حدر نرفت در موقعي كه دين خدا احتياج به خون داشت عزيز ترين فرزندت را هديه نمودي اما تو مادرم مرا ببخش كه نتوانستم مستقيماًاز تو خداحافظي بنمايم و حلالي بطلبم زيرا نمي خواستم تو را دقايق آخر رنج بدهم . مادرم كه مي دانم به پاي من شبها نخوابيدي و روزها زحمت كشيدي تا عصائي براي دست خود درست بنمائي اما مادرم تو هم كارت خوب بوده زيرا تحفهاي براي خود در آخرت فرستادي . در شهادت من ليلا را در شهادت علي اكبر ، زينب را در شهادت برادر و پدر و فرزندان ياد آور مادران  شهدا را در شهادت عزيزانشان و بزرگتر از همه آية مبارك ( ولنبلونكم به شي من الخوف ) را به ياد بياور و قلب خود را با ياد خدا تسكين بده و مطمئن باشيد كه انشاء الله اسلام پيروز است و پيروزي از آن مسلمانان است . واما پدرم ، پدر عزيزم مقداري پول از بسيج پيش من است كه متعلق به ناحية شهري مي باشد ، خواهش مي كنم تحويل بدهيد . همچنين مقداري هم به سميه زارعي بدهكارم كه آنرا هم ادا نمائيد و مقدار پنج هزار تومان به تعمير گاه سپاه بدهكارم كه حلالي بطلبيد .

براي شبهاي جمعه فاتحه بخوانيد ، به نور علي بگوئيد قرآن يادش نرود ، خدا را از ياد نبريد كه بالا تر و مهمتر از همه چيز است . همچنين كودكم را از كو دكي به ياد گيري قرآن تشويق بنمائيد و قرآن را حتماً به او ياد بدهيد . به برادرم نورعلي كه خود درس ايثار را آموخته سلام برسانيد و بگوئيد كه سلاح را محكمتر به دست خويش بفشارد تا آزادي قدس و تمامي زمينهاي بلاد اسلامي و خواهرانم را همچون زينب،  سكينه وليلا درس مقاومت و ايثار بدهيد.خداوند تبارك امام ما را حفظ بنمايد كه راه و روش زندگي را به ما آموخت و حافظ و نگهبان شما باد .

والسلام شير علي سبزي

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 -- 0:38 |

شهید محمد رضا فردچیان

 شهيد فردچيان روز 8 آذرماه 1338 شمسي در خانه‌اي کوچک و ساده در شهرستان انديمشک چشم به جهان گشود. به علت استعداد فوق‌العاده‌اي که داشت همواره از دانش‌آموزان موفق محسوب مي‌شود و از همان ابتدا علاقه زيادي به مطالعه و تفکر و تحقيق داشت. از اين رو تا قبل از پايان تحصيلات با کتب مذهبي آشنا گرديد.

 دوران متوسط را در دبيرستان دکتر شريعتي انديمشک شروع کرد. آغاز سال آخر رشته‌ي علوم تجربي مصادف با آغاز قيام شکوهمند اسلامي ايران شد. وي که آمادگي مبارزه و عصيان عليه طاغوت و شرک در راهپيماييها را در خود بوجود آورد. با شروع انقلاب خودش را وقف اين نهضت الهي نمود و در اوايل با وجود خفقان شديد مسئوليت خويش را با پخش نوار، اعلاميه، پيامهاي امام امت، کتابهاي اسلامي، ‌ديوار نويسي، ‌برنامه‌ريزي، شرکت در همه راهپيمائيها، ارشاد مردم، افشاگري از طاغوت آغاز نمود.

 سرانجام با رهبريهاي خردمندانه امام خميني (ره) بر اثر جانبازيها و رشادتهاي امت اسلامي، انقلاب پيروز شد و در 22 بهمن 1357 حکومت شيطاني واژگون و حکومت اسلامي تاسيس شد. بعد از بازگشايي مدارس در اول اسفند ماه سال 1358 موفق به اخذ ديپلم تجربي گرديد.

 با شروع جنگ تحميلي عراق عليه جمهوري اسلامي روحيه‌اي ديگر در وي پيدا شد. او نمي‌توانست،‌ آرام بنشيند. در حالي که دشمن به ديارش هجوم آورده بود. بدين ترتيب زندگي آن عزيز از مهر ماه سال 1359  تا اسفند 1362 در اين راستا بود.

 همکاری درتشکيل بسيج عشاير در انديمشک و دزفول، همکاري نزديک در تهيه لوازم نظامي مورد نياز، فرماندهي  بسيج سپاه الوارگرمسيري از جمله مسئوليتهاي وي بوده است. سرانجام در اسفندماه سال 1362 در حالي که فرماندهي یکی از گروهانهای ، گردان قائم لشکر 7 ولیعصر (عج) را به عهده داشت، در عمليات خيبر شرکت کرد و در منطقه طلائيه عاشورايي شد

قسمتی از وصیت نامه شهید محمد رضا فردچیان

لباس رزم میدان پوشیدم خداوندا نصیبم کن شهادت را 

اسلام دین سحه و سهله و بدون اکراه و ابهام است ، تمام آنچه بشر در دنیا بدان نیازمند است بدون تکلیف، تکلیف شده ، و باری گران بر دوش آدمی نگذاشته است، لایکلف الله نفسأ الا وسعها (سوره بقره) و آموزش اسلام سازنده انسان کامل است تا از نتیجه اعمال و افعال و حتی افکار و اندیشه های دنیای خود در قیامت بهره برداری نماید. این کلمات شمه ای است از اسلام راستین که من بدان معتقد هستم و راه خود را بسوی الله سیر می کند هموار می سازم و به آن راه خون خواهم داد چنانکه حسین و حسین ها دادند.

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در دوشنبه 1 فروردین1390 -- 11:29 |

شهید عبدالحمید صالح نژاد فرمانده گردان حمزه سید الشهدا اندیمشک

از موفق ترین فرماندهان لشکر 7 ولی عصر (عج) بود. قدرت، لیاقت، تیزهوشی و هوش سرشار نظامی، شجاعت ,نظم و انضباط، اطاعت از مافوق و رازداری از ویژگی های او بود. سال 1340 ه ش در خانواده ای وارسته و مذهبی و در شهر افتخار آفرین دزفول متولد شد.

از کودکی با مسجد، قرآن، معارف و شعائر اسلامی انس و الفت ویژه ای داشت، در جلسات آموزشی نوجوانان درمسجد ,به طور مستمر شرکت می کرد.ا و دوره رشد خود را با بهره گیری از آیات الهام بخش قرآن و کلام معصومین سپری نمود. حمید هیچ وقت از قرآن فاصله نگرفت و چه بسیار شبها که در حین قرائت قرآن و یا شنیدن آوای ملکوتی از طریق ضبط صوت به خواب می رفت.از اوایل سال  1356 با شتاب گرفتن قیام اسلامی مردم ایران بر علیه حکومت خود کامه ی پهلوی,به صورت تمام وقت در خدمت انقلاب قرار گرفت.سخنرانی در مدرسه و آگاه نمودن اذهان همکلاسی هایش از آنچه در کشور می گذرد ومفاسد حکومت شاه ,شرکت گسترده در مبارزات سیاسی وتظاهرات افشا گرانه بر ضد رژیم سلطنتی ، چاپ وپخش اعلامیه ها و دستورات امام خمینی به مردم ایران که از فرانسه به کشور می رسید؛ از جمله فعالیتهای او بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی موفق به اخذ دیپلم در رشتخه تجربی شد و بی درنگ وارد کمیته انقلاب اسلامی (سابق)شد تا به پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی همت گمارد.

با دستور حضرت امام (ره)و تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی حمید وارد این نهاد انقلابی شد و در این پایگاه مقدس، سالهای سخت و مرارت باری را در پاسداری از حریم ایران بزرگ و انقلاب اسلامی سپری کرد.

در روزهای نخست حمله متجاوزان عراقی به میهن اسلامی و پیشروی آنها در خاک مقدس جمهوری اسلامی ایران ,حمید صالح نژاد جزو معدود رزمندگانی بود که با کمترین امکانات ماشین جنگی رژیم بعثی را در جبهه های اطراف دزفول وادار به توقف نمودند.

ا و از عملیات فتح المبین به بعد در سمت های فرماندهی در جبهه های متعدد نبرد علیه دشمنان جنگید و در پیروزی آفرینی های سپاه اسلام سهیم بود.

در این عملیات به عنوان فرمانده گردان مسلم بن عقیل از لشکر27محمد رسول الله (ص) مأموریت تصرف ارتفاعات بلند و مهم بلتا را بر عهده داشت.

در عملیات بیت المقدس عبدالحمید در سمت فرمانده گردان لشکر7ولی عصر (عج) شرکت داشت که موفق به آزادسازی جاده اهواز – خرمشهر و در مرحله دوم پاکسازی منطقه نوار مرزی شد، در آن عملیات حمید مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و مجروح شد.

در عملیات رمضان به عنوان معاون فرمانده گردان عمار ,در مرحله سوم عملیات نیروهای خود را با درایت کامل تا کنار کانال ماهی هدایت نمود اما به علت عدم تامین جوانب ناچار به بر گشت به مواضع گذشته شد.

از عملیات والفجر مقدماتی تا والفجر 8 که به آزاد سازی شبه جزیره فاو انجامید ,حمید در سمت فرماندهی گردانهای ذالفقار، انبیاء و حمزه سید الشهداء از لشکر 7 ولی عصر (عج) در جای جای جبهه های نبرد مبارزه نمود و شجاعتها و رشادتهای بی نظیری از خود به یادگار گذاشت.

سال 1360 شاهد شهادت برادر و همرزمش عبدالمجید در جبهه عین خوش ودر سال 1363 شاهد پرواز دیگر برادرش محمد رضا ,در عملیات بدر بود.

عبدالحمید در طول سالها حضور در مبارزه با طاغوت و ارتش عراق که به نمایندگی از دنیای ظلم وستم به مرزهای ایران حمله کرده بود,در کنار کسب تجارب ارزشمند نظامی و فرماندهی ,از مبارزه با نفس ویا به قول نبی مکرم اسلام,حضرت محمد (ص)جهاد اکبر نیز غافل نبود.

سردار رئوفی ازعبدالحمید چنین می گوید:

شهید صالح نژاد در هر دو بعد مربوط به جنگ رشد چشمگیری کرده بود, هم در بعد نظامی و هم در بعد معنوی و مکتبی. او در بین نیروهایش به عنوان یک معلم اخلاق و یک نمونه والگو بود. به رغم اینکه فرمانده ای مقتدر و مجرب بود ولی اعتقاد داشت که یک فرمانده پیش از آنکه یک فرمانده نظامی برای نیروهایش باشد می بایست یک معلم باشد.

سر انجام آن جوان ساده پوش و شجاع در عملیات والفجر 8 درساحل غربی اروند بر اثر اصابت ترکش خمپاره ی دشمن به برادران شهید ش عبدالحمید ومحمد رضا پیوست.

همسر ش می گوید: چند روز قبل از اینکه برای همیشه از کنار ما برود با ما وداع کرد و گفت: من در حالی از کنار شما می روم که رنج شش سال حضور مداوم در جبهه را متحمّل شده ام .سپس رو به فرزند کوچکش مهدی کرد و گفت : بابا جان کارهای بزرگ را انجام بده ولی در نظرت آنها را کوچک بدان.


سردار افتخار آفرین سپاه اسلام در فرازهایی از وصیت نامه اش می نویسد»

سعی کنید با تهجد خویش ,نیروهای تحت امرتان را متهجد و عبادتگر نمائید، بر شما بسیار ضروری است ,بیداری و شب خلوت با محبوب. خدایا به ما پاسداران روحیه بسیجی گری عنایت فرما. خدایا هر کدام از برادران که در جبهه به شهادت می رسیدند، زخمی برقلبم می گذاشتند، تا جایی که ؛خدایا تقاضای مرگ می کردم و تنها وصایا و اهداف آنها بود که به من آرامش می داد.

وصیت نامه شهید عبدالحمید صالح نژاد

بسم‌الله الرحمن الرحیم

شهادت مى‌دهم به یكتایى پروردگار تبارك و تعالى و اینكه محمد رسول او و على(ع) جانشین به حق رسول اكرم(ص) مى‌باشد. طبق معمول باز مى‌خواهم به جبهه بروم و گفتم براى چندمین بار وصیت‌نامه بنویسم شاید این بار فرجى باشد.

داشتم فكر مى‌كردم كه انسان فقط یكبار است كه خوب به جبهه مى‌رود و آن وقتى است كه به شهادت مى‌رسد. هر چند سالها كه در جبهه باشد و اجر شهید را هم بگیرد ولى آن یكبار است كه انسان با همه اخلاص پا را به جبهه مى‌گذارد و فكر مى‌كنم كه همه آن جبهه رفتنها براى پاكسازى كاملى است كه براى یك لحظه آخر بوجود مى‌آید و من مطلب را با ماندن در جبهه و حسرت بر رفتن شهیدان براى خودم به اثبات رسانده‌ام، من چه باید وصیت كنم.

 تا حق تمام مردم را اداء كرده باشم. الا وصیت بر حفظ اسلام و شناخت فرهنگ آن و دل را با غلطیدن در برنامه‌هاى مكتب به اطمینان رساندن، بعضى شما انسانهاى قالبى به كجا مى‌روید. شمایى كه بندهاى دلتان را با بندهاى دنیا محكم گره كرده‌اید و با آرزوهاى پى‌درپى عمرى دراز را براى خود محاسبه كرده‌اید و خود را در قالبهاى محكم كرده‌اید كه هیچ دردى از این رنجهاى انسانهاى محروم را درك نمى‌كنید و با مربوط دادن حفظ این جبهه‌ها به دیگران خود را از آن ساقط كرده‌اید. و گوش خود را گرفته‌اید تا نداى پى‌درپى امام را و گریه‌هاى دردآلود مادران شهید را و كودكان یتیم را نشنوید و چشمهایتان را بسته‌اید تا مصیبتهاى مردم را به چشم نبینید تا خود در كنار همسرانتان آرام بیاسایید. دگر باز ایستید كه به قول على(ع) هیچ چیز این بندهاى دنیا را از جان شما پاره نمى‌كند الا در زیر دندان مصیبتها. بعضى‌ها ,كمى سستى تن و روح را بشكنید و هجوم روحى داشته باشید كه خداوند همه ما را در راه عشق آزمایش مى‌كند. خداوندا خود شاهدى كه حق هیچكس از دوستان و خانواده‌ام را اداء نكرده‌ام. اى كاش مى‌توانستم حق ولى فقیه و رهبرم را اداء كنم و اى كاش مى‌توانستم مفهوم گریه‌هاى نیمه شب امام را درك كنم. اى كاش دردى از دردهاى این مردم معصوم را درمان مى‌كردم. و اى كاش مى‌توانستم حق محبتهاى دوستان را اداء مى‌كردم.

خدایا هر كدام از این برادران كه در جبهه به شهادت مى‌رسیدند مى‌دانى كه خدایا زخمى بر قلبم به جا مى‌گذاشتند تا جایى كه خدایا تقاضاى مرگ مى‌كردم و تنها وصایا و هدف آنها بود كه مرا آرامش مى‌بخشید. خداوندا ملت ما را آنچنان ایمانى عطا كن تا در جریانات پیچیده اجتماعى فرو نریزند و آنچنان ایمانى به مجاهدان همراه با فرهنگ عطا كن تا انعطافهاى سخت جبهه‌ها آنها را نلرزاند و رهبر ما را با جوانهاى ما پیوندى آهنین عطا فرما. دو سوم از تمام دارائیم را به همسرم و بقیه را به پدر و مادرم تحویل دهید و والدینم، همسرم را مثل دختر خودشان نگهدارى كنند و حتما همسرم در تربیت فرزندم كوشا باشد و این جریانات در روح تو تأثیر نكند و از فاطمه‌گونه بودن تو در این زندگى سخت ما تشكر و قدردانى بسیار مى‌كنم. و من الله التوفیق. حمید صالح‌نژاد

 منبع:پرونده شهید در بنیاد شهید وامور ایثارگران اهواز,مصاحبه با خانواده ودوستان شهید

سایت ساجد

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 1 اسفند1389 -- 0:26 |

فرمانده گروهان ، گردان خط شکن حمزه سید الشهدا لشکر 7 ولیعصر (عج) در عملیات والفجر 8

شهید حاج احمد نونچی تازه از سفر حج تمعتع آمده بود پس از اینکه رزمندگان گرد او جمع شده بودنند تا به او تشرف خانه خدا را تبریک بگویند شهید نونچی در اولین کلماتی که برای ما از این سفر معنوی گفت این بود که :« می دانم که خداوند در پایان مناسک حج تمام گناهان من را بخشیده و من مثل یک انسان تازه  متولد شده هستم و می دانم که در این عملیات که در بیش داریم حتما شهید می شوم  » و این شهید بزرگوار  و عاشق امام حسین (ع) در اولین عملیات بعد از حاجی شدنش در تاریخ 21/11/1364 در عملیات والفجر 8 در منطقه عملیاتی فاو به شهادت رسید

ایشان علاقه شدید به سالار شهیدان امام حسین (ع) داشت و ذکر کلامش نام شهید کربلا بود و همیشه در اردوگاه پشت جبهه با نوحه خوانی و عزاداری برای شهدای کربلا شور خاصی به محفل رزمندگان می داد. ودر شب عملیات نیز داد بر روی کلاه آهنی خود  با کلیشه ذکر " یا حسین (ع) "  را نوشتند . و وقتی که بعد از پیروزی عملیات والفجر 8 در منطقه فاو در کنار  رود خانه در جایی که شهید حاج احمد نونچی به شهادت رسیده بود  کلاه آهنی ایشان را پیدا  کردنند ، مشاهده نمودند که تیر ، تیر بار دشمن بعثی درست از  وسط  ذکر " یا حسین (ع) " به سر   شهید اصابت نموده است و شهید را به آرزوی خود رسانده است.

 

قسمتی از وصیت‌نامه شهید حاج احمد نونچی

و از خداوند تبارک و تعالى کمال تشکر را مى‌نمایم که مرا به راه سعادت و شهادت که راه انبیاء و اولیاء خاص خودش است هدایت نمود و اگر او نمى‌بود ما از گمراهان بودیم. پدر و مادر عزیزم: درود خداوند متعال و ملائکه الله بر شما باد نمى‌توانم از زحمات بى‌شمار شما تشکر کنم چون علاوه بر پدر و مادر بودن الان پدر و مادر شهیدى نیز هستید شما با قلبى پاک و دیده‌اى باز فرزند عزیز خود را فداى اسلام و انقلاب نموده‌اید.

سفارش مى‌کنم به همگى شما که در نماز جماعت و نماز جمعه شرکت و مراسم دعاى کمیل و توسل و تظاهرات جمهورى اسلامى هر چند کم شرکت کنید و اگر شرکت شما فعال باشد براى خودتان سود دارد و اگر شرکت نکنید بدانید که در خواب غفلت هستید و خدا کند که بیدار شوید ان شاء الله تا روح خود را آرامش بخشید و براى آخرت توشه‌اى داشته باشید.

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در جمعه 1 بهمن1389 -- 0:8 |

زندگینامه شهید غلامعلی اسلامی پور

برادر شهید غلامعلی اسلامی پور در همان اوايل كودكي با توجه به اينكه در خانواده اي كاملاً مذهبي و دوستدار اهل بيت پرورش يافته بود. مأنوس با مسجد و مجالس مذهبي و جلسات قرآن بود و خودش نيز از صوت دلنشيني برخوردار بود. در سنين كودكي به همراه پدر و برادرانش در مسجد بود او بعنوان یکی از شاگردان جلسات قرآن وهمچنین  نقش فعال وي در كتابخانه و در جلسات و برگزاري مراسم در مسجد امام حسين(ع)  اندیمشک هنوز در بين دوستانش يادآور بهترين خاطرات است. در دوران تحصيل در مدرسه نيز مسئول قرآن صبحگاهي بود و در مسجد نيز مؤذن بود.

وي كه با اعلان تشكيل بسيج در سال 1358 از سوي حضرت امام خميني به عضويت بسيج درآمد و فعالانه در كليه برنامه هاي آموزشي و تربيتي آن شركت جست و با شروع جنگ نيز فعالانه در بسيج شركت جسته و فعالانه و روحيه اي در خور تحسين كه مشوق ديگر دوستانش بود مشغول خدمت شده و خلوص وي و روحيه مردمي او كه باعث شده بود كه هر كاري از وي خواسته مي شد با كمال علاقه و دقت انجام مي داد. اولين بار كه مي خواست به بسيج و جبهه برود چون سنش كوچك بود شناسنامه خود را دستكاري كرده بود و سنش را عوض كرده بود.

با اينكه به طور فعال در بسيج و سپس در نيروهاي ذخيره سپاه مشغول بود اولين بار بعنوان بسيجي از طرف بسيج مسجد امام حسين(ع) به همراه ديگر نيروهاي بسيج به جبهه رفته كه پايان ماموريت سه ماه ايشان همزمان با عمليات فتح الفتوح(طريق القدس) بود كه در حقيقت كليدي بود كه درهاي جبهه را براي شهيد گشود.

پس از بازگشت از عمليات طريق القدس مدتي به همراه دو تن از برادران ستاد ذخيره سپاه مسئوليت اداره يكي از پادگانهاي آموزشي بسيج را عهده دار بودند ولي روح متعالي او به اين قانع نمي شد و مرغ دلش هميشه در آرزوي جبهه پر مي زد لذا براي شركت در عمليات فتح المبين به عنوان آر – پي – جي زن شركت جست در پي آن در عمليات بيت المقدس با سمت تخريب چي وارد عمليات شد كه در اين عملياتها رشادتهايش هنوز در بين دوستانش زبانزد است در عمليات رمضان نيز با همين عنوان وارد شد كه از ناحيه هر دو پا مجروح شد كه وقتي از وي خواستند (البته اصلاً راجع به مجروحش چيزي به خانواده نگفته بود) و اصرار كردند كه جهت در آوردن تيرها از پاهايش به بيمارستان برود نپذيرفته و گفت: فعلاً كه درد نمي كند هر وقت فرصت شد اينكار را مي كنم.

ايشان به همراه خيل رزمندگان اسلام جهت انجام عمليات ظفرمند والفجر6 در طليعه عمليات پيروزمند خيبر وارد منطقه مي شوند و با شروع عمليات پس از درگيري بسيار شديد( بعلت محدود بودن منطقه عملياتي) در محور تنگه چزابه از ناحيه پا مجروح مي شود. برادري كه به عنوان كمك وي بود (آر – پي – جي زن) بعداً چنين تعريف كرد: هر چه اصرار كردم كه بيا تو را به عقب ببرم، قبول نكرد و گفت اگر شما بمانيد شما نيز اسير مي شويد، شما برويد اگر من توانستم بر مي گردم و ما مجبور شديم او را تنها بگذاريم بدين ترتيب پيكر مجروح رزمنده دلاور غلامعلي اسلاميپور در منطقه بجاي مانده تا بالاخره او نيز مظلومانه همچون سرور شهيدان غريبانه به فيض شهادت نائل مي شود. غم فراق و دوري او دل دوستان و همسنگران را مي سوزاند تا اينكه بعد از حدود 7 سال استخوانهاي پاك و مطهر شهيد غلامعلي اسلاميپور به همراهي چند تن ديگر در منطقه پيدا شده و پس از شناسائي به زادگاهش انديمشك انتقال و سپس در دزفول در كنار دائي شهيدش بخاك سپرده مي شود. از آن شهيد پسري به يادگار مانده است كه هرگز پدر خويش را نديده است.

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در چهارشنبه 1 دی1389 -- 0:59 |

خاطرات حمید داودآبادی از شهید علی کریم زاده

برگرفته از: http://davodabadi.persianblog.ir/post/355

چند وقتی می‌شد که علی کریم‌زاده شده بود مسئول امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک. هر بار که به شهر می‌رفتم، اول از همه وارد اتاق او می‌شدم و آلبوم‌های عکسی را که از تصاویر مفقودین تهیه کرده بودند، نگاه می‌کردم. عکس‌ها را که از روی فیلم‌های پخش شده از تلویزیون عراق گرفته بودند که صحنه‌های اسارت ایرانی‌ها و اجساد شهدا را بعد از هر عملیات نشان می‌داد. غالبا هم کیفیت بدی داشتند و به‌سختی می‌شد کسی را شناسایی کرد.
برخی تصاویر نشریات عراق و حتی کشورهای خارجی که خبرنگاران‌شان در بازدید از جبهه‌های عراق تهیه و منتشر کرده بودند، کیفیت بهتری داشت و راحت‌تر می‌شد چهره‌ی افراد را تشخیص داد. یکی دو بار تصاویر مشکوکی دیدم، به‌خصوص صورت نوجوانی که بر خاک افتاده بود و فکر کردم باید سعید باشد، ولی هیچ‌کدام از آنها برای من آشنا نبودند. 

شهیدان سعید طوقانی - علی کریم زاده - عباس دائم الحضور

یکی از روزها که پهلوی علی بودم، دم ظهر گیر داد که برای ناهار به خانه‌ی آنها برویم که با خوشحالی پذیرفتم. خانه‌ی آنها در ورودی اندیمشک از طرف دوکوهه، داخل کوچه‌ای روبه‌‌روی خانه‌ی رحمان دزفولی قرار داشت. علی برای خودش اتاق کوچکی شاید 3 متر در 5/1 نیم متر داشت که وسایل شخصی‌اش را در آن جمع کرده بود. بعد از ناهار، آلبوم عکس‌هایش را آورد و نگاهی انداختیم که بیشتر پر بود از عکس‌های سعید و عباس.
علی، جوان پاک‌دل، صاف و ساده و خوش‌مرامی بود. همواره به خلوص و صداقتش غبطه می‌خوردم. طی مدتی که با او آشنا بودم، یک بار ندیدم دروغی بگوید یا با گفتن جوک یا تمسخر دیگران، باعث غیبت یا رنجش اطرافیان شود. همین‌‌‌طور که نشسته بودیم، علی از خاطرات حمید طوبی می‌گفت که در عملیات والفجر هشت در فاو شهید شده بود. وقتی رسید به آن‌جا که: «حمید خدابیامرز وصیت کرده بود وقتی شهید شد، اگه فرزندش دختر بود، اسم اون رو زینب بذارند و اگه پسر بود، حسین. وقتی حمید شهید شد و دخترش به دنیا اومد، نام اون رو زینب گذاشتند.» اشک در چشمانش حلقه زد. اصلا نسبت به حمید حساسیت خاصی داشت؛ درست مثل همان حساسیتی که به سعید و عباس داشت.
در همین حال، دست برد پشت کمد و قاب عکس بزرگی را از آن‌جا بیرون آورد. با خودم گفتم حتما عکس حمید است که قاب کرده، ولی در کمال تعجب دیدم عکس خودش است. وقتی پرسیدم این چیست؟ گفت: این عکس رو چند وقت پیش انداختم و دادم یه دونه ازش بزرگ کردند. این رو آماده کردم واسه حجله‌ی شهادتم.
اشک من را هم درآورد. دلم آتش گرفت. یک سال نمی‌شد که ازدواج کرده بود، ولی حالا عکس خودش را برای حجله‌ی شهادت قاب کرده بود. وقتی بغلش کردم و رویش را بوسیدم، گفت: اتفاقا خانمم حامله است. به اونا گفتم اگه بچه‌ام دختر بود، اسم اون رو بذارند زینب و اگه پسر بود، بذارند حسین.
علی خاطره‌ای تعریف کرد که بدجوری رویم تاثیر گذاشت: یک روز که وضعیت قرمز شد، داشتم توی کوچه‌ها می‌رفتم که متوجه زنی شدم که هراسان دم در خانه‌اش ایستاده بود و التماس می‌کرد. جلو که رفتم، با خواهش گفت: آقا تو رو خدا کمکم کن. بچه‌هام دارند توی کوچه بازی می‌کنند. الان بمبارون می‌شه. تو رو به خدا.
وقتی مشخصات بچه‌هایش را پرسیدم، گفت که یک پسر حدود هشت ساله و دختری پنج ساله هستند. سریع دویدم کوچه‌ها را گشتم. از دور متوجه دختر و پسری شدم که خونسرد مشغول بازی توی خاک‌ها بودند. سریع رفتم جلو و دست هر دو‌شان را گرفتم. پسرک بدجوری مقاومت می‌کرد و مدام داد می‌زد که ما رو کجا می‌بری؟
آنها را که به مادرشان رساندم، خیالم راحت شد، ولی زن با دیدن آنها متعجب گفت: اینا که بچه‌های من نیستند، تو رو خدا اونا رو بیار.
که من گفتم: پس این دو تا بچه این‌جا پهلوی شما باشند و مواظب‌شون باش تا من برم بچه‌های شما رو بیارم.
همین که از کوچه دور شدم، ناگهان صدای وحشتناک شیهه‌ی بمباران پشت سرم بلند شد. سراسیمه به داخل کوچه دویدم. دود و آتش از همان خانه بلند بود. آوار را که برداشتند، دیدم آن زن خودش را روی دو بچه انداخته که آنها را حفظ کند، ولی هر سه شهید شده بودند.

توضیحات:
- علی کریم زاده که خود مسئول پی‌گیری امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک بود، سرانجام دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره‌ی ام‌الرصاص مفقود شد و چندین سال بعد استخوان‌هایش به خانه بازگشت. دختر او زینب که بزرگ شده بود، از پیکر پدر استقبال کرد.     

                                              مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در چهارشنبه 10 آذر1389 -- 0:43 |

قسمتی از وصیتنامه شهید غلامعباس سروندی

ولايت فقيه در عصر غيبت تنها حجت براي حركت در مسير قرآن و عترت است و شهداء رمز موفقيت و قبولي در سلوك را قبول و اطاعت از ولي فقيه زمان خود دانسته و سرپيچي از فرامين ولي را سرپيچي و مخالفت با امام زمان مي دانستند . از اين رو امام راحل را به عنوان كسي كه اطاعت امرش واجب است پذيرفته بودند .

امام را تنها نگذاريد اين امام عزيز و بزرگواري كه اميد مستضعفان جهان به اوست . امامي كه در برابر ابر قدرت ها همچون شيري بر عليه آن ها مي شورد ولي در برابر مستضعفان آن قدر خود را كوچك مي كند كه مي گويد من خدمت گزار شما هستم . قدر اين رهبر را بدانيد كه تنها موفقيت شما پيروي و اطاعت از امام و ولايت فقيه است.

مادر و پدر از شما مي خواهم به راه امام كه همان راه حسين است برويد و از قدرت هاي پوشالي اين التقاطي هاي آمريكا ( منافقان ) هيچ هراسي نداشته باشيد كه به قول امام التقاطي فكر كردن خيانتي است بزرگ به اسلام و مسلمين .

 خواهران و برادران عزيز اگر مي خواهيد سعادت ابدي نصيب شما شود بايد كه پيرو ولايت فقيه باشيد و سخنان امام امت را سر مشق زندگي خود قرار دهيد .

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 7 آذر1389 -- 0:24 |

لبخند یک شهید پس از شهادت

بدون شرح !

نام : شهیـــــد رضا قنبری

شهادت :  مصادف با شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) - 19 /8 /64

وصیت نامه : من میروم،تا با خون خود، خون برادرم هادی و تمامی شهدا را زنده نگه دارم .

مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) قطعه: 26 ردیف: 35 شماره: 33

            برگرفته از : http://17shahid.blogfa.com

+ جوان اندیمشکی در سه شنبه 20 مهر1389 -- 14:0 |

وصیت نامه ی شهید نعمت الله گرامی مقدم

 

بسم رب الشهدا

حمد ثنا مخصوص پروردگار عالم است

با درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی و سلام بر ارواح پاک شهدای اسلام ، که خالصانه جان خود را بر طبق اخلاص نهادند و انقلاب اسلامی ایران را با خون سرخ خود ابیاری نمودند ، و به دنیای فانی پشت پا زدند ، و به ندای لبیک یا خمینی ، پاسخ مثبت دادند . اینجانب ، مدت ها بود که ارزو داشتم قدم در جبهه های نبرد حق علیه باطل نهم و همراه دیگر رزمندگان اسلام ، برای به ثمر رسیدن اهداف انقلاب اسلامی در عملیات شرکت نمایم ، و اکنون که این فرصت نصیب من شده است ، افتخار می کنم ، و شهادت را تنها راه فرار از گناهان و فرار از هوا های نفسانی خود می دانم ، و از خداوند متعال خواهانم که این بنده ی حقیر و عاجز و نا توان را ، بعد از امرزش از گناهان مرتکب شده ، بپذیرد .

از پدر محترم و زحمت کشیده ام می خواهم که ، در مرگ من ناراحت نباشید و گریه نکنید ، و افتخار کنی که یکی دیگر از فرزندانت را در راه خدا و اسلام هدیه نمودی ، و هم چنین از پدرم شرمنده ام ، که نتوانستم حق فرزندی را نسبت به ایشان انجام دهم ، و از وی می خواهم که مرا ببخشد .

و دیگر از وصایایم این است که ، کسی حق ندارد که برایم سیاه بپوشد ، چون سیاه پوشیدن فقط مخصوص ماه محرم می باشد .

دیگر عرضی ندارم و همه ی خدمتگزاران به اسلام را به خدای یکتا می سپارم به امید پیروزی نهائی رزمندگان اسلام بر صدامیان کافر .

والسلام

نعمت الله گرامی مقدم 2/12/62

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 1 مهر1389 -- 0:20 |

زندگي نامه فرمانده شهید عزت الله حسين زاده

 اول مردادماه 1343هنگامي كه خورشید سر بر بالين خاك مي نهاد ماه وجودش نور افشانی اش را آغاز نمود. وی كه در خانواده ای متدین و مذهبی متولد شد، دوره تحصیلات راهنمایی او همزمان با شروع اعتصابات و راهپیمائیها بود .

در  این زمان عزت الله با وجود کمی سن و سال خطر را به جان مي خريد در تمام راهپیمائیها شرکت جدی داشت و فعالیتهایی نظیر دیوار نویسی و پخش اطلاعیه را به كمك دوستانش انجام می داد.

 پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و در سال 61 بعنوان بسیجی محافظت از نماینده محترم مردم اندیمشک در مجلس شوراي اسلامي را عهده دار شد .

 ولي شمع وجودش تاب نداشت و براي رسيدن به جبهه ها طاقت نداشت و درهمین هنگام اين عاشق ابا عبدالله راهی جبهه های نور شد.

 شهيد عزت الله حسين زاده یکی از دلاوران و بنیانگزاران گردان حمزه سید الشهدا لشکر هفت ولیعصر(عج) بود که در کسوت فرماندهی گروهان الحدید لحظه ای لباس رزم را از تن بیرون نساخته و در راه اسلام همیشه چون سربازی خدمتگزار بود.

 گاه مدتها در جبهه می ماند و خانواده در انتظار دیدارش حسرت می کشیدند. در اکثر  عملیات ها از جمله خیبر، رمضان، والفجر،بیت المقدس... شرکت فعال داشت. علمدار گردان حمزه سيدالشهدا و فرمانده دلاور درعمليات والفجر 8 در مناره بلند مسجد فاو به نماز پيروزي ايستاد و در غم ياران شهيدش همچون حميد صالح نژاد و مسعود اكبري بي تابي مي نمود. در اين عمليات با وجود اينكه زخمي شده بود تا پايان عمليات در كنار نيروهاي گردان ماند و به اصرار بعد از پيروزي جهت مداوا به پشت جبهه منتقل شد. ولي هنوز بهبودي كامل را به دست نياورده بود كه بچه هاي گردان شاهد حضور او بودند.

 تعبد و تضرع ایشان، اداء نماز در اول وقت، رسیدگی  و دیدار با خانواده های معظم شهدا و فرزندان شاهد و نیز عدم استفاده از بیت المال و رعایت حقوق عامه مسلمین از جمله ویژگیهای  بود که در شهيد عزت الله حسين زاده  نمودی چشمگیر داشت.

 خاطرات :

*

رابطه عاطفي با دوستان شهيدش داشت به طور مثال یک روز بعد از این که آموزش غواصی به پایان رسید و نیروها به طرف اردوگاه حرکت میکردند.

شهید عزت اله حسین زاده، برادران عبد الرحیم چگله و جمالی فر را به کناری  کشید و قضيه اي را تعریف کرد و گفت :((قبل از این که وارد آب شوم در چادر به خواب رفتم که شهید ایزد پور به خوابم آمد و گفت عزت می دانی چرا رفتم ؟

 برای اینکه به من خطاب کردند "یا ایتها النفس المطمئنه ..."))

 **

مادر بزرگوارش كه در آخرين روز هاي شهريور 1386 به فرزند شهيدش پيوست می گفت ایام عید نوروز بود و من در بستر بیماری  بودم  از دوستان عزت الله  نیز شنیده بودم که وی در حمله اخیر بمدت  5 روز تشنگی را تحمل نموده ، پس از اینکه وی بر بالینم حاضر شد گفت وقتي كه حالت عطش و تشنگی شدیدی بر من غالب شده بود و در این حالت درسنگر بودم، ناگهان سواری سبز پوش چفیه ای را که متبرک و منور بود به دستم داد و آن را بوسیدم و بوئیدم و از حالت سختي خارج شدم و تواني مضاعف پيدا كردم .اکنون این چفیه را به شما میدهم. ومن پس از گرفتن چفیه احساس آرامش عجیبی پیدا کردم.

 ***

يكي از بچه هاي فرهنگي گردان مي گفت شهيد عزت معمولا از عكس گرفتن فرار ميكرد ولي سه روز مانده به شهادت ايشان داشتم طبق معمول عكس ميگرفتم . شهيد عزت الله حسين زاده به من نزديك شد و گفت بيا اين آخريا يه عكس از من بگير به دردتان مي خورد! 

 

شهيد عزت با همين چهره نوراني شربت نوش شهادت شد.

 ****

 در مراسم گراميداشت ياد شهيدان هجوم هوايي به انديشمك سرهنگ جوادي جانشين تيپ سوم لشكر 7 وليعصر(عج )  با بيان خاطراتي از شهيد عزت الله حسين زاده كه در كسوت فرماندهي حضور فعالي د ر جبهه ها داشت و در روز هجوم هوايي براي ياري مجروحان به شهادت رسيد بعنوان الگويي وارسته و انساني فداكار و گمنام ياد نمود .

 سر انجام این آسمان مرد خاکی پوش در چهارم آذر ماه 1365 در یکی از روزهای سرد و غمگین پائیز وقتي كه از عمر پر بركتش 23 بهار گذشته بود و زماني كه شهرستان اندیمشک مورد هجوم و تجاوز 54 هواپیمای دشمن بعثی قرار گرفته بود و جهت امداد و کمک به مجروحین حاضر شده بود به آرزوی دیرینه اش رسیده و به جمع دوستان و همسنگران شهیدش  پیوست.

با وجود کسرت شهدای آن روز در تشیعی با شکوه بر دستان همرزمان و دوستان و دوستدارانش تا بهشت زهرای اندیمشک بدرقه شد و وحش در کنار دیگر سبکبالان آرام گرفت.

  شهيد عزت الله حسين زاده  پرچمدار شهداي با معرفت انديمشك پرچمي به بلندي ايستادگي بر فراز بام انديمشك افشاند تا امروز در تقويم دلهاي انسانهاي آگاه و با انديشه حك شود.

یادش گرامی

برگرفته از  : http://saman10.blogfa.com

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 24 مرداد1389 -- 13:23 |

*در یکی از  محلات فقیر نشین شهر مشغول به شغل معلمی بود. دانش آموزی داشت که وضع درسی او بسیار بد بود و او به همین دلیل یکبار او را تنبیه کرد و ضمن پیگیری علل وضع دانش آموز متوجه گردید که او روزها به جهت کمک به امرار معاش خانواده، کارگری می کند. به همین دلیل فرصت کافی جهت درس خواندن ندارد. از عمل خود بسیار ناراحت شد و جبران غفلت خود را این قرار داد که هر شب ساعاتی از وقت خود را به تدریس خصوصی دانش آموز اختصاص دهد.

 *مادرش می گفت: دائم در منزل مشغول مطالعه بود. یکروز به او گفتم مادر جان خسته شدی، بلند شو برو بیرون برای خودت با دوستانت تفریح و گردش کن. در جوابم گفت: مادر من اینهمه دوست در کنار خودم دارم. با تعجب پرسیدم کجا؟ من که نمی بینم ! کتابی که در دست داشت به من نشان داد و گفت این بهترین دوست من است.

 *به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی  مسئولیتی را در شهرستان اندیمشک به عهده گرفت. مادرش می گفت: یک روز جهت حل مشکلی به محل کار او مراجعه کردم، مشاهده کردم که چند زن کنار هم ایستاده اند و یکی از آنها مستمر به او ناسزا می گوید، از ناراحتی آن شب تحمل نیاورده و از او سئوال کردم  که عزیزم چرا خودت را اینقدر به زحمت می اندازی و آن وقت بعضی ها اینگونه تو را نفرین و ناسزا می گویند؟ و ماجرا را  برایش تعریف کردم ، در جوابم گفت : « مادر اول بدان که این درد ها و رنجها برای رصای خدا بسیار هم شیرین است. دوم اینکه این مردم سالیان درازی زیر فشار رژیم طاغوت بوده اند و واقعا مشکل دارند، پس از این بایت غمی به خود راه ندهید» بهد از شهادت او آن زن بارها به منزل ما مراجعه کرده و از خوبیهای جواد تعریف می کرد و از کاری که کرده بود ابراز ندامت می کرد.

 *مادرش نقل می کرد : هر گاه پدرش میوه نوبری می خرید او اول قیمت آنها را سئوال می کرد . پدرش به شوخی می گفت:« تو چکار قیمتش داری ، بخور پولش را که ندادی». او از خوردن امتناع می کرد و می گفت:« زمانی که همه مردم توان خرید یک میوه را پیدا کردند، من نیز از آن میوه خواهم خورد»

 *دورون باغچه منزلشان چند بوته گل بود، هرگاه خواهرش قصد چیدن آنها را داشت ممانعت می کرد و می گفت: « به این گلها خوب نگاه کنید، اینها نشانه کوچکی از عظمت بهشت است، اگر می خواهید به بهشت برسید باید به نماز بهاء بدهید»

  * او یکی از  دوستان و علاقمندان شهید حسن هرمزی ازگروه منصورون بود و همیشه می گفت: دوست دارم مثل حسن به طریقی شهادت نصیب من گردد که هیچ اثری از من پیدا نشود. عاقبت فرمانده جبهه عشق « شهید جواد زیوداری» در 11/12/62 به آرزویش رسید و پیکر پاکش جزء گلهای گمشده کربلای ایران قرار گرفت و از او نامی به یادگار ماند که زمزمه جمع یاران شد که چشم به شفاعت داشتند.

 قسمتی از وصیت نامه شهید جواد زیوداری

سپاس بیکران بر خدای قادر متعال که لطف واسعه اش شامل حال ما شبزدگان شد. ودر این عصر وانفسا رهبری از تبار حسین(ع) برای ما قرار داد تا راه را از بیراهه باز شناخته و رسالت انسانی خویش را در پهنه گیتی بجای آریم.

بعد از سالها رنج و وحشت و درد و اشک و خون صحنه کربلا این تصویر کامل مظلومیت هابیل به ابعاد تمام جهان گسترش یافت و خون مطهری که از حسین (ع) این چکیده خلقت بر زمین ریخت بر  بار نشست و با دعا های بر خاسته از قلوب مومنین که در عشق الله می گذارند بر تمام سلاح های مرگبار قرن تاختن آغازید و چنان آنها را در کوبیدند که مردگان جانی تازه یافته بر حقانیت عالم غیب ایمان اوردند و در لحظه لحظه های نبرد خویش دست ملکوت را لمس کردند و چنان ابر قدرت را به وحشت انداخته که تمام دشمنان دیرینه با هم بر علیه اش با هم دوست و متحد شدند.

+ جوان اندیمشکی در شنبه 15 خرداد1389 -- 6:19 |
+ جوان اندیمشکی در یکشنبه 2 خرداد1389 -- 16:32 |

شهید محمد قائد رحمتی

اواخر بهار سال 1366 بود و ما در  منطقه کردستان در اردوگاه لشکر در بانه به سر می بردیم، بچه ها به علت خستگی زیاد، بعداز نماز و شام فورا برای خواب آماده می شدند. ولی در این میان رفتار و حرکات شهید« محمد قائد رحمتی» عبرت آموز بود، چرا که تا نیمه های شب به تلاوت آیات سبز خدا مشغول بود و پس از  نماز شب، بچه ها را برای   نماز صبح بیدار می کرد.

چند ساعت قبل از عملیات نصر (4) بود، همه بچه ها سوار تویوتا شده بودند، در میان چهره های بچه ها شور و شوق عجیبی موج می زد، همه شاد بودند،در همین لحظات متوجه او شدم، ناگهان بدنش لرزید_ وبه عادت همیشه_ مشغول ذکر گفتن شد.

انگار از همه کس و همه چیز جز خدا بریده بود، صدایش حزنی عجیب داشت. میان بچه ها به او شک برده بودم که رفتنی باشد، حدسم درست بود، چند ساعت بعد « محمد قائد رحمتی» جوان مظلوم و مومن گردان حمزه از لشکر 7 ولی عصر (عج)، به خدا رسید.

چند روز پس از عملیات نصر 4 یکی از بسیجیان گردان حمزه ، عارف وارسته و مظلوم گردان، شهید محمد قائد رحمتی را در عالم رویا مشاهده می کند. به او می گوید:« چطور شد که در آن عملیات با آن حجم سنگین آتش، شما شهید شدید و ما ماندیم؟» شهید لبخندی می زند و می گوید : « نام همگی شما در لیست شهدا ثبت بود...» پس از مکث کوتاهی ادامه می دهد:« اما تقدیر بود که شما بمانید.»

قسمتی از  وصیت نامه شهید:

ما همه در برابر این فرمان خداوند(و قاتلو هم حتی لاتکون فتنه) مسئولیم در هر جا و مشغول به هر کاری که می باشیم باید با مال و جان خود دین خدا یاری کنیم.

 همسنگرانم حضورتان را در جبهه های حق علیه باطل ثابت نگهدارید و همیشه با یاد خدا باید و در راه او قدم بردارید. امام را یاری کنید و قدر او را بدانید و سخنان گرانبهای او را با دل و جان جامه عمل بپوشانید، او را الگوی زندگی خود قرار دهید و در کارهایتان از او سر مشق گیرید 

مشاهده عکسها

+ جوان اندیمشکی در دوشنبه 16 فروردین1389 -- 21:28 |

"شهدا شرمنده اییم"

اينها را به نيت آن ننوشته‏ام كه كسي بخواند و بر من رحمت آورد، بلكه نوشته‏ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم و آتشفشان درونم را آرام كنم.

هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت‏ فرسا مي‏شد و آتشي سوزان از درونم زبانه مي‏كشيد و ديگر نمي‏توانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم ، آنگاه قلم به دست مي‏گرفتم و شراره‏هاي  درونم را ذره ‏ذره از وجودم مي‏كندم و بر كاغذ سرازير مي‏كردم  و آرام‏آرام به سكون و آرامش مي‏رسيدم.

آنچه در دل داشتم بر روي كاغذ مي‏نوشتم و در مقابلم مي‏گذاشتم و در اوج تنهايي خود با قلب خود راز و نياز مي‏كردم آنچه را داشتم به كاغذ مي‏دادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت مي‏كردم و از تنهايي به در مي‏آمدم …

اينها را ننوشته‏ام كه بر كسي منت بگذارم بلكه كاغذ نوشته‏ها بر من منت گذاشته‏اند و درد  درونیم را تقبل كرده‏اند …

 اينجا، قلب مي‏سوزد، اشك مي‏جوشد، وجود خاكستر مي‏شود، و احساس سخن مي‏گويد.

اينجا، كسي چيزي نمي‏خواهد ، انتظاري ندارد ، ادعايي نمي‏كند … فرياد ضجه‏اي است كه از سينه‏اي پر درد به آسمان طنين‏ انداخته و سايه‏اي كم‏رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دل‏سوخته و نااميد در نيمه‏شب ، فرياد خروشان يك رزمنده از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ ، اعتراض خشونت‏بار مظلومي، زير شمشير ستمگر، اشك سرد يأس و شكست بر رخساره زرد دل‏شكسته‏اي در ميان برادران به خاك و خون غلتيده ،فرياد پرشكوه حق، از حلقوم از جان گذشته‏اي عليه ستم‏گران روزگار.

چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه‏طلاقه كردن

از همه قيد و بند اسارت حيات آزادشدن ، بدون بيم و اميد عليه ستم‏گران جنگيدن، پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن، به همه طاغوت‏ها نه گفتن، با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن ، شهادت در راه ولایت

جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند ، ديگر از كسي واهمه نمي‏كند تاحق را كتمان نمايد …

آنجا ، حق و عدل ، همچون خورشيد مي‏تابد و همه قدرت‏ها ، و حتي قداست‏ها فرو مي‏ريزند.

حسین جان این چه مصیبتی است که با عاشورای تو کردند

من آن آزادي را دوست دارم که همچون امام حسین (ع) آزاده باشم  و از اينكه در دوره‏هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‏ام خوشحالم  و به آن اخلاص  و ايثار و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‏ها به آدمي دست مي‏دهد حسرت مي‏خورم.

خوش دارم كه كوله‏بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم  و عصا زنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم و به خیل عاشقانه دوستان شهیدم پیوند خورم .

خوش دارم از همه‏چيز و همه‏كس بِبرُم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.

خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم وجان خود را در راه عشق ... عشق به امام عزیزم ، عشق به رهبر ومقتدایم مقام معظم رهبری فدا کنم   .... که این است ادامه راه شهدا !!!!

خوش دارم كه مجهول و گمنام ، به سوي دوستانم پر بکشم ،  همچون سربازي خاكي در ميان حسینیان بجنگم تابه درجه شهادت نايل آيم.

خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.

همانگونه که شهدای عزیزمان بی هیچ منتی در راه استقلال ، آزادی وجمهوری اسلامی جان خود را تقدیم به حسین (ع) کردند.

خوش دارم هيچ‏كس را نشناسم ، هيچ‏كس از غم‏ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد ، هيچ‏كس از راز و نيازهاي شبانه‏ام نفهمد، هيچ‏كس اشك‏هاي سوزانم را در نيمه‏هاي شب نبيند ، هيچ‏كس به من محبت نكند ، هيچ‏كس به من توجه نكند .

جز خدا با كسي راز و نياز نكنم

جز خدا كسي را نداشته باشم  

 جز خدا انيسي نداشته باشم

 جز خدا به كسي پناه نبرم

خوش دارم كه در نيمه ‏هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم، آرام‏آرام به عمق كهكشان‏ها صعود نمايم، محو عالم بي‏نهايت شوم، از مرزهاي عالم وجود درگذرم، و در وادي فنا غوطه‏ور شوم، وبه یاد همرزمان شهیدم اشکهارا جاری کنم  جز خدا چيزي را احساس نكنم.

خدایا لیاقتم ده توشه خود را از شهدا بهره گیرم تا رو سفید باشم

« همیشه به یاد شهدا باشیم »

بر گرفته از وبلاک  :    http:// www.majed12320.blogfa.com  

+ جوان اندیمشکی در پنجشنبه 5 فروردین1389 -- 20:6 |